Saturday, December 31, 2005

خانه ای خواهم ساخت

..........خانه ای خواهم ساخت !


خانه ای ، مأمنی  يا خيالی که در آن روح يخ بسته من ، آب شود ؛ آزاد شود !


..............................


اما ،


خانه ام بی تو،........  سرد است !


ماهی قرمز آن تنگ بلور ، همچنان چشم به راه ست ، دلتنگ ست !


سر به ديوار بلورين دلم می کوبد ،.....


                                                     و تو را می جويد (محمد فائق)


اين نوشته بالا رو که امروز خوندم،اقرار ميکنم نفسم بند اومد هم از فرط زيباييش ،هم از اينکه ديدم کسی حرف دلم رو اين همه مبهوت کننده گفته-حرفی که من به خاطر الکن بودن زبان نميتونستم به اين زيبايی بگم -و هم اينکه نويسنده اين سطور از بزرگترين نعمتهايی که خدا به من اعطا کرده.برادری تام و تمام.متن کامل رو ميتونين اينجا بخونين.


پی نوشت۱:ديروز عصر با آزاده رفتيم تئاتر يک مرد يک زن رو ديديم.کار بدی نبود ولی ازون زخمه های دلی که مثلا ملودی شهر بارانی ميزد درش خبری نيود چه برسه به زير و زبر کردنی که فنز انجام ميداد.جالبيش برام ديدن يه تئاتر بر مبنای نوشته و تز برشت بود.


پی نوشت ۲:يادتونه گفتم بايد انقدر ازخودم کار بکشم که رمق نداشته باشم.دارم اين کارو ميکنم و اقرار ميکنم احساس خوبی دارم.


 

34 comments:

  1. خوشحالم که مصمم هستی .. سال نو مسيحی را بهت تبريک ميگم .what if در سال نو همه جا صلح و دوستی و آرامش و خوشی و شادی باشه و نه گرسنه ای در آفريفا از قحطی بميره ..و نه کودکی در فلسطين و اسرائيل  يتيم بشه ....... و نه ديناسوری اينجا باشه .. و نه اکبر گنجی باشه يا منصور اصانلوی... خوشحالم که مصمص هستی ...خوشحالم

    ReplyDelete
  2. خوبه که احساس خوبی داری :)

    ReplyDelete
  3. کار کردن زياد خيلی خوبه. و اون شعر هم اون قسمتش که ميگه: ماهی قرمز آن تنگ بلور / سر به ديوار بلورین دلم می کوبد، خيلي قشنگه. / من امروز يه عالمه برای خودم چيز نوشتم و انگار زيادی خالی شدم! کلمه های جيره ی امروزم تموم شدن....تو خوبی؟

    ReplyDelete
  4. خوب چی بگم؟ هيسی ندارم که بگم

    ReplyDelete
  5. ميدونی بايد يه اعترافی بکنم... البته ميدونم اين کلمه اعتراف به درد اينجا نميخوره ولی خوب چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.... مصرع اول این شعر رو که ديدم گفتم.. ای بابا بازم يکی به مقلدان بی شمار سهراب اضافه شد باز... ولی تا آخر که خوندم ديدم از سهراب چيزی کم نداره میتونم بگم به همون لطافت به همون ظرافت... اينم که گفتم بايد اعتراف کنم به خاطر ارادت بی اندازه ايه که به سهراب دارم ... الان يادم افتاد!  خوش باشی امير جان... زندگی رو هم اينقدر سخت نگير! از ما گفتن بود!

    ReplyDelete
  6. همه ی گفتنی ها  رو گفتی ....جدآ عالی بود نوشته شون ...

    ReplyDelete
  7. سال نو مبارک...

    ReplyDelete
  8. از احساس خوبت احساس خوبی دارم ريما(راستی يکی ازم پرسيد چرا بهت می گم ريما!!! هاها خوشحالم که فقط من می دونم و توD:)

    ReplyDelete
  9. ميگم اگه وقت اضافی نداری ميتونم در خرج کردن پولهات بهت کمک کنم . اين کار کوچيک که از دست ما بر مياد داداش .

    ReplyDelete
  10. در مورد مطلب محمد فائق بايستی گفت بی نظير است ! پی... ۱ : تو مايه های تئاتر ؛ مئاتر نيستم . ديدن يه مسابقه ورزشی برام لذت بخش تره !!! پی ... ۲ : ممم وقتی چاره ای نيست ؛ بهترين راه حله ... .

    ReplyDelete
  11. سلام . آخ گفتی . هيچی مثل کار کردن اونم از نوع خدونش(برنسبت تو) حال نميده . ها ای که گفتی کی بيد؟ خوش باشی اونم از نوع دائميش و فول گارانتيش داداش

    ReplyDelete
  12. چقد وبلاگتون مورد توجه دختر هاست.
    منم برم از شما ياد بگيرم.

    ReplyDelete
  13. شما ديگه پاکvirtual
    شديد ها...از دنیای واقعی چه تجربیاتی دارید...؟
    میشه این بانوی موهومی رو برای من توصیف کنید؟
    بانو چه انديشه هايی دارد؟

    ReplyDelete
  14. و فکر می کنی راه حل اينه؟

    ReplyDelete
  15. شازده و شازده خانومJanuary 1, 2006 at 1:10 AM

    سلام..ممنونم که در جشن نامزدی ما البته در وب شرکت کردی..هميشه عاشق باشی

    ReplyDelete
  16. سلام. می دونم چه حس خوبی داره وقتی اونقدر کار کنی که هيچ رمقی نداشته باشی. می دونمممممممم...

    ReplyDelete
  17. سلام... مهم اينه که حس خوبی داشته باشی... همين!

    ReplyDelete
  18. ضمنآ قدر تئاتر شهر رو بدونين... حسابی تو کفشم... يا حق!

    ReplyDelete
  19. خونه ات رو می سازی دوستم. اينبار قوی تر و محکم تر. ديگه به تلنگری ترک برنميداره. ديگه با نسيمی آوار نمی شه. کم کمک گرم می شه. کم کمک دل ماهی تنگت هم وا می شه. يه روزی يه جايی يه کسی ... کسی چه می دونه؟!... دوباری شوريدن، دوباره تپیدن، دوباره آغازيدن،.... دوباره عاشق شدن.

    ReplyDelete
  20. واي عجب شعر قشنگي بود. خيلي وصف حال بود.

    ReplyDelete
  21. ديشب با پسر عمه قرار گذاشتيم که بريم اين تئاتر رو ببينيم يعنی الان ديگه نريم؟؟؟؟؟؟
    اين شعر رو انگار يه جا خونده بودم قبلا دوباره ميرم بخونم...قشنگه...

    ReplyDelete
  22. بعضی وقتها بعضی چيزها هست که هيچ وقت پاک نمی شه .حتی اگر خودت و گول بزنی که يادت رفته .ممکنه به نبودنش يا فکر نکردنش عادت کرده باشی ولی هميشه يه جايی ته دلت هست !مثل يه خال که به بودنش روی بدنت عادت کردی.اکثر مواقع نمی بينيش ولی هست!!!!!!!!!!!!

    ReplyDelete
  23. اگه فکر کردی اينو به عنوان يه پست ازت میپذيريم سخت در اشتباهی...اين که همش مال فائق بود!

    ReplyDelete
  24. شعر بدجوری قشنگ بود!

    ReplyDelete
  25. دوست دارم وقتی رو که انقدر از خودم کار بکشم که ديگه رمقی برام نمونه . آره حس خوبيه . // راستی به آزاده هم سلام برسون :)

    ReplyDelete
  26. نگاه! منم تو کف همونيم که تو تو کفشی!!

    ReplyDelete
  27. ببین امیر . من تو کف اونیم که اومده ازت یاد بگیره !!! ((:

    ReplyDelete
  28. جوجو.......شايد واسه این هست که تا حالا هيچ تئاتر خوبی را نديده ای  .....

    ReplyDelete
  29. خوب ديگه کم کم پا شدی اما همين که هنوز دلی داری که تا ترک بر داره غنيمتيه ما که مدتهاست از هفت دانگ دنيا آزاد شديم خوشا بيدلی برادر....

    ReplyDelete
  30. آقا ما دلمون واسته سانچو پانزا تنگ شده. اگه انقدر از خودت کار ميکشی که رمق نداشته باشی به خودت مربوطه اما به سانچوی بيچاره رحم کن. هر چی باشه تو با قول اينکه اين وبلاگو با هم بنويسين استخدامش کرده بودی. آخه اين انصافه؟‌

    ReplyDelete
  31. حس خوبی بايد باشه.در ضمن هوس تئاتر هايی رو کردم که هيچی از نمايشنامه و معنی حرکاتش نفهمم  و ...

    ReplyDelete
  32. هیچ وقت زیبایی تئاتر رو درک نکردم ! هیچ وقت ... !!!

    ReplyDelete
  33. سلام... تو هنوز داری خونه می‌سازی؟

    ReplyDelete
  34. حقیقتا نوشته زيباييه....حس جالبيه وقتی تمام نگفته هات رو تو نوشته کس دیگه ای بخونی ......

    ReplyDelete