Saturday, January 5, 2008

چگونه عاشق ميشويم۱

پیش نوشت:این سلسله پستها- اگر نوشته شود-اصلن حکم قطعی یا سندیت علمی در خودشان ندارند.مقداری دانش تئوریک یکی از مکاتب روانشناسی-نظریات دکتر یونگ-را در هم کرده ام با تجارب شخصیم.

۱-دکتر یونگ معتقد است همه ما انسان ها در واقع موجوداتی دوجنسیتی هستیم.بر این مبنا همه مردها در درون خود کهن الگویی زنانه دارند به نام آنیما و همه زنها با خود کهن الگویی مردانه حمل میکنند که آنیموس نامیده میشود.در واقع آنیما و آنیموس تصویراتی مثلی از زن کامل و مرد کامل،ایزد یا ایزد بانو در درون نهاد ماست.حالا با پذیرش این فرض ما چطورعاشق میشویم؟

۲-آنیما و آنیموس کهن الگو هایی مستقر در ناخودآگاه جمعیند.چیزی که ما اسمش را میگذاریم عاشق شدن وقتی رخ میدهد که سایکی انسان در تلاش برای تمامیت و برای به رخ کشیدن آنچه که درواقع در درون دارد.بخشی از این تصاویر کهن الگویی آنیما یا آنیموس را روی زن یا مرد دیگری فرا فکن میکند.تمام آن تالاپ تلوپهای دل و تمایل شدید جسمانی و غیره و غیره حاصل همین فرافکنی اند.به محض اینکه فرافکنی رخ داد ما عاشق میشویم اما سوال بزرگ این وسط شاید این باشد که ما در واقع عاشق چه شده ایم؟آیا واقعن ما عاشق فرد مقابلمانیم؟

۳-به نظر میرسد که ما عاشق خودمان میشویم.در واقع حوزه عشق متعلق به ناخوداگاه است و بهمین دلیل ما نمیتوانیم تصمیم بگیریم کسی را عاشقانه دوست بداریم یا نه.چه بسیار پیش می اید که فردی در زندگی ما پیدا میشود که واجد تمام خصوصیات مورد تایید ما هست ولی به هیچ وجه نمیتوانیم عاشق آن آدم خاص باشیم و چه بسا کسی سر راهمان سبز میشود که بی تناسب ترین فرد است برای هوشیاریمان ولی ما از عشقش خواب و خوراک نداریم.اتفاقی که این بین رخ میدهد عاشق شدن ماست بر تصویری که از آنیما یا آنیموس خودمان روی یک فرد بیرونی فرافکن کرده ایم.

۴-برای همین ابتدای یک رابطه عاشقانه تا بدین حد شیرین و خواستنیست.تمامیتی که روح ما همیشه در تقلای داشتن آن است به یمن این فرافکنی به طور موقت فراهم میشود اما متاسفانه این شیرینی شاید خیلی پایا نباشد.بدیهی است هیچ انسانی نمیتواند واجد همه خصوصیات ایزد یا ایزد بانوی درون ما باشد پس نخست برخی تناقضات رخ میدهد که عاشق سعی میکند با کنترل گری انطباق تصاویر را مجدد برقرار سازد-مثال ساده اش اکثر مردانی مثل خودم که برابر کوتاه شدن موهای معشوقشان گارد میگیرند-سپس با گذشت زمان تعدد این تناقضات بیشتر بیشتر میشود تا آنجا که ناگهان احساس میکنیم به ما خیانت شده و شریک عاطفی مان آن کسی که ما از ابتدا فکر میکردیم نبوده...

مابقی ماجرا را پست بعد ادامه میدهم...

21 comments:

  1. با نظريه ی آنيما و آنيموس کارل گوستاو يونگ موافقم مخصوصا اون فرديتی که تعريف می کنه...

    وای خدایا یونگ اينگار درون آدم رو می بينه...

    حتی يکی از زيباترين چيزايی که تو اين قسمت می تونم بگم اينه که عاشق شدن می تونه خیلی خیلی به فرديت انسان کمک کنه. عاشق شدن عشق به خود رو هم زياد می کنه.

    از صدای سخن عشق نديدم خو ش تر....

    امير جان موضوع بسیار زیبایی رو انتخاب کردی (چگونه عاشق می شويم)

    ReplyDelete
  2. بايد دوباره و دوباره بخونمش تا ازش سر در بيارم!

    ReplyDelete
  3. راستی تازه يادم افتاد

    يه افسانه ی قديمی (فک کنم يونانی) ميگه انسان ها يه همزاد دارن (آنيما يا آنيموس درون) و در طول زندگی شون قطعا با همزادشون برخورد می کنن و اگه نشانه ها رو ببينن عاشق می شن

    (خوب به عنوان افسانه قشنگه ديگه!)

    ReplyDelete
  4. چه خوبه که نوشتن اين پست ها رو شروع کردی. شديداً منتظر ادامه اش هستيم

    ReplyDelete
  5. من تصوير الگوی آنيموسمو روی کسی نديدم.اگر هم ديدم خيلی کمرنگ بوده.پس نبايد خرده گرفت به کسايی که دله هستن.شايد بدشانس بودن و پيدا نکردن.(يک بار نوشتم پريد مثل اينکه)

    ReplyDelete
  6. می خوام راجع به آنيمای درونم بگم.

    من خيلی وقت پيش حتی خيلی قبل تر از اين که با نظريات يونگ آشنا شم تو خودم احساس می کردم يه نفری هست که من خيلی دوسش دارم. و به شدت عاشقشم. شايد خنده دار باشه ولی من باهاش زندگی می کردم. همه ی اون چيزايی هم که تو رابطه ی ما بود عشق بود و فقط عشق. اين باعث می شد که جذب دختری نمی شدم. يعنی دقیقا می فهميدم اين اونی نيست که....

    ولی يه جا دقيقا حس کردم. حس کردم که اون احساس درونيمو دارم می بينم. با اين جمله ها نمی تونم حسمو توصيف کنم ولی بگم به عينه ديدم... می دونستم عشق قشنگه (با اون معشوق خياليم) ولی نمی دونستم تا اين حد بتونه زيبا باشه...

    ReplyDelete
  7. يه نقد کوچولو به بند ۴ دارم

    بستگی به تصوير ما از آنيمای درونمون داره که چه نوع (تاکيد می کنم نوع) خصوصياتی رو توش می بينيم. باید خوب بشناسيمش. مثلا اگه تصوير آنيمای من مدل لباسش بود قطعا يا تصورات من مختل می شد يا آزادی طرف مقابلم ازش گرفته می شد!

    ReplyDelete
  8. کاش تو اونشب می اومدی سخنرانی می کردی امير جان. هيييييييييييييييييی

    ReplyDelete
  9. سياوش جان!بحثش مفصله ولی آنيمای درون مردها غير از خصوصيات باطنی تصوير و مشخصات فيزکی هم داره...عموم مردها-تاکيد ميکنم عموم و نه همه-زن آنيمايی درونشون موهای بلندی داره.منظورم به اين قسمت ماجرا بود

    ReplyDelete
  10. آسمان جان حتمن در مورد فارغ شدن هم مينويسم

    ReplyDelete
  11. نيروانا يزدانیJanuary 5, 2008 at 5:47 PM

    نمی دونم چرا ولی احتمالا از روی خنگی ذاتيم هيچوقت نمی خونم معنای کلاسه شده ای از عشق را بخونم و بدونم ... عشق تنها مقوله ايه که من دوست دارم بی واسطه و بی هيچ درک و شعور و دانستنی حسش کنم ... چيزی شبيه انسان های اوليه بی مغز بی تفکر ... معنای علمی که پيدا کنه انگار هميشه ته ذهنت چيزی هست برای تذکر دروغ بودن و تاکيد بر اين رای که می توانی جای ديگری فرافکنی کنی و شايد بعد به اين نتيجه برسم که هر بار در هر جايی می توانم فرافکنی کنم ... وای می ترسم از درک و پذيرفتن نوشته ات ... دلم می خواهد عشق معادله ی چند مجهولی بماند و من هرگز نتوانم درک کنم در حقيقت چگونه ماجرايی است ...

    ReplyDelete
  12. پس بگو چرا اين مردها همه زنهای گيس بلند را دوست دارند.

    ReplyDelete
  13. دقيقن سيدو جان!آنيما همنوقدر که خصوصيات معنوی داره چهره فيزيکی هم به خودش ميگيره.من تقريبن ميدونم آنيمام چه شکلی الان

    ReplyDelete
  14. برای نيروانا:در راز و رمز عشق ترديد نکن.چه رازی بالاتر از اين که عاشق شدن کاملن خارج از حيطه اختيار توئه؟

    ReplyDelete
  15. دوست دارم ادامش رو بخونم!

    البته من يک موضوعی رو نفهميدم(در رابطه با بند ۴):با اين اوصاف ما فقط می تونيم عاشق چهره و جسم يکی بشيم؟

    ReplyDelete
  16. من با بند های يک و دو و سه مشکلی ندارم اما بند  ۴ رو خوب نمی فهمم. بخصوص اون عبارت اولش:‌«  برای همين » به نظرم اون دلايل بالا زياد ربطی به اين مورد چهارم نداره. گاهی ما از همون اول اول ميدونيم که چه همه تناقضاتی بين ما و معشوق هست اما با همه ای احوال عاشق شده ايم.

    ReplyDelete
  17. چگونه مي توانيم عاشق نشويم؟

    كدام تغييرات فيزيكي مي تواند راهنماي ما باشد؟

    راستي امير جان پسران قبيله ي من مثال نقضند؟

    يا با اين نظريه سازگار؟

    ReplyDelete
  18. عشق يک جور اعتياده. با يک نگاه حاصل نميشه. در اثر تکرار ديدار به وجود مياد. و ثابت شده که يک چيزی توی مغز ترشح ميشه که اگه اشتباه نکنم اسمش دوپامين بايد باشه. ترشح اين دوپامين آدم رو به ديداز معشوق معتاد می کنه. يک مقاله ای در اين باره خوندم که دلم می خواست پيداش می کردم لينکشو می ذاشتم براتون.

    ReplyDelete
  19. ممکنه نيلوفر جان!ببين من مساله رو دارم خيلی ساده ميکنم و ميگم.اصل ماجرا پيچيده تر ازين حرفاست.شما ممکنه تحت تاثير يک تمايل درونی به زيبايی جذب چهره و اندام يک فرد بی ولی وقتی عاشقشی در اون لحظه اون آدم به نظرت کامله و حتی ايراد هاش هم به نظرت شيرين و خواستنيه

    ReplyDelete