Monday, January 21, 2008

گردون۵۴

کتاب هفته:آزادی یا مرگ،نوشته نیکوس کازانتزاکیس،ترجمه محمد قاضی:بعد از کنکور بود که خواندمش.اولین کتابی بود که از کازانتزاکیس میخواندم .داستان در جزیره کرت میگذشت و قهرمانی را معرفی میکرد به نام پهلوان میکلیس که خیلی سریع در ذهنم تبدیل به تصویر مجسم مردانگی شد.مردی که لیوان را با فشار انگشت هایش از درون میشکست،وقف مسلک زندگیش بود،بزن بهادر ، دلاور و با اراده  بود و...خوب بدیهیست این تصویر از مردانگی بفهمی نفهمی کمی افسردگی هم در من ایجاد میکرد و شاید هنوز هم میکند که هیچ رقمه منطبق با این تصویر نبودم،نیستم و جدیدن نمیخواهم که باشم.این پهلوان میکلیس اضافه بر همه اینها برای آزادی کرت میجنگید و آزادی را انگار بیشتر از هر چیزی روی زمین خدا دوست داشت...نمیدانم کتاب جدیدن تجدید چاپ شده یا نه،گیرتان آمد لذت بخش خواهد بود خواندنش

شعر هفته:برای چیدن آخرین جمله جهان/کلمه کم آورده ام/لطفن حروف روشن رازداران را آزاد کنید/.../آزادشان کنید/پروانه ای که از آخرین آواز آتش گذشته است/دیگر از گر گرفتن بر باد رفته خود/نخواهد ترسید/تنها در تلاوت شخصی ما تکثیر خواهد شد/مثل ستاره در آسمان/ترانه در کوه و/کلمه در کتاب/هی رفته بر آب، دریاب/آخرین جمله جهان ما/علاقه به آزادی آدمیست/که در چیدن چلچراغ آن/کلمه کم نمیاوریم(سید علی صالحی-سمفونی سپیده دم)

فیلم هفته:اسپارتاکوس :برده ای که علیه اربابانش قیام کرد،تپه های پر از مردان آزادی خواه به صلیب کشیده شده،جنگ تا پای جان برای آزادی...اینها همه مفاهیم خون در رگ به جوش بیاوری هستند حالا فرض کن که کارگردانی مثل استنلی کوبریک بخواهد چنان داستانی را به تصویر بکشد.اسپارتاکوس یکی از محبوب ترین فیلم های نوجوانی من است که بر مبنای رمانی از هوارد فاوست تبدیل به یک فیلم به یاد ماندنی شد در ستایش عصیان برای ازادی

آهنگ هفته:لی لی را از وبلاگ نازلی برداشتم و یک هفته است که مدام دارم گوش میکنم عجب آهنگیست عجب آهنگی

پست هفته:این پست انقلاب،رقص و باقی قضایا...خواندیم خوشمان آمد

درنگ هفته:آزادی   نوشته محمد فائق

آنچه زیباست،همیشه در دل ست وهماره در دوردست! خدا ،عشق ،هنر وآزادی !چهارگانه ای چنان درهم تنیده که گوئی تصویرهای یک چهره اند. چگونه تمییز دهم؟

...

آزادی ،اندیشیدن ست ُ آگاهی یافتن ُ برگزیدن ! و یگانه حریمش حرمت انسانی !اگر خدا ، اعتبارستایش ست ، اگرعشق ، اعتبار دل ست ، واگرهنر ، اعتبار سخن ، بی شک آزادی ، اعتبار زندگی ست !حرمت زندگی ست !آزادی را آزادگی معنا می بخشد ،راهی که درآن مقصد ومقصود پابه راه بودن ست ! و رفتن ، همان رسیدن ! آرزوی رسیدن ، قوت قلب ست ُ گمان رسیدن ، مایه ی واماندن ! ... آزادگی گاه درحریم سکوت ست ُ گاه در غریو فریاد ، گاه در زلال اشک ستُ گاه درهلهله شادمانی ، گاه بر شاخ نیزه ست ُ گاه درشاخه گل !

یاوه می گویم ؟ چگونه تعبیرکنم آنچه راندیده ام؟ چه اندازه میتوانم به خیال اعتبار دهم ؟ .... خودرا آسوده می کنم ازین اندیشه : آنچه این روزها نمی بینیم نامش "آزادی" ست ، آنکه این روزها ازپندارُ گفتارُ دستهای روشنش زنجیر می بارد دربند ، مصداق "آزادگی" ست !

ایکاش ...ایکاش

ایکاش پایمان به راه نلرزد و یاس دامن امیدمان را نگیرد ، ماکه به وسعت " گلوی یک قناری " قناعت کرده ایم ،ای کاش طنین آن سرود باشکوه درخاطرمان رنگ نبازد ...

ایکاش هرگز ایکاش هایمان تمامی نیابد ، که بی رویا ، زندگی مرگ تدریجی ست !

دوستشان دارم های هفته:

کارگردان:استنلی کوبریک:نابغه،نابغه.جستجوگر بی بدیل سینما که در هر ژانری تقریبن فیلم ساخته است و بهترین ها را هم ساخته.ترسناک ترین ها مثل درخشش،ضد جنگ مثل غلاف تمام فلزی،طنز سیاه مثل دکتر استرنج لاو و عمیقن روانشناسانه مثل چشمان کاملن بسته...کوبریک کبیر را که تن به سانسور نسپرد و هجرت کرد به انگلیس برای فرار از سلطه استودیو های هالیوودی و بگیر و ببند مک کارتیسم،  بسیار دوست دارم.یکی از محبوب ترین کارگردان های فقید سینماست در نزد من:نابغه ای که میان هر نسلی ظهور کند سال ها و سال ها اسباب تفاخرشان به او مهیا است

بازیگر:ویگو مورتنسن:شوالیه دلاور ارباب حلقه ها را که یادتان هست؟همان که شاه برگزیده بعد از نبرد بزرگ شد...تلاش سترگش برای آزادی بود یا آن بی تفاوتی نسبت به دستاورد ها که باعث شد من طرفدار آراگون شوم در ارباب حلقه ها،بیش از بقیه.بازی در تاریخچه خشونت دیوید کرانبرگ هم ارادت ما را به او مضاعف کرد.خلاصه اینکه طرفدار شاه آراگونیم به شدت

نویسنده:رومن گاری:آن آزادی لاقیدی که تصویر کرد در«خداحافظ گری کوپر»را اگر خوانده اید و خوشتان آمده از آن میفهمید که من چه میگویم.روح بی قرار آدمی را خوب میشناسد.بین کتابهایش همین خداحافظ...و میعاد در سپیده دم را خیلی دوست دارم.خود گاری هم آدم عجیب غریبی بود،به اسم امیل آژار کتاب مینوشت در دوران شهرتش و حتی با این اسم جایزه گنکور را برد و تبدیل شد به تنها نویسنده ای که ۲ بار این جایزه را برنده شده...خفن دوستش دارم

و دیگران:میکیس تئودوراکیس:نوجوانی و سال های ابتدای جوانی که محو ایده های چپ بودم برای عدالت و برابری،تئودوراکیس آهنگساز مقدس من بود.زمانی که انقلابی بودن ارزش بود و چپگرایی تنها منش انسانی،حکومت نظامی و زد آهنگهای مطلوب من بودند برای بارها و بارها شنیدن.از زیر بهمن چپ زدگی که خارج شدم کشف کردم که موسیقی های معرکه دیگری هم ساخته تئودوراکیس در ستایش عشق و انسان  بودن و در ستایش آزادی...دوست داشتنیست برایم و الگو، همه آنچه که به اتفاق ملینا مرکوری علیه کودتای سرهنگان در یونان به انجام رساند

لذت های کوچک زندگی:جیم زدن از سر کار،یک روز وسط هفته:دردناک ترین قسمت کار کردن برای من،نه درآمد کم و زیادش که صاحب اختیار خود نبودن است.اینکه مجبور باشی برای زود رفتن،دیر رفتن،نرفتن و...توضیح بدهی مدام و اجازه بگیری کم از بردگی ندارد برایم که کلن کار کارمندی یک جورهایی بردگی مدرن است.حالا با این توصیفات،تصور کنید روزی را که به بهانه ای شرکت را پیچانده ای و زدی به چاک و رفتی به کتابخانه ای یا رستورانی یا...و زیر زیر میخندی از لذت و احساس آزادی میکنی.حسش برایم یاداور آن صحنه تایتانیک است که جک در دماغه کشتی ایستاده بود و دستانش را به اطراف باز کرده و از بی تعلقیش لذت میبرد،از آزادیش

14 comments:

  1. حق کپی رايت کلمه بردگی مدرن به من می رسه .يادته ۲ سال قبل وقتی استعفا دادم اين کلمه را در وبلاگ سابقم نوشتم!!! در ضمن رومن گاری جيگر است.

    ReplyDelete
  2. يه پيشنهاد می تونم بدم رنگ لينک هايت و رنگ صفحه ات با هم تداخل دارند و چشم را اذيت می کنند.عوضش کنی بهتر نيست.(اگر فرض محال با اچ تی ام ال  آشنايی نداری امر کن که عرض کنيم)

    ReplyDelete
  3. من فکر می کنم اينجور لذت ها را نمی توان اسمشان را لذت های کوچک گذاشت. درست مثل بچه هايی که از بچگی يک جور هايی بزرگ هستند...

    ReplyDelete
  4. کتاب اسپارتاکوس رو هم خوندی ؟ حرف نداره .

    ReplyDelete
  5. محمد جواد شکریJanuary 31, 2008 at 3:23 PM

    این هفته رو مود آزادی هستی؟؟

    ReplyDelete
  6. چه درنگ محشری... جیم زدن در هر حالی کیف داره

    ReplyDelete
  7. چقدر خوبه که گردوم موضوعی شده.. يا شايدم از اول همينطور بود و من تازه متوجه شدم... واسه تغسر رنگ لينکها اچ تی ام ال لازم نيست.. همينطور با اديتورت رنگش رو عوض کنی هم جواب می ده! اون دلخوشی کوچيک و خوب می فهمم.. دلم واسه جيم شدن از سر کار هم تنگ شده... خداخاقظ گاری کوپر از معدود کتابهايی بود که نتونستم با خود نيارمش...

    واسه نازلی که لينک آهنگش رو گذاشتی: نميدونم چرا وقتی وارد وبلاگت می شم اکسپلوررم ريست می شه!؟؟

    ReplyDelete
  8. آزادی اعتبار زندگی است وَ آگاهی يافتنَ برگزيدن...

    ReplyDelete
  9. کدوم هرمسی توی دنيا پيدا ميشه که مثل بچه ی آدم منظم و پیوسته بره سرکار و فکر جيم زدن نباشه که شما دوميش باشین؟؟

    ReplyDelete
  10. آفلاين می خونم خيلی وقته از اين صفحه دور شدم!

    ReplyDelete
  11. آرمان آريايیFebruary 1, 2008 at 11:11 AM

    پستی که لينک کرده بودی رو خوندم و عجيب غرق در تفکر شدم..به اميد فردای روشن برای من٬تو و تمام مردم دنيا

    ReplyDelete
  12. پيشنهاد می کنم « ليدی ال » رومن گاری رو هم بخونی . پشیمون نمی شی .

    ReplyDelete
  13. اين کتاب خداحافظ گری کوپر را نمی دانم چی شد که نصفه رها کردم برم به دنبال ادامه اش

    ReplyDelete
  14. زندگي يعني: يك سار پريد.

    از چه دلتنگ شدي؟

    دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد،

    كودك پس فردا،

    كفتر آن هفته.

    ReplyDelete