Wednesday, April 14, 2010

بیداری

یادم نمی‌آید این همه مدت ننوشته باشم. غیر اینجا هم دریغ از یک کلمه...جوری که انگار عقیم شده‌ام. اما راستش را بخواهید، یکی دو روزی است نجواهایی درونم می‌پیچند تا نوشته شوند، محو و مبهم و سردرگم‌اند اما هستند و این خوب است...حسم؟ حسم مانند رودخانه ای یخ‌زده است که صدای قرچ قرچ ذوب شدن یخ‌ها خوش‌حالش کرده؛ حسم مانند درختی است که بوی باد بهاری، سرخوشش کرده؛ حسم مانند آدمی است که از کابوسی هولناک بیدار شده، از معشوقش شنیده «دوستت دارم».

10 comments:

  1. واااای چقدر منتظر بودم! :)

    ReplyDelete
  2. به همه ی احتمالات ممکن تو این مدت فکر کردم!خوش امدی

    ReplyDelete
  3. خدا رو شكر كه يخا دارن مي شكنن. من كه دلم براي نوشته هاتون تنگ شده بود.

    ReplyDelete
  4. من جای تو بودم زیاد می نوشتم...اونقدر که لحظه لحظه این لحظات رو ثبت کنم...می دونی که اگه هزار بار دیگه هم بهت بگه دوست داره هیچ کدوم مزه اولی رو نداره...بنویس تا ماندگار بشه

    ReplyDelete
  5. کملک(پرنده ی دشت)April 14, 2010 at 1:43 PM

    حلاوت مهر لیلی به کامت باشه همیشه....

    ReplyDelete
  6. دوست ندارم اسممو بنویسم.زوره؟اصلن می ترسم. می گی چی؟April 15, 2010 at 3:57 AM

    تو باز دوباره عاشق شدی؟برای بار هزارم خانومی فرمودند "دوستت دارم". حال من یکی که دیگه به هم خورد. تو ماجرایی مهمتر از اینا تو زندگیت نداری؟همش معطلی اونی که عاشقش می شی بگی عاشقتم و بعدشم به خاطر یه چیزایی یا اون حرفشو پس بگیره یا تو بعد تموم بشه اینجا آه و ناله کنی بعد هم یکی دیگه یکی دیگه.همشون هم که ماشالا همونی هستن که تو می خوای و چشمهاشون اله و دستاشون بله و تو دنیا لنگه ندارن. حال آدمو بهم می زنی واقعا...

    ReplyDelete
  7. حس خوبیه

    ReplyDelete
  8. taa ja'i ke man fahmidam kesi too in post nagoft ke in jomlaro shenide goft hesesh mesle kesie ke in jomlaro shenide. fargh hast beine in dota.

    dar har soorat omidvaram ke hamishe ashegh bashi ke maa ro az lezate khoondan sarshar koni

    ReplyDelete
  9. دوست ندارم اسممو بنویسم.زوره؟اصلن می ترسم. می گی چی؟April 15, 2010 at 5:15 PM

    نه شایسته خانوم.ما این رفیقمون رو خیلی ساله می شناسیم و می خونیم و اینا.من هم یه وقتی فکر می کردم به به عاشق باشید آقا جان و هی بنویسید! حالا فکر می کنم ما داریم واسه کی هی به به و چه و چه می کنیم؟همه علاف رمانتیک بازی های این آقا شدیم که پشت سر هم و بی وقفه و همه عین همه...البته خب لابد میاد می گی نخون بابا جان ...منم نمی خونم البته.این واقعا آخرین بار بود..............

    ReplyDelete
  10. من به رسم این وبلاگ و صاحبش که برام واقعا عزیزه در برابر بعضی حرفای اینجا سکوت می کنم. امیرجانم خوشحالم برات.

    ReplyDelete