Sunday, October 9, 2005

ياد باد آن روزگاران ياد باد!

اميرحسين! يادت مياد روزهای کشف کارمينا بورانا،اوکارينا،پيترگابريل و ميلان کوندرا رو...يادته همه آزمون و خطاهامون رو برای کشف جهان پيرامونمون؟صبح پيش حميد بودم کلی ياد اون روزها برام زنده شد...روزنامه هايی که جای سفره پهن ميشدند...بازی های حکم  سر شستن ظرفها ...شبهای تحويل پروژه...دلم يهو خيلی برات تنگ شد مرد!


پی نوشت :يه جغله بچه بيشتر نبودم که اومدم تهران مثلا دانشگاه...نه ياری بود نه ياوری...روزهای افسردگی...دلتنگی...روزهای تلاش برای خوندن و فهميدن و ياد گرفتن...روزهايی که توش همه چی خونده ميشد جز درس های دانشگاه....روز های يقين به اينکه ما دنيا رو عوض ميکنيم...


يادش بخير...همين!  

33 comments:

  1. سلام. منم ميگم ياد باد. بيچاره استاد رياضی ۲. بدبخت شد از دستمون رفت پی کارش!!!

    ReplyDelete
  2. هنوز هم همون پسرهای کوچولوييد اما به قول جین وبستر با این تفاوت که دیگه نمی شه بهتون اردنگی زد نمی شه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    ReplyDelete
  3. یاد باد آن روزگاران ...شاد باد.. راستی مگه شما چند سالته امیر؟

    ReplyDelete
  4. يادش بخير ماکتی که واسه خان محمدی ساختيم ... يادش بخير آب مرکب و جاويد پلنگ ... يادش بخير اون ميزی که قرار بود زيرشو اجاره کنم ...ياد اون خونه فسقلی بخير ... اون ضبط ماشين ...صدای تو که با ترانه داريوش قاطی ميشد .... ياد تلفن های حميد هاشمی بخير ... ياد بچگيمون ... ياد رمضونمون ....

    ReplyDelete
  5. آخه بی انصاف ...

    ReplyDelete
  6. رفرنس ميدم به پست پنج مهر خودم

    ReplyDelete
  7. مهم نیست که دنیا رو نمی‌شه عوض کرد مهم اینه که خودت رو عوض کنی تا دنیات عوض بشه................

    ReplyDelete
  8. ياد باد آن روزگاران ياد باد//گرچه ياران فارقند از حال من//از من ايشان را هزاران ياد باد....

    ReplyDelete
  9. واقعن " ياد باد ... "

    ReplyDelete
  10. سلام امير جان. خوبی؟ راجع به پی نوشتت بايد بگم : درست مثل من ....

    ReplyDelete
  11. يادش به خير، با اين که من نبودم اما يادش به خير، ياد هر چی دوست خوب و رفيق صميمی و يار غار به خير...ياد هر کاری غير از کارهای مربوط به خودمون به خير ،ياد همه روزهای بی خيالی و بی مسوليتی به خير ...آخ که کجایی گیلیارد، کجایی محدثه؟

    ReplyDelete
  12. سلام . برا اون افرادی که نام بردی چون نميشناسموشون چيزی نميگم . اما دوران دانشگاه يادش بخير . همه اون روزايی که با دوستان سپری شد ياد باد

    ReplyDelete
  13. گفتم اگر پدر نتوانست - يا نخواست...- / من / هموار کرد خواهم گيتی را.../ فرزند من! / به عُجب ِ جوانی، تو اين مگوی! / من خواستم / ولی نتوانستم. / تا خود چه خواهی و چه توانی.(ه.ا.سايه) اين کامنت فقط برای جمله ی نيمه تمام يقين به عوض کردن دنيا نوشته شده و هيچ ارزش ديگری ندارد!

    ReplyDelete
  14. روزگار غريبی است نازنين!

    ReplyDelete
  15. روز های اول دانشگاه علم و صنعت برای من هم سخت بود و اولین کسانی که آنجا شناختم خان محمدی و جاوید بودن.  و اون یکی اِ اِ اِ ...اسمشو یادم نمیاد. کی بود اون یکی ؟

    ReplyDelete
  16. ما با شجاعی و فيضی نداشتيم. اون يکی ريشو هه کی بود خدايا؟

    ReplyDelete
  17. روزهای يقين به اينکه ما دنيا رو عوض می کنيم ........ روزهای يقين به اينکه دنيا ما رو عوض کرده ... چقدر جمله ات سنگين بود امير ...

    ReplyDelete
  18. آره اومده بودم بنويسم يزدانفر که ديدم نوشتی! (.....چه بساطی شد  تو اين کامنت دونی ِ یادباد...!) بصير با من خيلی خوب بود. با اخلاصی خوشبختانه درس نداشتم و معماری سه هم خوشبختانه با مردمی نبودم. کاش ياد مردمی نمی افتادم که روز ژوژمان خيلی اذيتم کرد.

    ReplyDelete
  19. سلام... ولی خداييش با همه‌ی سرخوردگی‌ها٬ ما دانشجويی کرديم نه اونهايی که الآن دانشجون... تو اون دوران توی يک سال می‌شد قد هفت هشت سال حالا بزرگ شد و چيز ياد گرفت. ولی اگه از دانشجوهای الآن موبايل و دوست‌دختراشون رو بگيری٬ چيزی ته‌ش نمی‌مونه... ياد يار دبستانی و تعطيلی دانشکده به خاطر تعطيلی روزنامه‌ها و اولين فرياد «وزير اطلاعات٬ استعفا٬ استعفا» در زمان قتلهای زنجيره‌ای و نشريه دانشجويی و انجمن اسلامی و .... به خير... يا حق!

    ReplyDelete
  20. البته اکثر دانشجوهای الآن!

    ReplyDelete
  21. صورتک خیالیOctober 10, 2005 at 12:25 PM

    امير...روزهای يقين به اينکه ما دنيا رو عوض ميکنيم ...روزهايی خوبی بود ...هر چی بود خوب بود...خيلی بهتر از الان...دلم برا اون روزها تنگ شده...:(

    ReplyDelete
  22. جمله اخر پی نوشتو هستم پسر .. حاليته؟ // هيچی عوض نشده جز رنگای مداد جعبه مداد رنگی ۳۲ تايی .. ديگه ميشه بيخيال حتی يه خط سياه رو يه کاغذ سفيد کشيد .. // فاتحه!

    ReplyDelete
  23. ميشه=نميشه!

    ReplyDelete
  24. حداکثر کاری که ميشه کرد اينه که آدم خودشو عوض کنه

    ReplyDelete
  25. و دنيا هرگز عوض نشد...

    ReplyDelete
  26. آزاده جون چرا نميشه اردنگی زد اونوقت؟!!!

    ReplyDelete
  27. کنار  نيمکت خيسی که جای نشستن

    قدم ميزنی

                                 و

                                          انگار

                                                         نه

                                                                انگار

    کبريت ميزنی و آتش

    از تو ميگيرد تمام خاطرات و عکسهايی

                                                                              که يادش بخير.

    ReplyDelete
  28. اين يکی از شعرلی خودم بود...خيلی دوستش دارم!

    ReplyDelete
  29. ياد باد ان روزگارن ياد باد

    ReplyDelete
  30. خوب الن داری نیجه اش رومیبینی.امامن از این که دوران پر نکبت به اصطلاح دانشجوییم داره تموم میشه خیلی خیلی خوشحالم و متمعنم که هیچ وقت دلم براش تنگ نمیشه.

    ReplyDelete
  31. خيلی وقت بود با مهدی مخالفت نکرده بودم . ديگه وقتش بود (: داش مهدی . اتفاقا به نظر من دانشجوهای الان خيلی بزرگتر از ما هستند . هم بزرگتر وارد ميشوند هم بيشتر قد می کشند . همون موبايل و چت و دوست دختر و دوست پسر باعث شده زنده گی رو کشف کنند . اونا دنيا ديده تر از ما هستند که معضل ترم يکمون شده بود سلام کردن يا نکردن به جنس مخالف . اونا واقعيت ها رو ديدند و با تجربه بيشتری وارد شده اند . ۱۸ تيری که شما تو دانشگاه بوديد اونا در حال شکل گرفتن شخصيت بودند . اونا مخلوق دوره بازتری از سياست و فرهنگ هستند . مطمئن باش از ما جلوترند ...

    ReplyDelete
  32. قربونت برم . مساله حل و فصل شد !!

    ReplyDelete
  33. اينم يکی از اون دردهای مشترکه. تا وقتی بچه مامانتی فکر می کنی می تونی دنيا رو عوض کنی وقتي شدی بزرگ ميدون زندگی تازه می فهمی که خيلی زرنگ باشی فقط می تونی خودتو ثابت کنی.

    ReplyDelete