Sunday, July 2, 2006

ترديد های ترسان تنهايی

حتما يه راه حل لجن در مالی جايی هست که بشه بهش متوسل شد و فکر نکرد،نه؟انقدر به اين فکر نکردن احتياج دارم که يهو ديدن همه چيو ول کردم رفتم برای خودم راهب بودايی شدم که بتونم در لحظه عزيز حال زندگی کنم.چقدر لحظه های گريز پای حال رو قربانی کرده باشم پيش پای ترس آينده يا افسوس گذشته خوبه؟ سانچو!تو ميدونی راهبای بودايی تارک دنيا هم ميشن يا نه....جای اون چند نقطه سه خط نوشته بود که شامل حال خودسانسوری شد.حوصله حساب پس دادن برای نوشته هام رو که ديگه اصلا ندارم.


هی سانچو!ميگم خدا کنه اين قضيه که متولدين سال مار حس شهودی قوی دارن يه نموره شايعه باشه.حس شهوديم داره منو از يه چيزای ميترسونه.ميترسم.خوب بابا حتی کرگدن ها هم ميترسن چه برسه به من!


يه بامرام پيدا شه اينجا بلند و محکم بگه:اين نيز بگذرد.


پی نوشت:عجب بزن بزن نانازی راه افتاده بين همجنسگرايان و دگرجنس گرايان محترم وبلاگستان!به قول شاعر:بزن بزن که داری خوب ميزنی.

12 comments:

  1. داش امير٬ راهبان بودايی و کلا تارکان دنيا آيا می تواننند به مسافرت به خوش آب و هواترين شهر دنيا سانفرانسیکو با مناظر زيبايش بروند يا نه؟اگر جواب نه است هوشيارت می کنم به عواقب اش!!!

    ReplyDelete
  2. راستی اين سانچو آيا به دينی گرويده اند يا هنوز در دوران باشکوه جهالت سير نمی کنند؟با اصولا زبانم لال٬ گوش شيطان کرد ! روم اصلا به ديفال بی دين و خدا نشناس هستند.؟

    ReplyDelete
  3. فکر نکردن ... آرزويی دست نايافتنی يا لااقل سخت دست يافتنی ...

    ReplyDelete
  4. ردپاي ايامJuly 2, 2006 at 7:39 PM

    هيچی برای گفتن نميمونه ، چرا که از دل ما گفتی ، عزيز ! ....چقدر لحظه های گريز پای حال رو قربانی کرده باشم پيش پای ترس آينده ....... ولی شرمنده م که نه ميتونم بگم که ميگذره و نه ميتونم بشنومش ،.... تعارف که نداره ، شرايط سخت و دهن سرويس کن که خروار خروار نااميدی رو سر آدم ميريزه شاخ و دم که نداره ، همينه که می بينم ! ..... ولی تو بگو برادر ! راهی به جز ادامه دادن هست ؟؟... برگردن افتاده ست ياران ! چاره چيست؟.... چاکريم !

    ReplyDelete
  5. سلام مومن . چه بخوای و چه نخوای نه تنها «اين» که «آن» نيز بگذرد . اما عجالتا «خوش باش دمی که زندگانی اين است .»

    ReplyDelete
  6. اين نيکان چرا اينطوری شده ؟؟؟ نبود اينجوری .

    ReplyDelete
  7. ترسه که منو عاقلم کرده و ترسه که باعث شده بفهمم بالاخره (متاسفانه)بزرگ شدم

    ترس ... پشت ش چيه؟

    ReplyDelete
  8. يه شعری نوشته بودم قريب به بيست سال پيش ...بايد برم پيداش کنم برات بنويسم اش.

    .....

    هی روزگار..... کيه که بتونه بگه نمی گذره ؟ !

    ReplyDelete
  9. غیر از این نمیتونه باشه این نیز حتمامیگذرد... نمی دونم چرا يهو ياد پست های اول اين وبلاگت افتادم..

    يادته قرار بود تلخ بنويسی و با سانچو شيرينش کنی؟!!حالا خودت تلخ مينويسی و تلخ تر سانچو رو فقط مخاطب قرار ميدی..

    ReplyDelete
  10. سلام ... من آخرش فلسفه اين زندگی رو نفهميدم اونقدر درگيرم که روزی هزار بار می گم اين نيز بگذرد يکی هم ارزانی شما ....ولی می ترسم که فقط سر خودمون رو گول بزنيم .. موفق باشی

    ReplyDelete
  11. بابا فانتزی ( کامنت ت رو می گم )

    ReplyDelete
  12. با هم کنار اومدن و همديگه رو قبول کردن بد نيست، اما انگار قبول کردن وجود ديگران جا رو برای بعضی ها کم ميکنه. ايشالا در صد سال آينده بحث مودبانه را ياد ميگيريم. آمين

    ReplyDelete