Saturday, July 8, 2006

ژان والژانيسم

فکر کنم ديگه همه در مورد بينوايان و ژان والژان بدونن.ژان والژان بخاطر دزديدن يک قرص نان به زندان ميافته و...!به بقيش فعلا کار ندارم.مساله همين جاست.ژان والژان گرسنه بوده و پول نداشته و فقط کمی نان دزديده.برای هر عقل سليمی اين قابل درکه ولی آيا الزاما قابل تاييد هم هست؟من خودمو ميذارم جای ژال والژان و ميبينم اگه خودم انقدر گرسنه بودم شايد جای نان خود نانوای محترم رو سرقت ميفرمودم،اما اين ميتونه به معنای تاييد دزدی باشه؟مساله رو اينجوری ببينيم:طرف گرسنه بوده پس کمی نان دزديده ميشه درک کرد که چرا-و همين درک از غلظت مجازات ذهنی ما کم ميکنه-اما نميشه تاييدش کرد،چون دزدی دزديه...


خيلی از اتفاقاتی که روزمره در اطراف ما ميفته دقيقا به همين منواله:اگه خودمون رو بذاريم جای آدمايی که از دستشون بخاطر حرفی يا کاری ناراحتيم ميتونيم درکشون کنيم اما اين درک منطقا نبايد تبديل به تاييد بشه که اگر اينطور شد قطعا مدام مجبوريد ارزش های خودتون رو دگرگون کنيد تا بتونين بهای تاييد رو بپردازيد.مرز اين درک و تاييد و ميزان واکنشی که نشون ميدين چنان مبهمه که يک ذره لغزيدن عاقبتش واويلاست.


درگير يه اتفاق اينطوريم.اتفاقی که ميتونم درکش کنم و نميتونم تاييدش کنم.چاره ای هم برای قبول رخ دادنش ندارم.هميشه ازينکه تو موقعيت آچمز قرار بگيرم و مجبور شم تن بدم به شرايط، احساس ناخوشايندی داشتم اما انگار چاره ای نيست.هنوز نميدونم چی ميشه ته اين ماجرا ولی دلنگرانم.

27 comments:

  1. بعضی وقتها تصميمی که ميگيريم ممکنه درست نباشه ممکنه بندازتمون توی دست انداز ... مهم اینه که انسانی باشه تا حداقل وجدان درد دچارمون نکنه

    ReplyDelete
  2. آ...چ...م...ز...خیلی تلخه!

    ReplyDelete
  3. آی گفتي ... دلنگران دلنگرانيتم ...

    ReplyDelete
  4. آره با لفظ آچمز موافقم...حالا شان تتحریر اين مساله چی بوده؟

    ReplyDelete
  5. ..::{پراكنده}::..July 8, 2006 at 12:14 PM

    فکر کنم  همه ما تو موقعیت "ژان والژان" فراون قرار گرفته ایم، تقریبا همه هم همون کاری رو انجام داده ایم که اون کرد ..... اما  من هميشه از "بازرس ژاول" خوشم ميومده! اون تنها کسی بود که بخاطر کار و انجام وظيفه حاضر شد از همه چيزش بگذره، آخرش هم که در شرایط "آچمز!" قرار گرفت تصميم گرفت ديگه نباشه ... ! کمتر کسی رو ميشناسم که در نقش ژاول خودش رو قرار داده باشه.

    ReplyDelete
  6. يه چيزی تو مايه های هدف وسيله رو توجيه ميکنه يا نه!‌ توجيه ميکنه؟ وسيله سيخی چنده بابا .. ادم گشنه کمه دين و ايمون سرش نميشه

    ReplyDelete
  7. سلامبرامير.

    ايشاا... آچلر! توکل کن به خدا، شايد هم به قول قديمی‌ها هر چه پيش آيد خوش آيد!

    اوچيگينگ.

    ReplyDelete
  8. منوچهر سابق !July 8, 2006 at 4:33 PM

    ميدونی .. من فکر ميکنم اگه بخوايم روی اين مسائل حساس بشيم آخرش بايد مثل ژاور خودمونو توی يک رودخونه غرق کنيم ... فکر کنم گذشتن و برنگشتن بترين راه باشه

    ReplyDelete
  9. امیر جونم!دلم واسه دنیای خودمون تنگ شده اینجا واسه آدم بودن تره هم خورد نمی کنن.

    ReplyDelete
  10. با چيزايی که بالا گفتی کاملا موافقم ...چون اين شرايط برای من هم پيش اومده...و منم مثل تو درکش کردم اما تاييد نههههههههه ........

    ReplyDelete
  11. هيچی دارم فکر ميکنم. نه امير جان من هم از بي بی خبر خاصی ندارم .

    ReplyDelete
  12. هر کاری تو بعضی شرايطا ميتونه عاقلانه‌ترين باشه...همين

    ReplyDelete
  13. نظراتتون خيلی جالبه منم با شما هم عقيده ام .

    ReplyDelete
  14. آقا دل و نگران هر دو شون به تنهايی معنا ميدن پس جدا بنويس ش اين جوری : دل نگران

    حالا نگران از دل دور شده ...

    سخت ميگيری به خود مهربون تر باش با امير

    ReplyDelete
  15. هميشه دلم می خواست اين قصه يه جور ديگه تموم ميشد!

    ReplyDelete
  16. تا خط آخر با همه اش موافقم اما خط آخر ... چرا تن بدي ؟! مي شه درك كرد و تائيد نكرد مي شه موند و تن نداد مي شه فقط نگاه كرد انقدر نگاه كرد تا فهميد

    ReplyDelete
  17. از اين پست ياد اين شعر بيژن جلالی افتادم:

    :

    فصلی در جهنم رمبو را

    می خواندم

    پشه ای به سراغ من آمد

    و من در حرکتی او را در دست

    گرفتم

    و نیمه جان از دستم رها شد

    دیدم او کار واجب تری

    داشته است

    زیرا گرسنه بوده

    تا کاری که من می کنم

    یعنی کتاب خواندن

    .......

    بحث مرز بین درک و تائید خیلی موضوع جالبه برای فکر کردن.

    اما کاش فکر هایمان به نتیجه ای هم می رسید...

    ReplyDelete
  18. ببخشين آدرس اشتباهی شد. اونجا به روز نيست. اينجا به روزه.

    .........................

    به اضافه ی اینکه: از موقعيت های آچمز در زندگی گريزی نيست. کاش زود تر بگذره برات

    ReplyDelete
  19. واقعن منم هر چی فکر ميکنم همين معادله ميشه...چه جالب!

    :)

    ReplyDelete
  20. اين نکته رو اونقدر تو زندگی باهاش در گيرم که بعضی وقتها دچار وسواسم می‌کنه .واقعن بايد بگم جانا سخن از زبان ما می‌گويی

    ReplyDelete
  21. مهدی هنرپردازJuly 9, 2006 at 6:35 AM

    هميشه بايد فرق گذاشت بين قانون و اخلاق. برای قانون٬ دزدی دزدی‌ه. ولی اخلاق٬ فرق می‌ذاره بين دزدی کسی که داره از گشنگی می‌ميره و کسی که در کمال سيری دزدی می‌کنه.

    البته ژان والژان بايد مجازات مي‌شد اما مستحق اين همه بدبختی نبود.

    یا حق!

    ReplyDelete
  22. می دونم اينجور وقتا کمکی از کسی برنمياد . نميدونم اينکه بگم به فکرت هستم هم کمکی می کنه يا نه ... فقط بدون نگران داش امير گنده ام می مونم ... زود از اچمز درآ !

    ReplyDelete
  23. و شاعر ميگه: دل نگرانم نگرانم نگرانم هنوز !!!(بقيه اش هم بلد نيستم از خانوم فتانه يا يکی اون جوری بپرسيد) در ضمن اين که ۱۸ تير شد دوباره و دوباره و دوباره...من هم دل نگرانم نگرانم نگرانم داداش

    ReplyDelete
  24. سلام

    من بار اولمه که وارد وبلاگتون شدم.

    وبلاگ خوبی دارید.

    خوشحال میشم اگه وقت داشتید بهم سر بزنید.

    شاد باشید.

    ReplyDelete
  25. دلو بزن به دريا حاجی! به قول يارو گفتنی ادما همونجوری زندگی ميکنن که فک ميکنن .. پس درست فک کن و درست تصميم بگير .. يا علی

    ReplyDelete
  26. سلام. خوبی داداش؟ مثل اينکه اين روزها سرت خيلی شلوغه٬ ها؟

    ReplyDelete