Sunday, December 9, 2007

برای خواهرک آب و آيينه

برای خواهرک نادیده ام،برای همه رنجش و برای دلم که بی قرار مانده بعد خواندن یک برگ از زندگیش:

لحظه هایی هست که ذهنت یاری نمیکند برای حرف زدن یا نوشتن و باید که حرف بزنی و باید که بگویی.لحظه هایی هست که سرافکنده میشوی از انسان بودن،بی تاب میشوی و تاب ماندن نداری،لحظه های غریبی هستند که نمیدانی باید چکار کنی و میدانی فقط که باید کاری بکنی.مختصری از درد دلت را که خواندم افتادم وسط گرداب لحظه هایی ازین دست.خواهرکم!تصور همه رنجی که برده ای نفسم را بند آورد.تصور آن همه درندگی و حماقت که توامان در حقت روا داشته اند این نامردمان،خیال معصومیتی که قدر دانسته نشد.خیال تو که خواهر آب و آیینه ای...گوشه هایی از زندگیت را خواندم و رنجت شد رنج من اما اشتباه نکن برای همدردی اینجا نیامدم که که شکوه روح تو که با این همه نشیب و فراز هنوز گردن کش و پا برجاست نیازی به همدردی ندارد.همدلی اما شاید کمترین کاریست که میشود برایت انجام داد.زمانه سالهاست که روی بدش را نشان تو داده،میدانم.آنقدر کشیده ای از روزگار که هر سرو راست قامتی خمیده گردد و خاکستر نشین و شگفتا از تو که هنوز فخر به زمین و زمان میفروشی از سرفرازی.زمانه با تو بد کرده و من این را خوب میفهمم.من طعم غریب شکستن و تحقیر را میشناسم با گوشت و پوستم.میفهمم به سهم خودم تو را و رنجت را و بزرگی تلاشت را برای سر پا بودن.نرگس گفت که ۲۱ سالت است و من با خودم فکر کردم که چه خوب!هنوز همه جهان با همه فرصتهایش پیش روی توست.فرصت برای تحصیل،فرصت برای عشق،فرصت برای زندگی.کمی و فقط کمی شعور میباید که دریابد هزار سال زندگی کرده ای در این ۲۱ سال و دریابد قدر آن اراده و همت نیک بودن را...تمنای برادرانه ام شاید این باشد که به رغم همه دشواری دل به بدی نسپاری که زمانه ما اگر چه بعضی وقتها بد است اما یکسره از آن بدی نیست و هر کدام از ما جیره ای داریم برای مشقت و هر جور که حساب میکنم تو سهمت را ادا کرده ای و وقت آن است که بخندد دنیا به تو اگر خودت کمی و فقط کمی یاریش کنی...میدانم که میتوانی و میدانم که روزی دنیا به احترام شادی قلب تو یکجا به پا خواهد ایستاد برای ادای احترام.این روز را نه با چشمانم که با قلبم میبینم و قلبم تا حال هیچ وقت به من دروغ نگفته...به قول جبران خلیل جبران:«دلواپس شادمانی تو هستم»و چشم انتظارش و میدانم که این شادمانی نزدیک است

9 comments:

  1. دل تنگی .انتظهر .دل نگرانی.نمک زندگيست.

    ReplyDelete
  2. من هم يقين دارم که شادمانی نزديک است٬ خيلی نزديک ... کاش بخواند اينجا را ...

    ReplyDelete
  3. مرسی امير...واقعا ممنونم... اگه هم اینجا رو نخونه..اما حتما اينو پرينت ميگيرم و ميدم بخونه.. بخونه که ببينه دنيا چقدر قشنگه هنوز:)

    ReplyDelete
  4. خيلی وحشتناکِ

    ReplyDelete
  5. چند بار ديگه بخونم و چه جوری بگم که چقدر از اين پست ات احساس غرور کردم از داشتن دوستانی مثل شما.... کاش چنين ادمايی هم دور و بر اين دخترک بودن :)

    ReplyDelete
  6. آزادی - برابریDecember 10, 2007 at 9:30 AM

    دوستان،

    علی رغم فشارهای امنیتی و بازداشتهای گسترده، دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب تجمع خود را به مناسبت روز دانشجو (16 آذر) در دانشگاه تهران هرچه با شکوه تر برگزار کردند.

    دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب اعلام میدارند که تا آزادی کامل تمامی دانشچویان دستگیر شده از پای نخواهند نشست.

    برای کسب آخرین اخبار و گزارشها از تجمع روز 3 شنبه و وضعیت دستگیر شدگان، از وبلاگ ما دیدن فرمایید.

    ReplyDelete
  7. عاطفه(احلام)December 10, 2007 at 4:43 PM

    چه حساب شده عمل کردی امير جان مثل هميشه

    ReplyDelete
  8. يه کم غم واسه سلامتی لازمه!

    ReplyDelete