Tuesday, December 11, 2007

برای سينا

داستان از آنجا شروع شد که دیشب خواب دیدم دعوتمان کردی خانه تان برای شام و خودت نیستی.انگار بم بودی بازم...صبح که بیدار شدم دیدم دلم چقدر برایت تنگ شده و چقدر دلم هوای آن روزها را دارد که ده دوازه نفری یک حلقه وبلاگی درست و حسابی بودیم.چیزی که خودت میگفتی جایگزین کلوب های غرب شده و به ما حس تعلق به جایی را میدهد.تو بودی و آناهیتا و نگاه و مریم و استار و آلن و آیدین و پری و...من.مینوشتیم و میخواندیم هم را...نمیخوام بگویم الزامن دوران خوبی بود فقط نمیدانم چرا از صبح دلم هوای آن روزها را دارد...دلم برایت تنگ شده و امیدوارم حالا هر جای این مرز مثلن پر گوهر که هستی دلت شاد باشد.همین!

5 comments:

  1. دلت برای سينا بی سيبيل تنگ شده يا با سيبيل؟

    ReplyDelete
  2. رضاابراهيم زادگانDecember 11, 2007 at 6:32 AM

    چه حس قشنگی داشت اين قطعه.

    خوش بحال سينا.

    ReplyDelete
  3. يادش به خير

    ReplyDelete
  4. آدمی همیشه حسرت گذشته رو می خوره!!

    ReplyDelete