Tuesday, April 11, 2006

کمی تا قسمتی اميرانه!

۱-ساعت ۷:۳۰ صبح زنگ ساعت بيدارم ميکند.يک نگاه به ساعت، زنجيره ای از لغات را در ذهنم جاری ميکند:«بازم مدرسم دير شد،کسر کار،غرغر و...»اما با قلبی مطمئن و روحی آرام به ساعت می گويم:«گور پدرت!بگير آسوده بخواب بگذارما هم بخوابيم»


۲-سراسيمه از خانه میپرم بيرون.سوار تاکسی ميشوم.کمی آنسوترنره خری سوار تاکسی ميشودو کمی آنسوترش دخترکی!نره خر فوق الذکر به اندازه حتی يک دسی متر هم به طرف من جابجا نميشود.خوشبين باشم حتما همجنسباز است و از چسبيدن به من احساس گناه بهش دست ميدهد.بدبين باشم پفيوز ميخواهد در وصف پرو پاچه دخترک سياحت نامه بنويسد.پاهايش را که ميچسباند به دخترک- انگار که ميخواهد با سگک او را به پل ببرد- متوجه ميشوم همان پفيوز است...کمی بعد ازدخترک  پياده ميشوم.خدا را شکر ميکنم در ين فاصله نره خر پاسخ خلا عاطفيش را در من جستجو نميکند.سالم وسربلنداز ناموس پرستيم يورتمه ميروم تا شرکت


۳-آفلاين هايم را ميخوانم،کامنتهايم راو وبلاگ دوستان راهم ايضا.کامنت هم ميگذارم-خوب گذاشتنی است اين کامنت-حوصله ام که سر ميرود کمی کار ميکنم!در همين حيص و بيص،مدير عامل محترم از مستراح شرکت با قيافه ای فاتحانه بيرون می آيد،دستانش را با خشتک شلوارش خشک ميکند و انگار که سر جاليز ابويش ايستاده با اخرين تناليته ممکن صوتی يکی از بچه ها را صدا ميکند.ازين اداب دانی ذات ملوکانه اش غرق لذت ميشوم و خدارا صد هزار بار شکر ميکنم که لااقل وسط شرکت اخ و تف نمی اندازد.


۴-سرشار از نشاط و راضی از يک روز مفيد به خانه بر ميگردم و خوشحالم در خانه انبانی سکوت در انتظارم هست،از همان ها که سرشار از ناگفته هايند نه ازين سکوت های بی کلاس معمولی چیپ لمپن! 


پی نوشت:اول قراربود اين نوشته اسمش اميرانه باشد اما دلم نيامد معدود لحظات رنگارنگ با تو قاطی اين گردونه خاکستری شود پس عنوانی ديگر ميبايدم .

15 comments:

  1. لطفا، فورا. آخرين پستی رو که نوشتم با عنوانه ؛پست اضطراری؛ بخون حتما. به نظرت احتياج دارم شديدا. قبلا مرسن!( ببخشيد، قبلا مرسی). در اين مورد وقت طلاستا.

    ReplyDelete
  2. ردپاي ايامApril 11, 2006 at 3:51 PM

    غمت نباشه ، تاواريش جون ، ازين به بعد راس ۷.۳۰خودم ميام ميرسونمت شرکت .... ولی مطمئنی ۷.۳۰ ؟

    ReplyDelete
  3. شولتز پيرApril 11, 2006 at 4:17 PM

    اين قرتی بازيا چيه پرشين بلاگ در آورده!!! خوب اينم می شه!!! در ضمن خوب بود امير خان!

    ReplyDelete
  4. پدر(نم نم)April 11, 2006 at 6:28 PM

    تو هم چقدر کار می‌کنی!

    ReplyDelete
  5. پست خوبی بود.کاش از دختر تو تاکسی بيشتر می نوشتی...چشاش چه رنگی بود؟

    ReplyDelete
  6. پسر تو چه زبان طنز باحالی داريا. خيلی شبيه زبان خداحافظ گاری کوپر بود. البته بهترش چون خيلی ايرانی بود نوشتت. راستی اون تصوير يورتمه رفتنت رو هم تداعی کردم. جالب بود!!! و اينکه منم ديروز تو تاکسی خودمو خيلی کشيدم اينطرف چون از دختری که کنارم بود ترسيده بودم. زير مانتوش هيچی نپوشيده بود و خيلی کوتاه بدود. ( از کجا فهميدم خب ديد زدم ديگه!!!! ) اون لندهوره من نبودم احيانن! خاک به سرم! ) راستی زری جون ميگه منظورتون از معدود لحظات رنگارنگ با تو چيه؟ يعنی عشق و اين چيزا؟ ميمنت جون هم لبای ماتيکيش رو داره گاز ميگيره و منتظره جوابتونه. گفتم که نگی نگفتی!!!

    ReplyDelete
  7. اون دختره با مامان مارکز نسبتی نداشت؟!!

    ReplyDelete
  8. نوشته های شماره يک و دو رو کاملا ميتونم حس کنم....... مخصوصا  نوشته شماره دو که خيلی از زنان و دخترای ايرانی درگيرش هستن...

    ReplyDelete
  9. عالی بود. ۴ تا صحنه ی بر گزيده. با تصاويری که خوب از آب در آمده.

    ReplyDelete
  10. عجب روزی بوده!

    ReplyDelete
  11. باور كن يكی از معدود چيزايی كه باعث ميشه اين ديار خاكستری رو تحمل كنم رهایی از مورد شماره ۲ ست! در ضمن نوشته هات حرف ندارن حسشون مخلوطی از خنده و گريست، مفهومه ديگه!؟؟

    ReplyDelete
  12. سلام ...... همين تصاوير يا برشهای کوتاه از زندگی ما ها نشون ميده که کجا زندگی می کنيم و سرتاسر زندگی ما چقدر رنج آوره ...... واسه زنان هم همينطور حتی در تاکسی  نيز امنيت و آرامشی برايشان نيست . همه اينها به نظر من دلايل محکمی هستند که راه بيابيم راهی که از اين وضعيت ( که خود ماها هم حتی با پذيرش تلويحی اون به اون رسميت ميديم و حتی برای آيندگان هم با اين پذيرش تغيير آنرا دشوار تر ميکنيم ) خلاصی يابيم ..... آيا وقت آن نرسيده که از مرحله باز آفرينی واقعيت گذر کنيم و راهی را برای تغيير آن بيابيم .. يا نه شايد هم بر اين باوريم که اين همه ناشی از اراده ای آسمانی است و لايتغيير ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ReplyDelete
  13. خيلی قشنگ مينويسی. حتما نوشتنو توی کار طنز و کمدی دنبال کن . از طنز نوشتن جالبت میشه فهمید که خیلی جدی هستی. جدی و در عین حال سرشار از درد . برای رسیدن باید رنج کشید .( بودا )

    ReplyDelete
  14. حقیقت پنهان ( بابک )April 12, 2006 at 2:21 PM

    ياد مدير عامل خودمون افتادم که تازگی از دستش راحت شدم ... يه پست در اين مورد چند وقت پيش نوشتم اگه دوست داشتی سری به ما بزن ... / ای خدا به اونکه شانس دادی چی ندادی ؟ /

    ReplyDelete
  15. ۱. منظورت همون ساعته است دیگه ؟۲. یورتمه همون گام سکسکه در ژیمناستیک است ِ با اون تفاسیری که شما گفتید پرش گربه ای بهتر نبود ؟ ۳.خوبه حالا کمر شلوارشو تا گردن بالا نمی کشه ! اون موقع ديگه نور علی نور می شد .

    ReplyDelete