Saturday, April 15, 2006

سراب حسرت ايام

پر از حرفم برای نوشتن،زوزه مداوم اين بغض ويرانگر اگر بگذارد.هی فلانی زندگی شايد همين باشد...پس وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت!


پی نوشت:سور عزای شادی های کوچکمان راکه بر سفره مينشينيم لاجرم بايد دل بدهيم به زمزمه يهودای عاشق!

19 comments:

  1. پدر(نم نم)April 15, 2006 at 4:08 PM

    شرمنده٬اين بار هيچی نفهميدم...

    ReplyDelete
  2. گاهی بهترين نوشته های ما حاصل زوزه مدام اين بغض است که ميپيچد در فضای حنجره و يادت می اندازد که گلويت را ميفشارند... صدايت را نميگذارند در بيايد...اما حرف زدن را که نميکشند... نوشتن را ... گفتن را... حتی در سکوت

    ReplyDelete
  3. منوچهر سابق!April 15, 2006 at 4:40 PM

    ...............

    ReplyDelete
  4. سلام پسر .. چطوريايی!‌؟

    ReplyDelete
  5. پ.ن :همين تک لحظه ها نيز غنيمتند

    ReplyDelete
  6. درود....سر به زير و سخت نمی توان اما شدن.....می دانی ....؟ من روزی هر آنچه در توان داشتم به کار بستم....امااز من فقط سختی باقی ماند....که زندگی.....همين است کهميبينيم....بدرود و به روز و بهروز باش. بدرود.....

    ReplyDelete
  7. هی امير بغض ويرانگر رو تحقير کردن هم کار هر کسی نيستا! زوزه؟! ( وارد کردن کد تصويری اين پيامها هم مثل پريدن مستی وقتی بابا سر بزنگاه بالای سرته! )...

    ReplyDelete
  8. پدر(نم نم)April 16, 2006 at 7:31 AM

    امروز آپ نکردی؟

    ReplyDelete
  9. نمی دونم چرا هر روز و هر ساعت و هر لحظه که می گذره بيشتر به اين ايمان نيارم که من توام منتها هشت سال کوچکتر. هميشه چيزی هست که ميگم ديدی؟ اين ديگه موجب ميشه که من اون نشم. ولی حتی سخت ترين چيزام دود ميشن ميرن فضا. برخوردم با سياست و شايد ترک اون. و آينده ی عاطفی که تو باشی و پيش زمينه ای که من باشم و اين حرفای احمقانه ای که الان دارم مسزنم و نمي دونم! تو وضعيت آخر هريس رو خوندی؟

    ReplyDelete
  10. manzooram Thomas A. Harris e

    ReplyDelete
  11. راستی يادم رفت نبايد کسی بگه شبيه يکی ديگه اس. اين جوری به لحظه های مقدس طرف توهين ميکنی. ولی از همه ی اينا گذشته تو خيلی از من ادم تر موندی. کاشکه من احساس خودم رو جلوی پای عقلم قربونی نکرده بودم(البته چند وقتيه که از اين ادبيات ديگه استفاده نمی کنم) اه چه قدر حرف می زنم.

    ReplyDelete
  12. ردپاي ايامApril 16, 2006 at 12:25 PM

    از دست جماعتی که تو روی آسمون تف میندازن و ترجیح میدن یادشون رفته باشه که نیروی جاذبه اون مردک نیوتن هنوز کمی تا اندکی جون داره ،بدجور داغ کردم، ولی حيف که اينجا نميشه.........

    ReplyDelete
  13. و من پر از حرفم برای ننوشتن ...

    ReplyDelete
  14. وقتی می افتی به تاختن امير گاهی بد

    بی رحمانه مي تازي کار ما قضاوت نيست هست؟!

    ReplyDelete
  15. مجموعه‌ی اين بغضا ميشه زندگی...ما زمانی حرف می‌زنيم که اين بغض خفه کننده مجال بده...می‌دونی امير من خيلی ترسوام!!!

    ReplyDelete
  16. آزاده جان!من فقط به خودم تاختم هرگونه شباهت با افراد حقيقی و حقوقی قويا تکذيب ميشود

    ReplyDelete
  17. سلام. دلم آسايش می خواد آسايشی که بابتش تاوان ندم.

    ReplyDelete
  18. ستاره و سیارهApril 17, 2006 at 4:35 AM

    جمله های خيلی قشنگی بود ممنون. اولين باره که وبلاگتون را می بينم از توی وبلاگ علی آقا پيداتون کردم دستش درد نکنه

    ReplyDelete
  19. باز هم امير درهم ه!

    ReplyDelete