Sunday, January 4, 2009

تلخی تازه’ ترس

و این بازی ترس ها تمام نشده رضا...اصلن مگر تا وقتی انسانی جایی می ترسد می شود پرونده ترس را بست؟می دانی رضا زخم هایی هستند که عمقشان خیلی کهن است.گفتم عمقشان؟تو بخوان عمرشان!زخم هایی هستند که عمق هر کهن الگوی انسانی را نشانه می گیرند و این زخم ها ترس های خاص خودشان را دارند.


بسته به آدمش رضا،ماجرا فرق می کند.یکی از شکست می ترسد،از کامل نبودن و ترسش چنان ریشه دار است که یاداور رنج همه انسان هایی است از بدو خلقت گونه انسان تا به همین امروز، که شکست خورده اند.دیدی این آدم ها حتی وقتی توی یک بازی منچ و مارپله هم می بازند عزا می گیرند و غصه می خورند؟دیدی چقدر رنجشان به نظر ما مضحک و بی جاست؟ما می دانیم که محملی برای چنین رنجی نیست و نمی دانیم که این آدم الان نه به باختن در یک بازی مارپله که به ترسی به قدمت بشر دارد پاسخ می دهد،ترسی به قدمت بشر برای نباختن و کامل بودن!


اینجوری می شود که یک سری آدم ها اصلن با یک سری ترس های ویژه به دنیا می آیند.بین همه ضعف ها،هر کدام ما چشم اسفندیار خودمان را داریم،فقط یک چیز است که این طور بی بدیل ما را به زانو در می آورد و برایمان کابوس می سازد.بسته به آدمش رضا ماجرا فرق می کند.یکی از شکست می ترسد،یکی از نداشتن قلمرو،یکی از  وابستگی،یکی از نبود امنیت و یکی هم می شود مثل من،ترس کهن الگوییش می شود هراس بی وقفه از طرد شدن و ترک شدن توسط زن مهم زندگیش!


آدم هایی مثل من برایشان سن و سال مطرح نیست.نوزاد هم که باشند هراسانند زن مهم زندگیشان-مادرشان- ترکشان کند.اینطوری می شود که احتمالن با بی پاسخ ماندن اولین گریه،اولین خواهش، قهر می کنند و از سینه مادر شیر نمی خورند،همانطور که من قهر کردم و هر چه کردند نخوردم.آدم هایی مثل من همیشه این ترس را روی دوش شان این سو و آن سو می برند.مثل صلیب می ماند رضا که به دوش کشیده ای و با خودت می بری و هر جایی ممکن است برایت بشود جلجتا و هر زنی که برایت مهم شود می تواند میخ صلیبت را بکوبد...اینطوری است که واکنش من و مثل من نه به یک پاسخ ساده منفی از طرف زن مهم زندگی مان که جوابی مهیب بر اساس رنجی است که در حافظه روانی ژن انسان ذخیره شده،رنجی حاصل جمع غصه تمام مردانی که از زمان حضرت آدم تا بحال زنان زندگی بخش شان،ترکشان کرده اند


و من نمی دانم رضا روزگار چرا این همه اصرار دارد گوش آدم را بگیرد و به زور در موقعیت هایی بنشاند که دقیقن از ناحیه پاشنه آشیلت ضربه بخوری،با رنج اسطوره ایت روبرو شوی،ترس جاودانیت را مدام ببینی و تجربه کنی...نمی دانم چه چیزی باید یاد بگیری تا این بازی تمام شود و این چنان عاصی ات می کند که بعضی وقت ها با خودت می گویی ببین چه خنگی هستم که مدام امتحان می گیرند و رفوزه می شوم و باز روز از نو روزی از نو...ترس هایی هستند رضا،که سرنوشت لعنتی مایند و خدا می داند رضا من از هیچ چیزی به اندازه این قبیل ترس ها نمی ترسم

10 comments:

  1. چه ترس نانازی داری پسر....

    ReplyDelete
  2. رضا قاری زادهJanuary 5, 2009 at 2:13 AM

    اول از همه بگم که چه صفایی داره آدم اینجا مخاطب ژست قرار بگیره
    بعدش هم می دونی چیه امیر تقریباَ باهات موافقم تا خطوط آخر که من طبق معمول تبصره دارم . من زیاد با اطلاق عنوان سرنوشت بر ترسها ( حتی همین دسته ترسهای موثر که تو گفتی ) موافق نیستم . می دونی حتی همین ترسها که گفتی و به گمانم ترسهای مانایی هم هستند کل سرنوشت ما نیستند . سرنوشت ما برآیند یک سری موارد است که شاید این ترسها سهم مهمی را در میان آنها بازی کنند اما تمامشان نیستند . ما شجاعتهایی هم داریم در میان مولفه های سرنوشتمان که آن هم یقینا مثل ترس مراتب وجودی مختلفی دارد و بسیاری مولفه های دیگر اما این را قبول دارم که این ترسهای مانا اگر با مقاومت و شاید بهتر باشد بگویم تلاشی در جهت عکس نمودار حرکتیشان مواجه نشوند می توانند آنچنان خودشان را به ما دیکته کنند که حتی سرنوشتشان بنامیم . در یک کلام من معتقدم ضمن احترامی که باید ( تاکید می کنم باید ) برای ترسهایمان قائل باشیم در عین حال باید سایر مولفه های تشکیل دهنده ی شخصیتمان که سرنوشتمان را رقم می زنند را هم بشناسیم و با دیده ی احترام بهشان بنگریم .
    ولی خداییش صفایی داره اینجا مخاطب بودن ها اخوی

    ReplyDelete
  3. اینکه ترس های ما سرنوشت مان رضا به این معنی نیست که جبر مان.ما مختاریم با این ترس ها و زخم های پدید آورندشون چطور برخورد کنیم...یعنی من با تو موافقم که روبرو شدن با این ترس هاست که سرنوشت ما رو می سازه

    ReplyDelete
  4. حضرت ماهان!از اون ترس هاست که بیرونش بقیه رو دق می ده توش خود آدم رو بار ها و بار ها

    ReplyDelete
  5. از دست این رضا....منم از اون روز هی دارم بهشون فکر می کنم...انگار سر دراز داره این ماجرا

    ReplyDelete
  6. یه چیزی تو این مایه هاست که از هر چی بترسی سرت میاد...نمی دونم ....شاید انقدر باید باهاش مواجه شد که دیگه اون حساسیت و نداشته باشه!

    ReplyDelete
  7. اونموقعی که نمیفهمیدیم از چی میترسیم یا چرا میترسیم فقط ترس بود که آزارمان میداد، حالا که میدانیم گره ی کار کجاست رنجی هم به این ترس اضافه شده که تا عمق وجودمان را میسوزاند! رنج اینکه هنوز نمیتوانی با تمام دانسته هایت با این ترس لعنتی روبرو شوی...برای منهم ترس از دست دادن هنوز خیلی خیلی جاها آچمزم میکند امیر جان!

    ReplyDelete
  8. امیر جان شما که به انرژیها اعتقاد داری
    و فیلم "راز" رو هم انقدر زیبا دیدی و برای ما نوشتی
    یه سوال دارم ازت
    علت اینکه برای هرکس معمولا چیزها و
    شرایطی پیش میاد که ازشون میترسه
    همین نیست که از بس ازشون میترسه و بهشون فک میکنه همون شرایط رو جذب
    می کنه؟

    ReplyDelete
  9. جناب آقای امیرخان
    در خصوص ناناز بودن ترس شما باید عرض کنم که این لغت ناناز واقعا عین سمباده خشن است.خودمان هم گرفتار همین ترس هستیم.اینقدر در قیدو بند اسامی نباشید.
    امضا:ماهان(female)

    ReplyDelete
  10. خیلی خوب مینویسی پسر

    ReplyDelete