Saturday, January 17, 2009

گزارش به آکادمی

دیشب به جبران تنبلی چند روزه،نشستم پای نوشتن.دیگر دستم آمده که باید بی خیال کلیشه هر روز می نویسد و اینها بشوم.نوشتن من هم مثل زندگی کردنم با بطالت رنگارنگ می شود و اصلن چه فایده ای دارد اگر بخواهم فقط به وقت هایی که سختکوشم امتیاز بدهم و تنبلی هایم را دوست نداشته باشم؟ساعت حوالی دو بود که خوابیدم.صبح شش بیدار شدم که برسم به یافتن جای پارک جلوی شرکت.هفت و ربع رسیدم و تا یک ربع به هشت تنهایی پر هیاهو خواندم.هی حظ بردم و هی فکر کردم چرا زود تر نخوانده بودم این کتاب را.بعد حوالی یک ربع به هشت دیگر دل کندم.می دانستم چه روز شلوغی است امروز و می خواستم قبل از شروع کار چرخی در حوالی وبلاگستان بزنم.از ساعت نه دویدن شروع شد تا خود چهار.تمام بعد از ظهر را در انبار توانیر داشتم انبار گردانی می کردم و خدا می داند من چقدر از این کار بدم می آید و از من انرژی می برد.حالا فردا هم بازی ادامه دارد باید با یک تیم دیگر انبار همین ساختمان را بگردانیم.حالا خسته ام و مثل همیشه که اینطور کار خسته ام می کند آن مجسمه صورت سنگی درون روحم از من راضی است و غر نمی زند و مزخرف نمی گوید.دیشب رفتم برای موبایل جان از این کیف چرمی های کوچک خریدم.دو بار از دستم افتاده بود و دیگر نمی شد به حمایت ائمه معصوم اکتفا کرد که فرموده اند«با توکل زانوی اشتر ببند».فکر می کردم گران باشد و نبود و دیدم حیف است مابقی بودجه اش را صرف امور فرهنگی نکنم-از حسرت های اسباب کشی احتمالن این شهر کتاب با حال پونک است که دیگر دم دست نیست-دو تا کار از حسین علیزاده خریدم و یک مجموعه مقاله از ایوان کلیما به نام روح پراگ...یادم باشد عمری بود برایت از این روح پراگ بگویم یا بنویسم.ماجرا دارد دست نوشته های ایوان کلیما


زیاده عرضی نیست!

3 comments:

  1. با رضایت داری نقل مکان میکنی؟؟؟

    ReplyDelete
  2. راجب خونه میگم؟سختت نیست؟

    ReplyDelete
  3. رضا قاری زادهJanuary 18, 2009 at 1:09 AM

    یعنی می خوای بگی شهر کتاب یوسف آباد نرفتی امیر ؟
    بابا اونجا هم هست یه جاهایی که آدم به حال و روز دلش برسه

    ReplyDelete