Saturday, December 13, 2008

پدرم

امیراحمد یک بار برایم نوشت«...پسر بزرگ/زخم های پدر را به ارث می برد/پسر کوچک/رویاهای پاشیده اش را...»


دیشب توی خوابم آمدی...انگار داشتی برایم قصه می گفتی یا شاید کابوست را تعریف می کردی،بعد که بیدار شدم فکر کردم خدایا من همه عمرم دویدم و جنگیدم تا از تو بگریزم،تا تو نباشم و این روزها هر لحظه بیشتر می بینم که تقدیر من تویی و هیچکس در سراسر این جهان خدا،به اندازه تو روی زندگی من تاثیر نگذاشته...شاید وقتش باشد من دیگر فرار نکنم،بیایم،بایستم،ببینم شاید که شد و آشتی کردیم پدرم!


پی نوشت:یک روزی اگر عمرم به دنیا بود و شجاعتم توی مشت هایم،شاید برایت گفتم همه این سال ها،هر کاری که کردم،هر قدمی که بالا رفتم نگاهم به پشت سرم بود،به تو که شاید بشود توی دلم بگویم« آخیش حالا به من افتخار می کند»

7 comments:

  1. سرتان سلامت ...

    ReplyDelete
  2. آره آره آره واقعا که خیلی بدجوری راست گفتی.

    ReplyDelete
  3. رضا قاری زادهDecember 13, 2008 at 2:48 AM

    خیلی دلچسبه امیر تایید شدن پسر توسط پدر حتی اگر آن پدر امروز دیگر ابر انسان آن پشر نباشد همانطور که در 5 سالگیها بوده

    ReplyDelete
  4. فقط باید سعی کرد با تحقق بخشیدن به رویاهای خودمون افتخار رو تو دل بابا جا کنیم.
    وگرنه هیچ فایده ای نداره

    ReplyDelete
  5. بهت افتخار کرد؟!

    ReplyDelete
  6. این از اون پست ها بود که آدم بعدش بایست بره یه گوشه زانوهاش و بغل کنه و هی فکر کنه و هی فکر کنه!!!

    ReplyDelete
  7. ادم یه وقتایی تمام هدفش این میشه که مثل یکی باشه یا نباشه و تقریبا همیشه هم نتیجه عکس از اب در میاد نه؟

    ReplyDelete