Tuesday, December 23, 2008

تمامش کنید لطفن

و من یکی از بدترین شب های عمرم را گذراندم و فکر کنم یکبار برای همیشه تکلیفم را با معدود انگشت شماری از شما مشخص کنم.با همین شماهایی که دایه های دلسوز تر از مادرید.نهضت خوشگلی ظرف این یکی دو ماه راه انداخته اید و برای چه نوشتن و چگونه نوشتن من تعیین تکلیف می کنید البته خیلی دوستانه و در قالب «من خیرتو می خوام جوون».یکی تان می اید می گوید ننویس مانع سرپا شدن آدم آن طرف رابطه می شوی،دوست دیگر به ظرافت حکم می دهد که این پست های زنی باید باشد... باعث غصه خوردن و سوزاندن دل بزرگوار قبلی اند و نباید نوشته شوند،دیشب که دیگر شاهکار بود. با سلام و صلوات فرموده شد «هر دفعه توی پست هات از او می نویسی دلش را به آتش می کشی...و  فقط کمی کاش رحم کنی».این دیگر  واقعن ورای طاقت من است.اولن شکر خدا هر کدامتان به یک بخش این نوشته ها گیر داده اید و اگر من بخواهم نظر همه تان را لحاظ کنم باید بروم جای نوشتن، بز بچرانم،ثانین من کجا از ایشان نوشتم؟من همیشه از خودم نوشتم و از حال و هوای خودم.ثالثن آدم بالغ اگر واقعن چیزی این همه عذابش دهد خوب بابا جان ها نمی رود بخواند،رادیو تلویزیون که نیست اینجا، وبلاگ است.حرفتان که «نمی تواند نخواند» هم خیلی مضحک است.چطور یک آدمی می تواند انقدربا اراده باشد که یک رابطه را تمام کند بعد یکهو چنان بی اراده می شود که اختیاری برای نخواندن یک وبلاگ ندارد؟اصلن بیایید فرض کنید من آدم قالتاق پفیوزی هستم و می خواهم با این نوشته ها عذابش دهم...هوم؟خوب راه حلش به همین سادگی نخواندن اینجاست و اگر کسی انقدر که شما ها ادعا می کنید از خواندن این ۴ خط نوشته عذاب می کشد و باز هم اینجا را می خواند دیگر مشکل من نیست.


من پوستم کنده شده و با خون دل، تازه پوست ترد نازک جدیدی روییده بر تنم.هر بار که درفشانی های اینگونه می کنید تمام این پوست نو،به خون می نشیند،دوباره از نو مجبور می شوم زندگیم را رها کنم و بپردازم به یک روح ناسور و دیشب خشمم از خودم بود که چرا از این طفل نوپایم حمایت نمی کنم و چرا می مانم در رعایت حرمت مثلن دوستی تان و چرا سعی می کنم با آرامش جوابتان را بدهم وقتی هیچ جای جانم آرامشی ندارد؟از این به بعد هر کدام تان که دچار رو دل حس غنی خیر خواهی شد و خواست مستراحش را روی روح من برود حواسش باشد عین همان رنجی را که به من وارد کرده به خودش بر می گردانم بی هیچ ملاحظه ای و اینجا هم هر چه که دلم بخواهد می نویسم باز هم بی هیچ ملاحظه ای...دست از سرم بردارید و خلاص!

21 comments:

  1. بعدشم که ارباب جان همه ی چیزهایی که می نویسید به اندازه ی خوندن یه کتابِ لذت بخش يا ديدن يه فيلم ِ توپ، قشنگه و كلي آدم حال ميكنه. تازه دستتون هم درد نكنه. لبخند]

    ReplyDelete
  2. یه چیز دیگه که یادم رفت، بخاطر اون "پوست ترد نازک جدید" خوشحالیم

    ReplyDelete
  3. عصبانی هستی
    خب کلن می ترسم اینجور مواقع

    ReplyDelete
  4. تو بنویس جان برار که نوشتنت رو عشقه

    ReplyDelete
  5. از پرنده بودن می ترسم
    شاید می ترسم افسانه باشد
    شاید می ترسم خواب باشد
    از لمس دستها تا سیاهی آدم ها
    در یک قدمی تلاقی
    و خداحافظ برای همیشه
    از پرنده بودن می ترسم.

    ReplyDelete
  6. و به این می گن هراس بر دل انداختن؟؟؟

    ReplyDelete
  7. تكبيييييييييييييييييييييييييييييير.....

    ReplyDelete
  8. به شما کاملا حق میدم چرا که وبلاگ مکان شخصی است و کسی حق اظهار نظر که چه بنویس و چه ننویس رو نداره. فقط من میخوام بگم که انقدر زود از کوره در نرو و بیا قضیه رو از منظر اون آدمها هم ببین که نیتشون جز خیرخواهی چیزی نیست.
    امیدوارم که آرامشت رو به دست بیاری خیلی زود.

    ReplyDelete
  9. صورتک خیالیDecember 23, 2008 at 6:49 AM

    دن کیشوت جان ببخش این سانچوها رو همه که توانایی ندارن ادمهایی مهم رو درک کنن.

    ReplyDelete
  10. راست می گه  . چیکارش دارین؟!

    ReplyDelete
  11. اتفاقن سانچو خیلی خوب درک می کنه آیدین جان...خوبه حالا هر از چند گاهی یه متلک نیش دار می گی آدم بدونه می خونیش هنوز

    ReplyDelete
  12. تابحال از پشت مونیتور از نرم نرمه نوشتن کسی اینجوری تو دلم خالی نشده بود و به قول کتی نترسیده بودم. چه حس غریبی منتقل می شه با خوندن این نوشته به آدم. بغض می گیره گلوی آدمو و منتظره که بخوابونی زیر گوش آدم و نزده گونه ات گرم می شه و ذق ذق می کنه

    ReplyDelete
  13. مخاطبین این پست همشون آدمای عزیزین...شما تا حالا از دست ادمای عزیز زندگیتون عصبانی نشدین؟

    ReplyDelete
  14. یکی دیگه از دلایل مدعای عزیز بودنشون هم اینه که ترکیب حرمت دوستی تبدیل میشه به "حرمت مثلن دوستی" یا همدردی تبدیل میشه به "رو دل حس غنی خیر خواهی" لابد این عزیزان حقشون هم هست که  "بی هیچ ملاحظه ای" حقشون رو کف دستشون گذاشت.. اصلا ادم می میره از این همه عزت و دوستی و صمیمیت واقعا...

    ReplyDelete
  15. آقای دیوانهDecember 23, 2008 at 12:36 PM

    ببین رحمت الله! خودم از این موضع که همه دوست دارن یه تزی بدن زیاد خوشم نمیاد...ولی وقتی دو ماهه بخش اعظم این چندین و چند پستت همین موضوع شده پس چرا انتظار داری کسی نیاد تز بده؟
    انقدر محیط نوشته هات صمیمی و بدون مرز بوده که هر کسی بدون فیلتری دوست داره تموم نظراتش رو بگه این بعد + قضیه
    ولی اینکه چند نفر میشن خاله زنک و میان این وسط برای دو نفر چیکار کن و چیکار نکن راه میندازن دیگه زیاد + نیست! انگشت توی چشم کسی کردنه....
    وقتی جلوی دهن کسی دست بزاریم مطمئنن راه نفسش بند میاد و خونش به جوش میاد...
    به نظرم تو به عنوان یه آدم بالغ 30 ساله حق داری هر کاری دوست داری بکنی و طرفی که باهاش رابطه عاطفی داشتی هم می تونه به روند خیر و صلاح زندگی و‌ آرامشش ادامه بده...

    ReplyDelete
  16. هر وقت انقدر وجود داشتی که اسم و رسم پیدا کنی بیا جواب بگیر شازده

    ReplyDelete
  17. من نظر خاصی در این مورد ندارم فقط الان نسیم خواهر اینجانب اینجا بود و گفت بعرض برسانم این نسیم خانم که کامنت گذاشته خواهرجان من نیست و از نظر ایشان شما نه تنها جذاب نمیشی که خیلی هم ترسناک میشی و البته هراسناک

    ReplyDelete
  18. به قول شاعر: به کسی چه! این صدا, این حنجره مال منه!

    ReplyDelete
  19. حمایتت می‌کنیم، حمایتت می‌کنیم.  در ضمن نسیم جان وقتی عصبانی می شه اصلا جذاب نمی‌شه خیلی هم ترسناک می‌شه.  از من گفتن بود.

    ReplyDelete
  20. بهت حق می دم و من در این ماجرا و نصیحت ها که  خودت بهتر می دونی هیچ نقشی ندارم اما مطمئن باش همه از روی خیرخواهی چیزی می گن و دلشون می خواد کمکی کرده باشن ولی دنیا پر از سلیقه های مختلفه و طبعا ادم نمی تونه همه رو راضی کنه خصوصا در چنین مواقعی که حتما چند نفر ناراضی و عصبی خواهند شد.
    شما راحت باش و زندگی تو بکن و بنویس. ما با غمت غمگین می شیم و با شادیت شاد و از همه اش درس می آموزیم و ضمنا برای همه همینطور خواهیم بود

    ReplyDelete
  21. امیر جان کلن به تخم مبارک بگیر سخنان این شبه روشن فکران دنیای مجازی را...

    ReplyDelete