Tuesday, December 23, 2008

آن اشک های بی مقصد

قبل از پونک سوار شدم،بعد پونک شروع کرد به اشک ریختن.مسافر کناریم،دخترکی که سمت چپم نشسته بود.تاکسی تاریک تر از آن بود که بتوانم چهره اش را ببینم فقط فهمیدم چشم های درشتی دارد،بی صدا اشک می ریخت و بعضی وقت ها معلوم بود توان پنهان کردن هق هقش را دیگر ندارد...دلم می خواست دستم را بیاندازم دور شانه اش،سرش را بگذارم روی شانه ام و بگویم ببین دختر جان حالا با خیال راحت گریه کن،بی هیچ حساب و کتاب  و فکر و خیال بعدی،کنار آدمی که احتمالن چند دقیقه دیگر از تاکسی پیاده می شود و تو هرگز دیگر نمی بینی اش گریه کن...یک وقت هایی آدم باید کسی را داشته باشد که بتواند سر بگذارد روی شانه اش و گریه کند و بعد بگوید مرسی و برود پی کارش...یک وقت هایی آدم حتمن باید با کسی گریه کند

24 comments:

  1. وای... امیر این جملت دیوانه بود...
    یک وقت هایی آدم باید کسی را داشته باشد که بتواند سر بگذارد روی شانه اش و گریه کند و بعد بگوید مرسی و برود پی کارش...
    کاش می شد...

    ReplyDelete
  2. هر باری که میام نت می خونمت!هر روز...

    ReplyDelete
  3. moche doostatoono begirid !

    www.inviz.ir

    ReplyDelete
  4. خوبه  گاهی یکی باشه  چشمای اشک آلودو صورت خیستو ببینه و تو شرم نکنی و نترسی از نگرانیش. فقط تو سکوت  شونه هاش پناه اشکات باشه.
    خیلی وقته دیگه پیش نمیاد.

    ReplyDelete
  5. یه هوای بارونی خوشگل و یه پست بارونی خوشگل .بابا تو نمی گی ما جوونیم دلمون می خواد؟

    ReplyDelete
  6. آره بايد يه آدمايي باشن

    ReplyDelete
  7. گاه آری...گاه هم نه

    ReplyDelete
  8. moche doostatoono begirid !

    www.inviz.ir

    ReplyDelete
  9. موافقم کتایون که گاهی هم نه

    ReplyDelete
  10. moche doostatoono begirid !

    www.inviz.ir

    ReplyDelete
  11. آرمان آریاییDecember 23, 2008 at 8:31 AM

    کاش میشد بعضی وقت ها..اما من هیچوقت نخواستم اگر هم خواستم کسی نبوده..شاید عقیدم غلطه اما دوست ندارم سرم رو شونه هرکسی بگذارم!...به امید فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنیا

    ReplyDelete
  12. اتاق سی ان جی شرح ما وقعDecember 23, 2008 at 8:55 AM

    سلام
    نمونه هایی از آنچه در ارشاد حذف می شود را
    در این آدرس ببینید .

    البته من می خواهم فریبـتان دهم و از این طریق کتاب اخیر خود را معرفی کنم .
    منتظر حضور ارزشمند شما هستم .

    ReplyDelete
  13. من نوشته هاتون رو خیلی دوست دارم. یه حس خاص توی همه نوشته ها هست. یه حس دوست داشتنی

    ReplyDelete
  14. آرمان آریاییDecember 23, 2008 at 9:19 AM

    مطلوب من اینه که محقق داماد بیاد و خاتمی ازش حمایت کنه..در کل خدا خدا میکنم خود سید نیاد! اما اگر اومد....اگر اومد....اگر اومد...به امید فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنیا

    ReplyDelete
  15. دیروز از تجریش تا کرج مثل این دختره بودم که گفتی و فکر میکنم اگه بهش میگفتی قبول میکرد

    ReplyDelete
  16. آیی درد داشت دردم تازه داره شدت می‌گیره

    ReplyDelete
  17. خصوصی داری

    ReplyDelete
  18. شانه هايي براي گريه كردن!

    ReplyDelete
  19. یه دل شکسته ی ماتم زدهDecember 24, 2008 at 1:34 AM

    آره واقعا

    ReplyDelete
  20. هنوز فکر کنم تو هیچ جای دنیا بشر به این درجه از درک اجتماعی نرسیده که قبول کند که بی حساب و کتاب سرش را بذارد روی شونه کسی که نمی شناسه گریه کنه و بعد هر که رود خانه خود. فقط تو کتابها, و فقط تو خیال ها.

    ReplyDelete