Wednesday, December 10, 2008

غول مرحله آخر:خشم!

مرسی که خبر دادی تاواریش...بگویم برایم هیچ اهمیتی ندارد دروغ است،اما می خواهم که هیچ اهمیتی نداشته باشد.آدم هر چه فاصله می گیرد بیشتر می فهمد چقدر اجازه داده با دست های خودش که دلش را بی حرمت کنند.من خودم باید حریم دلم را با چنگ،با دندان حفظ می کردم که نکردم بعد فقط یک وقت هایی حسرت می ماند توی دلت که چرا؟مثل حسرت کتک خوردن توی دعوای بچگی یا فریاد نکشیدن سر کسی که باید فریاد می کشیدی...حسرتش مثل جای خالی دندان دایمی است،مدام جلوی چشم است


خشم این روز ها چنان در من زنده است که واقعیتش جان برار، برای انسانی رفتار کردن ترجیح می دهم نروم نبینم نخوانم،که رفتن و دیدن و خواندن یادم می اندازد چقدر از خودم خشمگینم و من هنوز آماده مواجهه با این خشم نیستم


همین!

12 comments:

  1. آره سیدو جان...انگار زیادی محکم بود...یه ذره بگذره اینم میشه آهسته و یواش

    ReplyDelete
  2. پس هنوز هست؟!اگه راه حلی براش پیدا کردی یه خبرم به ما بده.

    ReplyDelete
  3. یه چیزایی رو به من نگفتی نمی‌گی.  خوب منم یه چیزایی رو به تو نگفتم نمی‌گم.  اما من الان دارم از فضولی می‌میرم.

    ReplyDelete
  4. اگه این مرحله اخر خشمت بود واست که ان شاالله باشه من اسممو عوض میکنم میذارم هرچی...این روزا چقدر خشمگین میشی زود زود؟بابا ببچسب به اون قسمتی که در اختیارته نه جایی که جبره.برای یه بارم تمام خشمتو بریز بیرون که تو مرحله به مرحله ازارت نده.

    ReplyDelete
  5. بعد اون وقت دقیقن می ذاری چی اسمتو نسیم جان؟

    ReplyDelete
  6. این نیز بگذرد...
    این نیز بگذرد هات داره زیاد میشه ها...!
    گفته باشم....

    ReplyDelete
  7. حصوصی داری

    ReplyDelete
  8. آقای دیوانهDecember 10, 2008 at 2:12 PM

    بوی خیانت میاد...بوی اینکه یه احساسی پشت پا خورده و این بازیا همش فیلم بوده!

    ReplyDelete
  9. چقدر این همین !

    محکم و خشم آلود بود . من که جدی ترسیدم .

    اما امیر من همیشه ،همینم را آرام میگم ، یعنی اینقدر آروم که گاهی می ترسم طرفم نشنیده باشه !

    ReplyDelete
  10. عنوان بسیار به جائیست دوست جان

    ReplyDelete
  11. بابام جان دروغ چرا؟؟؟ تا قبر آ آ آ ...ما که هیچی نفهمیدیم...برادر امیر لطفا از وسط فکرت ننویس..

    ReplyDelete
  12. آخه امیر جان ..
    اون موقع که داری خودت با دست خودت اجازه می دی که دلت را بی حرمت کنند که حالیت نیست که .. فقط مهم برات نتیجه است .. اما خب می دونی .. به هر حال همیشه تو همون لحظه هم می دونی که این اگه درست بود لازم نبود بی حرمتی و اینا توش باشه.. بایدآزاد می کرد و پرواز می داد نه که بشکنه و بی حرمت کنه .. اما کو گوش شنوا اون موقع؟

    ReplyDelete