Thursday, August 7, 2008

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

هر چه بیشتر جلو میرویم مطمئن تر میشوم که یک کسی جایی این مملکت را و این مردم را نفرین کرده و نفرینش هم چنان گیرا بوده که نه پارسه ویران ناشی از حمله اسکندر دلش را خنک کرده نه آسیاب هایی که در گرگان با خون ایرانی میچرخیدند به زمان حمله عرب و یا حتی از دم تیغ گذشتن تا سگ و گربه این ملک به هنگام ایلغار مغول،طرف هر که بوده نفرینش خیلی بگیر بوده و دلش خیلی پر...از زمان حافظ تا همین حالا «اسب تازی شده زخمی به زیر پالان/طوق زرین همه بر گردن خر میبینم»شده وصف الحال ایران و ایرانی.چرا دور برویم نمونه اش همین سونامی ١٣٨۴:یک عده قهر کردند،تعدادی به این نتیجه رسیدند که سپور خیابانشان را مثلن بکنند عالی مقام تا حال یکی دیگر را بگیرند و...نتیجه این شد که داریم دوران معجزه هزاره سوم را با گوشت و پوستمان تجربه میکنیم و باز هم عبرت نمیگیریم.تازه بعد از بیست سال بگیر و ببند و شاخ و شانه کشیدن برای جهان داشتیم کمی امنیت و کمی آزادی و اندکی رفاه را تجربه میکردیم که خودمان آمدیم یک لگد زدیم به هر چه که با خون دل ساخته بودیم هشت سال و حالا خاکستر نشینیم و با انگشت اشاره میگردیم دنبال متهم.خنده دار ماجرا شاید همین باشد که این حکایت،حکایت تکراری تاریخ ماست.همیشه فرصت سوزی کرده ایم و همیشه ترجیح داده ایم قهرمان باشیم تا سازنده.نگاه کنید به مصدق در ١٣٣٢:آنقدر فرصت از دست داد برای مصالحه با غرب که به رژه نیمه کاره مشتی جاهل و فاحشه از حکومت ساقط شد یا محمد رضا پهلوی که انقدر دیر فهمید وضعیتش را که حتی شنیدن صدای انقلاب مردم هم چاره کارش نشد.این را بگیر و بیا تا به جنگ و نوشیدن جام زهر یا قبل ترش بحران خود ساخته گروگان گیری و آن همه آبرو ریزی...حالا هم بساط اتمی داریم و چه و چه و چه...میان این سرزمین نفرینی،میان این بگیر و ببند رفقای بالا،وسط این ارکستر فناتیزم و حماقت ما هر کاری که میکنیم یک گناه را نباید در حق خودمان مرتکب شویم:نباید به هیچ قیمتی قربانی این نفرین باشیم.به آن همه زندگی نگاه کنید در بین سال های پنجاه تا پنجاه و هفت که قربانی شدند تا انقلابی بشود و پس از سی سال هیچ چیز تغییر نکند،به آن همه جوان فکر کنید بین سال های ۵٧ تا ۶١ که به اسم مجاهد و فدایی و حزب اللهی یکدیگر را تکه پاره کردند برای هیچ،به هزاران هزار شهید بین سالهای ۶١ تا ۶٧ که برای فتح کربلا رفتند روی مین و شدند کانال پر کن باز هم برای هیچ...اصلن فکر کنید به عزت ابراهیم نژاد به همین یعقوب مهرنهاد که دارش زدند برای هیچ...زمانه زمانه خونریزیست یا درواقع هزاران سال است که در این ملک طاعون نخبه کشی رواج دارد.این را باید همان وقتی که سهراب را رستم به حیله کشت و سیاوش شاهنامه را برای هیچ سر بریدند میفهمیدیم و هنوز که هنوز است نفهمیدیم.در این زمانه هر که پای رفتن دارد باید برود،هر که پای رفتن ندارد یا دلش را و یا مثل من هر دو، اگر ماند باید یادش بماند که عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد که هیچ آرمانی در زمانه ما به اندازه جان یک انسان ارزش ندارد،که اگر انفعال بد است دون کیشوت بودن از آن همه بد تر است.ما ایرانی جماعت قوم راه میانه ایم:راه میانه ای باید جست!


پی نوشت:میدانم نوشته ام طولانی شد و خلاف عرف وبلاگ نویسی اما اگر حوصله کردید و تا اینجا را خواندید حتمن حتمن درخواست میکنم این نوشته بینظیر محمد قائد را هم بخوانید و این نوشته نیمای عزیز در رادیو زمانه که یادمان میاندازد مرداد ٨٧ چقدر شبیه مرداد خونین ۶٧ است

15 comments:

  1. ...اگر انفعال بد است دون کیشوت بودن از آن همه بد تر است...

    ReplyDelete
  2. عاطفه(احلام)August 7, 2008 at 6:54 AM

    ولی من منفعلم و همه لینکهایی رو که دادی می رم بخونم .الان میون ظلل گرما تو بی برقی ام و خدا لپ تاپ را برای من نگه دارد!

    ReplyDelete
  3. نوشته ت طولانی بود اما چون تجربه ی همگان ِ مان بود خواندنش روان بود چون حرف دل بود... این جمله هم خیلی توی دلم ماندگار شد:
    هیچ آرمانی در زمانه ما به اندازه جان یک انسان ارزش ندارد...

    ReplyDelete
  4. اتفاقن آقا جان خدا شاهد است که ما دیشب زیر نور شمع کل مقاله آقای قائد را دو بار خواندیم و امروز ‏خواستیم بیاییم در وبلاگ کمی در موردش خبر رسانی کنیم که نشد.‏

    ReplyDelete
  5. به نظر من که اصلا طولانی نیومد. و اینکه منم بارها با خودم گفتم ممکنه ایران رو نفرین کرده باشن؟ یا این کشور بیچاره که یه زمانی از همه بهتر و بالاتر بوده و حالا به این حال و روز افتاده رو طلسم کرده باشن؟ واقعا این طلسم به دست کی میتونه باز بشه؟

    ReplyDelete
  6. گیر افتاده ایم نافرم

    ReplyDelete
  7. گیر افتاده ایم نافرم

    ReplyDelete
  8. یا رومی روم یا زنگی زنگ.. راه میانه راهیست که هم اینک در ان قدم بر می داریم..نگو که از این بد تر را ندیده ایم.. در این که روزگار بهتر از اینی هم داشته ایم هم که شک نداری...

    ReplyDelete
  9. ایران ما همیشه می خواهند نجاتش دهند.

    ReplyDelete
  10. آقای دیوانهAugust 8, 2008 at 5:53 AM

    http://www.bachehayeghalam.ir/diary/009359.php  این رو هم لطفا بخون مسخرس نه!؟

    ReplyDelete
  11. چی بگم؟؟!! روز به روز بیشتر ایمان میارم که اینجا جای موندن نیست..وطن دیگه ساختنی نیست

    ReplyDelete
  12. پناه بر خدا! کامنت من کجاست آیا؟ پرشین؟یالا بگو تو کدوم جیبته؟!

    ReplyDelete
  13. آقا جان با يه جاهايي کار دارن که پستو پيشش هيچ ِ .
    ديگه هيچي و هيچ جا نمي شه قايم کرد...

    ReplyDelete
  14. آقا جان با يه جاهايي کار دارن که پستو پيشش هيچ ِ .
    ديگه هيچي و هيچ جا نمي شه قايم کرد...

    ReplyDelete
  15. آرمان آریاییAugust 9, 2008 at 5:01 AM

    الان چون از دور داریم قضایا رو میبینیم اینطور میگیم..گفتی فدایی ها یاد مسعود احمدزاده افتادم چه نابغه هایی سر این مسائل نابود شدند..تلخ نوشتی پسر..تلخ مثل عسل!..اما یه شب ماه میاد...به امید فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنیا

    ReplyDelete