Wednesday, November 25, 2009

افسردگی

فکر کنم بهتر است دست از انکار بردارم: افسرده ام. این نیاز شدید به تنهایی، خواب های طولانی که مانند گریزگاه عمل می کنند، خوردن دیوانه وار که رسمن نمی شود جلویش را گرفت...افسرده ام، حالا شکلش با همیشه فرق می کند لحظه های معدودی خیلی پر انرژیم و زمان هایی طولانی ته چاه بابل! 


یونگین ها افسردگی را هدیه می دانند. هدیه ای که از دلش برکت زاده می شود اگر و فقط اگر سیکل به درستی طی شود. قدم اول همین جایی است که من حالا ایستاده ام. افسردگی را انکار نکنید و مهمتر از آن از افسردگی تان شرمسار نباشید. فرهنگ غالب پدرسالار افراد جامعه را فقط وقتی مشغول فعالیت آشکار هستند می پذیرد و تحسین می کند. درونگرایی مزمن افسردگی، یکی از ارکان تولید این سیستم پدرسالار سرمایه مدار را از کار می اندازد پس تقبیح می شود. ما خیلی وقت ها ناخوداگاه این فشار بیرونی را درونی می کنیم و با افسرده بودنمان مانند یک رسوایی شرم آور که باید انکار شود روبرو می شویم!


گام بعدی بودن با رنج است. ندویم سمت قرص های مثلن نجات دهنده یا کلاس ورزش یا مهمانی و شلوغی تا از افسردگی مان و در واقع از خودمان فرار کنیم. به عنوان آدمی که سوابق درخشانی در فرار دارد به شما اطمینان می دهم آدم هر چه کند نمی تواند از خودش بگریزد. بعد از همزیستی با رنج وقت جستجو است که اصلن چرا من این پایینم؟ بعضی وقت ها دلیل افسردگی مشخص است: فقدانی رخ داده، ترک شده ایم یا ورشکست یا...اما خیلی از اوقات ما دقیقن نمی دانیم برای چه در چاهیم؟ جستجوی صادقانه این امر توام با انجام تمریناتی مثل گفتگو با کودک افسرده درون، اظهار رنج ناشی از افسردگی با نوشتن یا نقاشی، به این مرحله کمک می کنند.


آخرین مرحله سیکل افسردگی یافتن راه حلی برای بالا آمدن است. وقتی رنج را پذیرفتی، دانستی این رنج چرا و چگونه به تو تحمیل شده، می شود راه حلی یافت. شاید ما باید توقعاتمان از خود و دنیا را معقول و سازگارتر با آنچه که هستیم نه آنکه می خواهیم باشیم تنظیم کنیم. شاید باید سهم خودمان از شکست ها و ناکامی ها را بپذیریم و دست از متهم کردن دیگران برداریم. شاید قرار است مرزهای دنیای امن ما ویران شود تا دنیایی جدید با گستره وسیع تر جایگزین آن گردد...می روم سراغ افسردگی ام، شاید که از دلش امیرحسین بهتری متولد شد!

10 comments:

  1. بله.. و در همین راستا فکر کنم هفته ی آینده زندگی من کن فیکون می شود.. خدا به خیر بگذراند... خود ویرانی هم شاید نام دیگرش باشد.

    ReplyDelete
  2. یعنی یک جوریست که اولش ویران می شوی(از این ویران تر؟) بعد شاید حالت بهتر شود

    ReplyDelete
  3. خوبه باز تو می دونی کدوم قدم هستی!

    ReplyDelete
  4. سلام و عرض ارادت. لازم نیست بگم اولین بلاگی که باز می کنم هر روز و می خونم تلخ مثل عسله که البته هیچ پشیمون هم نیستم. غرض از مزاحمت دنبال کتاب " اسطوره شناسی" رولان بارت هر کجا گشتم یافت نشد. فقط کتابی یافتم ازش به نام امپراتور نشانه ها. می خوام خواهش کنم اطلاعات کامل کتابی که خودت ازش نام برده بودی برام بذاری. بازم ممنون.

    ReplyDelete
  5. امروز بعد از شستن ظرف هایی که از دم در آشپزخانه تا تهش! چیده شده بود, بعد از مرتب کردن مسکنی! که سگم هم از به هم ریختگیش شاکی بود, بعد از یک نفس عمیق و یک نگاهی طولانی در آینه به ریخت بی ریخت خودم! فهمیدم که بعد از این چندین و چند روز غمگین غار نشینی در آستانه پیوستن دوباره به دنیای انسان های متمدنم! راست گفتی امیر حسین. آن عمق چاه گاهی برای پاک کردن آن غبار نشسته به روح بدک نیست. البته گاهی...

    ReplyDelete
  6. چه خوبه به این سطح آگاهی رسیدن.اکثر ما از افسردگی می ترسیم و بی قرار میشیم.در حالیکه باید بدونیم خوشی و غم دو روی یک سکه هستند.پس باید پذیرای هر دو باشیم و صبور بمانیم
    تولدت پیشاپیش مبارک

    ReplyDelete
  7. من این دوران رو دقیقا تجربه کردم واقعا اولین قدم اینکه بپذیری ولی باید خیلی حواست باشه که به بودن تویه این چاه ویل عادت نکنی و هرچه زودتر دست و پا بزنی که بیای بالا وگرنه سیکلت یه دوره باطل می‌شه که مدت‌های مدیدی از عمرت رو  بی خوشی ازت می‌گیره تازه من الانا که دیگه مزشو چشیدم به این نتیجه رسیدم که باید خیلی بجنگی که الکی الکی نیافتی توی این چاه چون هم خودت و هم تمام دور و بری‌هاتو اذیت می‌کنه

    ReplyDelete
  8. اول : اوشو می‌گوید وقتی افسرده‌ای یعنی از آنچه که هستی ناراضی هستی.
    دوم : افسردگی به عنوان هدیه! برایم تازگی دارد. باید درباره‌اش فکر کنم.
    سوم : افسردگی همانطور که خجالت‌آور نیست، باعث افتخار هم نیست. متاسفانه تجربه من به ویژه در بین روشنفکرهای ایرانی نشان می‌دهد که در بسیاری از موارد به افسرده بودن خودشان افتخار می‌کنند و افسردگی خودشان را دوست دارند.

    ReplyDelete
  9. آقای دیوانهNovember 25, 2009 at 10:44 AM

    منتظر امیرحسینی که مثل ققنوس سر از خاکستر در بیاره هستم...

    ارباب این آهنگو گوش کن :
    http://mrcrazy.persiangig.com/audio/07_%20Bazm%20Kasan%20(Pop).mp3
    محشره یه جورایی

    ReplyDelete
  10. نمی دونم چرا یاد اون متنت افتادم که درباره ی دختری که توی تاکسی کنارت نشسته بود و گریه می کرد نوشته بودی.

    ReplyDelete