Monday, December 21, 2009

دلهره

دلهره دارم...یک روز باید بیایم دست به دامانت شوم از دلهره بنویسی که بعضی وقت ها چه شیرین و چه خواستنی است و زمان هایی مثل همین حالا از جنس لولو  کودکی هاست...دلهره دارم. نمی دانم چرا. الا به ذکر الله تطمئن القلوب؟ یا شاید یا ایتها النفس المطئنه...یا...بگذریم، ناپلئون گفته مهم نیست که ادم بترسد یا نه، مهم این است که به رغم ترسش چه می کند. حالا مهم نیست که دلهره دارم یا نه مهم این است که می خواهم بروم این سه ساعت مانده تا قرار را مهمان رنگی ترین رویاهای جهان شوم.


شب خوش!

9 comments:

  1. حتما الان رسیدید...شاید هم تو راهید............. حیف که نشد بگم به جای منم ادای احترام و ارادت کنید به اون پیرمرد نازنینی که من کوچیکم برای از او گفتن..............

    ReplyDelete
  2. راستی ایشالا که سبزتر از همیشه ظاهر بشید..... خدا به همراهتون...

    ReplyDelete
  3. مراقب خودت باش

    ReplyDelete
  4. سفر بی خطر

    ReplyDelete
  5. حالا که دیگر مراقب خودت باش گفتنم به درد نمیخورد چون دیگر رفته ای اما دلواپس  ات شدم.اینکه زودتر بیایی و بنویسی تا بفهمیم حالت خوب است

    ReplyDelete
  6. خانم ثابتیDecember 21, 2009 at 5:07 AM

    خیر پیش. سوغات صدا بیاور و نرگس. صدا از میان حنجره و نرگس از میان آتش.

    ReplyDelete
  7. خانم ثابتیDecember 21, 2009 at 5:07 AM

    خیر پیش. سوغات صدا بیاور و نرگس. صدا از میان حنجره و نرگس از میان آتش.

    ReplyDelete
  8. سلام.
    خوشحال ميشم كساني كه پيوند وبلاگم شدند به من سر بزنند.

    ReplyDelete
  9. آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ... به سلامت دارش!

    ReplyDelete