Thursday, July 30, 2009

همنام

اسمش امیرحسین بود،مثل من.متولد ١٣۵۶،مثل من.٢۵ خرداد رفته بود آزادی،مثل من.دیگر برنگشت خانه...حالا که خوب فکر می کنم می بینم من و ما هم انگار برنگشتیم خانه.ما دیگر آن آدمهای قبل از دست دادن دوستانمان نشدیم،ما آدم های قبل از رنج،قبل از اشک،قبل از خشم نیستیم.ما با هر بار از دست دادن هر کدامشان کمی مردیم،روحمان کمی مرد و من حالا واقعن شک دارم این منم که باز نگشتم خانه یا امیرحسین طوفان پور،اشکان سهرابی،ندا آقاسلطان...


می خواهم برگردم خانه؛خانه ای که سرایدارش،چماقدار نباشد.می خواهم بخاطر همه دوست داشتن ها،عشق ها،دوستی ها،برگردم خانه...امیرحسین طوفان پور یک دختر هفت ساله داشت،اینکه دخترکش در بزرگسالی،رنجی مثل امروز ما نکشد،حداقل دین ما به اوست،باید برش گردانیم خانه...خانه یعنی امنیت،آسودگی،مهر؛روحمان را با چنگ و دندان هم که شده برمی گردانیم خانه...اسمم امیرحسین است و می خواهم برگردم خانه

23 comments:

  1. امير حسين! اشكمونو درآوردي..
    يعني ميشه  اينهمه آرزوهاي خوب ما براي بچه هاي بعد از خودمون اتفاق بيفته و حقيقت ايرانمون بشه؟؟؟ يعني ميشه؟ كه برگرديم همه مون؟

    ReplyDelete
  2. تو را خدا مواظب خودتون باشید امروز. این خانه بهتون احتیاج داره

    ReplyDelete
  3. ای خواهر دورت بگرده که میای خونه

    ReplyDelete
  4. دلم پر از غصه شد د :(

    ReplyDelete
  5. نام او هم "حسين" بود، متولد1355 و نان‌آور خانه. او هم 25خرداد بود كه ديگر به خانه بازنگشت:
    http://koodetanews88.wordpress.com/2009/07/28/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b1-%d8%a2%d9%86-%d8%b4/
    تصاوير بسيار دل‌خراشه، دوستاني كه بسيار حساس هستند از ديدن‌اش صرفنظر كنند!

    ReplyDelete
  6. آرمان آریاییJuly 30, 2009 at 8:23 AM

    سلام..الان که این نوشتت رو خوندم خیلی همذات پنداری کردم..انگار یه تعریف برای حال غریبم تو این یکماه و اندی میخواستم که نوشته مثل یک قالب دقیق بود برای احوالات این روزهام...به امید فردای روشن برای من، تو و تمام مردم دنیا

    ReplyDelete
  7. انگار مرده‌ام...

    ReplyDelete
  8. چرا اینجوری می کنن؟ چی می خوان از جونمون؟ دست از عذاب دادن برنمی دارن. شنبه اولین دادگاه تشکیل میشه.من مطمئنا نمی تونم همچین چیزی رو تحمل کنم.  دیگه طاقت این همه دروغ رو ندارم!

    ReplyDelete
  9. حالا آرزو می کنم کاش من هم همون روزا مرده بودم!

    ReplyDelete
  10. زنده اند همه امیر حسین های این دیار...

    ReplyDelete
  11. امیرحسین... ویرانیمان را زنده کردی... حق نداریم این فجایع را از یاد ببریم. حق نداریم امیرحسین ها را فراموش کنیم...

    ReplyDelete
  12. ولی جان ما هر وقت برگشتی خبر بده

    ReplyDelete
  13. ایراندختJuly 30, 2009 at 2:32 PM

    تو این چند باری که به وبلاگتون سرزدم خیلی ازاحساس و نوع نگاهتون به جامعه خوشم اومد خوشحال میشم اجازه بدید لینکتون کنم

    ReplyDelete
  14. ایراندختJuly 30, 2009 at 2:33 PM

    تو این چند باری که به وبلاگتون سرزدم خیلی ازاحساس و نوع نگاهتون به جامعه خوشم اومد خوشحال میشم اجازه بدید لینکتون کنم

    ReplyDelete
  15. میدونی برا من و امثال من اما برگشتن فقط معنوی نخواهد بود. یعنی به تمام معنا برگشتنه.

    ReplyDelete
  16. مثل همیشه زیبا بود
    دلم ریش میشه وقتی نوشته ها تو می خونم

    ReplyDelete
  17. راست می گی هیچ کدوممون بر نگشتیم دیگه...

    ReplyDelete
  18. امیرجان سلام .  نوشته ات پراز احساس مشترک همه ما است . به امید آن روز  میمانیم .

    ReplyDelete
  19. به خانه برگشته ایم بی جان
    ما خودمان را توی کوچه ها توی خیابان ها جا گذاشته ایم
    ما خسته ایم
    اما ندا ، اشکان ،سهراب و...خونشان را دادند تا فردا مثل امروز نباشد
    می خواستند فردا رنگی نباشد
    برای آرزوهایشان تلاش کنیم

    ReplyDelete
  20. امیر حسین کجایی ؟ ........... زود زود زود خبر بده. ما رو نگران نذار
    آزاده ؟ تو که خبر داری ازش ؟

    ReplyDelete
  21. مرگ را نمی شود پس ِ ‌این روزهایِ تلخ دستِ کم گرفت!
    مرگ لطف دارد
    این روزها زیاد به خانه هایِ ما سر می زند
    مرگ لطف دارد
    گورش را گم نمی کند از این سرزمین ِ تلخ!

    ReplyDelete
  22. به گمانم باید خانه تکانی کنیم...

    ReplyDelete
  23. به گمانم باید خانه تکانی کنیم...

    ReplyDelete