Tuesday, July 14, 2009

خنکای تاریکی

کمپبل سیر سفر قهرمانی را که کلاسه بندی می کند می گوید نخست زندگی عادی است.نشسته ای داری نان و ماست خودت را می خوری مثل همیشه خدا.بعد دعوتی از راه می رسد.نیازی نادیده گرفته شده در درونت ناگهان قد علم می کند.دعوت به آغاز سفر را دریافت می کنی.دعوت به سفر نماد لزوم پایان دادن به یک دوره است اما دست کشیدن از عادت ها و امنیت کاذب عادت ها آسان نیست به همین دلیل رد دعوت شکل می گیرد.از خیرش می گذری،می روی سراغ روزمرگی ها به هزار بهانه تاق و جفت؛خیلی ها همین جا می مانند.برکت دعوت را تبدیل به نکبت عادت می کنند و روحشان سنگ می شود.بعضی ها اما در آن لحظات تاریک تردید،چشم هایشان را می بندند و یک قدم بر می دارند،دل به دریا می زنند و ناگهان امداد از راه می رسد.پیری،فرزانه ای،خردمندی،راه را نشانشان می دهد.بازی بزرگ شروع می شود.


جایی میان فراموش کردن یک دعوت و برداشتن آن یک قدم ایستاده ام:کمی زمان احتیاج دارم برای اینکه مطمئن شوم دعوت را درست تشخیص داده ام.منتظر یک نشانه ام.باریکه ای نور در میان تاریکی؛بیاید چشم هایم را بسته،قدم را برداشته ام!

9 comments:

  1. آقای دیوانهJuly 14, 2009 at 8:30 AM

    گزارشی از 25 روز در بدری!
    http://norooznews.org/news/12934.php

    ReplyDelete
  2. ____________000000
    __________000000000000______000000000000
    ______000000000000000000__000000000000000000
    ____00000000000000000000000000000000000000000
    ___00000000000000___000000000___00000000000000
    __000000000000000___000000000___000000000000000
    _0000000000000000___000000000___0000000000000000
    _0000000000000000___000000000___0000000000000000
    _0000000000000000___000000000___0000000000000000
    _0000000000000000___000000000___0000000000000000
    _0000000000___000000000000000000000___0000000000
    __000000000___000000000000000000000___000000000
    ___000000000___0000000000000000000___000000000
    _____000000000___000000000000000___000000000
    _______00000000____00000000000____00000000
    __________0000000_______________0000000
    _____________0000000000000000000000000
    _______________000000000000000000000
    __________________000000000000000
    ___________________000000000000
    ______________________000000
    _______________________0000
    ________________________

    سلام دوست من
    من آپم سری نیم نگاهی
    منتظرتما
    ببینم تو نظر دا

    ReplyDelete
  3. وای امیر حسین باورم نمی شه من هم دقیقا تو این حالتم منم دنبال یه نشونه ام
    به دنبال نشونه به وبت سر زدم
    باورم نمی شه  
    نشونه رو گرفتی به من هم بگو
    باورم نمی شه چقدر آدمها به هم نزدیکن

    ReplyDelete
  4. آیتی بهتر از این می خواهید؟!

    ReplyDelete
  5. کلن این کامنتا سرتاسر نشونه هستن.

    ReplyDelete
  6. تو همین حالا هم اون قدم رو برداشتی و نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم الان باید چشمت رو باز کنی و ببینی که در راهی، رفته شده ای.  خنده دار اینکه من اصلا نمی‌دونم چرا اینو گفتم فقط نمیدونم چرا گفته شد از من.  و الان هی دارم فکر می‌کنم برش دارم چون من که اصلا نمی‌دونم تو این روزها کجایی ولی...
    راستی تو این روزها کجایی؟

    ReplyDelete
  7. آقای دیوانهJuly 15, 2009 at 3:29 AM

    قربونت برم
    تصدقت برم
    این حماقت های جاویدان مثل چی! همه جا میان و میرن.وقتی هم بهشون میگی خیلی... بهشون برمیخوره.

    ReplyDelete
  8. ...جایی میان فراموش کردن یک دعوت و برداشتن آن یک قدم ایستاده ام......... برات دعا می کنم,. برام دعا کن.....

    ReplyDelete
  9. چه می چسبه این اسم به این مطلب! خنکای تاریکی.. خنکای تاریکی..خنکای تاریکی..

    ReplyDelete