Saturday, September 13, 2008

کتاب

من این عکس ها رو دیدم حس خوبی داشتم...یاد خودم افتادم که با نور شمع کتاب میخوندم وقتی برق میرفت و مادرم که هی غصه شیشه عینکی رو میخورد که داشت ضخیم تر میشد.توضیحش برای غیر کتاب باز ها شاید سخت باشه :این رابطه خاصی که برقرار میکنیم ما اهل کتاب با صفحه های کاغذ،با شکل ظاهریشون با بو و عطرشون...کالوینو حق داشت که تو «شبی از شبهای زمستان مسافری» کتاب خوندن رو به معاشقه تشبیه کرده بود...عکس ها رو ببینید

14 comments:

  1. اول اول اول

    ReplyDelete
  2. وای امیر اینو چطوری پیدا کردی... رسما خداست...

    ReplyDelete
  3. این چراغ مطالعه ای که این خانمه  داره خیلی باحاله... مخصوصا برای کتاب خوندن در بستر یا شبهایی که به لطف مهرورز خان برق نیست..

    ReplyDelete
  4. من الان دارم فکر میکنم اگه این حضرات اون شعر مصطفی رحماندوست  که میگه "من یار مهربانم دانا و خوش زبانم" رو توی کتاب دوم دبستان (؟؟؟) نمی ذاشتن اینقدر نرخ مطالعه در ایران پایین نبود و بچه هامون می تونستند به کتاب خوندن عشق بورزند... یادم میاد مجبور بودیم اون شعر رو حفظ کنیم و من برای همین ازش متنفر بودم... حکایت شبیه حکایت اذانهایی بود که وسط برنامه کوذک پخش میکردند و ما الان اینی شدیم که هستیم!

    ReplyDelete
  5. بعدشم امروز رفتم برای دوستی کتاب بخرم واسه خودم 2 تا کتاب خریدم. گرچه " رویاها" ی یونگ رو داشتم اما این یکی "تحلیل رویا" از یونگ رو هم خریدم. کافه پیانو هم که نخونده بودم و یه زمانی در جریان نوشتن و محدودیت های چاپش برای آقای فرهاد جعفری بودم اما نخریده بودمش...
    راستی فکر کنم حسابی مهارت پیدا کردی در تعبیر خواب و ما بیش از همیشه مخلصیم و اینا

    ReplyDelete
  6. وااااااااااااااااااااااااای چقدر این عکسا قشنگ بودن امیر جان!
    اون تشبیه هم واقعا قشنگه چون وقتی به چیزی که داری می خونی عمیقا عشق می ورزی می بینی که ساعتها می گذره و حتی به خوردن هم نیاز پیدا نکردی و چنین کاری فقط از معاشقه ساخته ست که عرفا گفتن: عشق لوتی ست سنگین.

    ReplyDelete
  7. چه عکس حسادت بر انگیزی...یه چراغ اینشکلی ندارم و چوب ماهی گیریو..."ممم عینک که دارم..اینم کتاااب"..همینا..با یه ساحل و احساسی امن..

    ReplyDelete
  8. هیییم پایینی منم داداش جان...

    ReplyDelete
  9. بابا کتاب خون....بابا چهره فرهنگی....((ما جماعت کتاب خون)) خیلی با این جملت حال کردم.

    ReplyDelete
  10. عجب عکسایی...
    یاد تابستونایی افتادم که رسمن اجازه داشتیم از صب تا شب تو کتابخونه ی پدر ول بگردیم و واسه ی ناهار هم بزور بیرون میومدیم... و تموم امتحانایی که با یک کتاب دیگه زیر کتاب درسی و یکی دوتام زیر فرش و بالش ، بالاخره گذشت !

    ReplyDelete
  11. حالا اون کرم کتابخونیه به مرض کتاب خریدن مبدل شده...کتابهای نخونده یی که روی میز تلنبار میشن و باز وقتی از دم کتابفروشی رد میشم یکی دوتا کتاب رو شاخشه..به امید اینکه یه روز سر فرصت همهشونو بخونم...فرصت!

    ReplyDelete
  12. خوب برم عکس ببينم

    ReplyDelete
  13. چه حس لطيفي داشت

    ReplyDelete
  14. آرمان آریاییSeptember 14, 2008 at 5:40 AM

    سلام..فقط یه بار زیر نور شمع درس خوندم..اونم شب یکی از امتحانهای سخت دانشگاه و به عبارتی سخت ترین بود که برق ها رفت..شانس نداشتیم که! داشت اشکم در میومد!!...به امید فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنیا

    ReplyDelete