Sunday, October 9, 2005

ياد باد آن روزگاران ياد باد!

اميرحسين! يادت مياد روزهای کشف کارمينا بورانا،اوکارينا،پيترگابريل و ميلان کوندرا رو...يادته همه آزمون و خطاهامون رو برای کشف جهان پيرامونمون؟صبح پيش حميد بودم کلی ياد اون روزها برام زنده شد...روزنامه هايی که جای سفره پهن ميشدند...بازی های حکم  سر شستن ظرفها ...شبهای تحويل پروژه...دلم يهو خيلی برات تنگ شد مرد!


پی نوشت :يه جغله بچه بيشتر نبودم که اومدم تهران مثلا دانشگاه...نه ياری بود نه ياوری...روزهای افسردگی...دلتنگی...روزهای تلاش برای خوندن و فهميدن و ياد گرفتن...روزهايی که توش همه چی خونده ميشد جز درس های دانشگاه....روز های يقين به اينکه ما دنيا رو عوض ميکنيم...


يادش بخير...همين!  

Saturday, October 8, 2005

خدای عشق ،فاصله ،جنون...

اين روزها را به خاطر بسپار بانوی من.فردا و فرداها شايد بد نباشدبه اين روزها نگاه کنيم و به ياد عطشی بيفتيم که در جانمان شعله ميکشيد...به ياد حسرتها و ترسها،آرزوها و انتظار ها...صبور باش و ساکت و اميدوار.


پی نوشت۱: ۸ سال پيش ميگفتم خدايا راضی شو به رضای من،حالا ميگويم خدايا راضيم به رضای تو!انگار دارم پير ميشوم.


پی نوشت ۲: خدای معجزه های کوچک!خدای خرق عادت! خدايی که هر وقت خواندمت در پاسخ درنگ نکردی!برای همه قوت قلبی که اين چند روزه نثار جانم کردی هزار هزار بارسپاس!


پی نوشت ۳: فقط خدا جان،به نظرم پيکهای بارگاه کبرياييت ادرس های روی بسته ها را خوب نميخوانند. به جبرئيل بگو توبيخشان کند.دامپزشک را من خواسته بودم تو چرا فرستاديش...

Wednesday, October 5, 2005

يک پست کوتاه کوتاه کوتاه

غرور برايم يعنی شادی تو...بيهوده نيست که اين روزها احساس تحقير ميکنم!


سانچو: ارباب!خدا مشغول تر از اونه که برای تو معجزه کنه،هی به صفحه موبايلت نگاه نکن!


 پی نوشت۱: به نام خدايی که درين نزديکی است

Tuesday, October 4, 2005

خانه به خانه می آيد وقتی تو در خانه ای

تمام سهم من از تو/نوازش دلگيريست/که از خنکای حزن صدايت برميخيزد


۱-پس من باز هم احتياج به فکر کردن دارم؟پس تو فکر ميکنی...؟پس...؟


۲-اسپيکرهای کامپيوتر همکار محترمم را که مرخصی رفته دو در فرموده ام...بساط مارک انتونی و لايونل ريچی و سارا کانر به راه است...اقای رييس تشريف اوردند،با تعجب نگاهم کردند من هم به طرزی باباقوری به چشم هايشان زل زدم و گفتم کارم نمياد!به نظر ميرسد که قانع شدند و تشريف بردند!


۳-از فردا روزه ميگيرم...من از بين تمام عبادت های اسلامی روزه را دوست دارم، خلوص خاصی به دلم ميدهد...يادش بخير ماه روزه پارسال...يادت هست روزهای اوارگی بود و روزهای کشف حضور تو...روزهايی که فقط و فقط تو حرفهايم را ميشنيدی...ماه روزه که ميشود خيالت رنگی تر است!


۴- به جان مادرم قسم که مرد بودن خيلی کار سختی است...


 پی نوشت۱: از خرپره عزيز به خاطر تيتر اين نوشته و از سينا برای تمام رفاقتی که ديشب خرج من کرد سپاسگزارم

Monday, October 3, 2005

بی عنوان

تنها شرط بودن،عاشق بودن است و تنها شرط عاشق بودن،بدون شرط عاشق بودن!(قديس اگوستين)


۱-غروبها دلگير شدن.هوا زود تاريک ميشه،در نتيجه تو تاکسی نميشه چيزی خوند...ترافيک هم که نفس گيره...تصور کن مجبور باشی تو تاکسی کیپ به کیپ دو نفر ديگه نشسته باشی...نتونی هيچ چيز کوفتی بخونی...مجبور باشی صدای اذان رو هم تحمل کنی.من از صدای اذان بدم نمياد فقط خيلی دلگيرم ميکنه...خلاصه بد روزگاريه.


۲-امير جان!هميشه خوش خبر باشی.نميدونی چقدر خوشحال شدم از خوشحاليت!


۳-نميدونين چقدر کيف داشت اين دو روز وقتی ميرسيدم خونه ،به جای اين که دنبال کليدم بگردم زنگ ميزدم. يه چيزايی انقدر کوچيکن که وقتی ازشون برخورداری به چشم نميان و در مقابل وقتی نداريشون فقدانشون هی يادت ميندازن که...

Sunday, October 2, 2005

مشنگيت

وقتی که تو نيستی/ من حزن هزار اسمان بی ارديبهشت را گريه ميکنم(سيد علی صالحی)


۱-نميدانيد چقدر لذت بخش بود تماشای شادی دو عزيز که که نيک ترين نيکان اين روزگارانند.همه چيز خوب،صميمی و زلال بود.زلالی که مدتها در هيچ محفلی نديده بودم.شاديتان مبارک و مستدام!


۲-خدای مردهای تنها،خدای مردهای آچمز،خدای رازهای پنهان ،خدای آه و نياز،خدای پاييز برگ ريز،خدای...(سعيد جان کپی رايتت محفوظ)


۳-فرض کنيم يه وبلاگی هست که شما بدون اسم و مشخصات توش مينويسين...بازم فرض کنيم فقط دو نفر از وجود اين وبلاگ مطلعن يکی شما و يکی يه دوست...بازم فرض کنيم شما يهو يه کامنتی تو بلاگتون ميبينين که به اسم، مخاطب قرارتون داده،اونم چه مخاطبی...شما در مورد اين وبلاگ به کسی چيزی نگفتين...تنها نتيجه منطقی همون نتيجه کوفتی که من نميخوام بگيرم!


۴- مهدی ميگفت «قبلا اينجا يه چيزايی مينوشتی که هم خودت ميفهميدی هم بقيه،حالا ما که نميفهميم خودت چی؟».بابتش از همتون معذرت ميخوام.افسرده يا مضمحل نيستم،فقط خيلی دلتنگم و خيلی بيشتر دلنگران.سر جدتون بحث شيرين نصيحت رو هم بی خيال شين.خودم پاش بيفته بلدم برای همه خلق وبلاگستان نصيحت در بکنم.


۵-بله...منتظر نبودم جلوی پام فرش قرمز پهن شه ولی ادما معمولا دوست ندارن ايراداشون تو صورتشون کوبيده بشه!


سانچو:ارباب!مشکل شما اينه که به سرعت از مرحله رويا پردازی و خيال بافی به مرحله مشنگيت سقوط ميکنيد.مرحوم دون کيشوتم مثل شما بود.


 

Saturday, October 1, 2005

اندر حکايت زاييدن مکرر گاو بنده

شورای عالی دامپزشکی بار گاه کبريايی ذات حق!


ضمن عرض احترام وادب ،بازگشت به اينکه گاوهای بنده به صورت مداوم در چند سال گذشته مشغول زاييدن ميباشند و به تعبيری دايم الزايمان محسوب ميگردند فلذا از حضور ان بزرگواران استدعا دارم حال که بنده هماره گاوم بايد بزايد و بعضا هم به جای گوساله گودزيلا به جهان اورد با اختصاص يک فروند دامپزشک فرد اعلا به اينجانب موافقت فرماييددر غير اين صورت من هيچ مسووليتی را در قبال فوت پی در پی مولودات گاو های فوق  نخواهم پذيرفت .پيشاپيش از مساعدت شما سپاسگزارم.


پی نوشت ۱: ای گندت بزنن امير که هر وقت نيمسوز داره به ماتحتت ميشه تو يهو خزعبلات نوشتنت مياد


پی نوشت ۲: اقای سيد پاکيزه! سر جدت حرفای تخيلی نخواه...يه سنگی بنداز قربون اون شمايل نورانيت که ادم لا اقل بتونه خواب بلند کردنشو ببينه!