Tuesday, October 18, 2005

برای نگاه

در زندگی هر انسانی،افراد کم شماری هستند که ميتوان انها را دوست فرض کرد.در ميان اين تعداد معدود اندک کسانی هستند که ميتوان با اطمينان از اينکه تحقير نميشوی برايشان درد دل کنی،در ميان همان چند نفر ،شايد به تعداد انگشتان يک دست، دوستانی هستند که  طاقت ناراحتيشان را نداری،از بس که نيکند و نيک سرشت و نگاه بانو بی اغراق يکی از همين چند نفر است.تولدت مبارک ،هميشه شاد و هماره شادی بخش باشی!


پی نوشت: فکر کنم هيچ وقت در عمرم اندازه ديروز خسته نشدم و با اعصابم ويولون نواخته نشد.سفر نامه ام به شهر ياسوج را برايتان مينويسم!

Sunday, October 16, 2005

زمان ما را زندگی ميکند

...من از لحظه تولد در حال سقوط بوده ام/در خود سقوط کرده ام بی انکه به انتها برسم/مرا در چشمانت نگاه دار/خاک بر باد رفته ام را گرد بياور و خاکسترم را يکی کن/استخوان های شکسته ام را بند بزن/و بوز بر هستی ام/دفنم کن در دل خاک/و بگذار سکوت التيام انديشه ها شود/آغوش بگشا/ای بانويی که بذر روز را می افشانی...


اين چند روز رو با اکتاويو پاز زندگی کردم.دارينوش کتابی منتشر کرده به اسم «جهان در بوسه های ما زاده ميشود»ترجمه يغما گلرويی از نزار قبانی،پابلو نرودا،اکتاويو پاز،ناظم حکمت و....از شاملوی بزرگ که بگذريم بهترين ترجمه شعريه که من تا حالا خوندم.يه مجموعه شعر از پاز ترجمه کرده با عنوان«چشمانی که ببر ها برای نوشيدن رويا به کنارشان می آيند».واقعا شاهکاره...دارم ميرم ماموريت، فردا رو نيستم در نتيجه از دستم راحتيد!


پی نوشت:در پوستين خلق به روز شد

ما خوبيم!

نسوان سرو قامت شوخ چشم  و رجال شير شکار قوی شوکت ديار وبلاگستان بدانند و اگاه باشند که حال اين حقير سراپا تقصير،کلهم اجمعين اعم از جسميه و روحيه خوب بوده،جای هيچگونه نگرانی برای ذات ذی شوکتمان نميباشد فلذا ضمن تشکر فراوان از پری رخان و شير اوژنان فوق الذکر به ويژه پری رخان از ايشان خواستاريم به مراسم تعبد و چله نشينی برای بهبود اوضاع اينجانب خاتمه دهند و مجالس بزم و سرور را بر پای دارند.زياده عرضی نيست.الاحقر امير!


پی نوشت: بابا جنبه بال پروازه.بعضی ازين کامنتای پست قبلی رو خوندم داشت دوباره خودم اشکم برای خودم در ميومد...چه خبره بابا؟ حالا ما دلمون گرفته بود شما چرا...؟

Saturday, October 15, 2005

سيلان اشک

هی مرد گنده!اگه وسط شرکت گريه کنی پوستتو ميکنم...هی امير بخاطر خدا...


پی نوشت۱: کاش الان خونه بودم ...اما خونه کجاست...اين قفسک خاکستری؟ يا خونه پدری که اين دفعه های اخر واقعا احساس ميکردی ديگه ارامشی نداره و چقدر غصه خوردی از کشف اين مساله...کاش فقط جايی بودم که بشه توش با خيال راحت گريه کرد...يهو انرژيم ته کشيد...


پی نوشت ۲:حاضرم هر چی که دارم رو بدم يه چيزی هم از همسايه هام قرض کنم بذارم روش اين فيلم سکس و فلسفه مخملباف رو زود تر ببينم.عجب ديالوگايی داره...


پی نوشت ۳: فکر نکنم ايراد از باب ديلان باشه ولی از وقتی شروع کرده به خوندن انگار زير چشای من پياز گرفتن...مازوخيسمه ديگه...

Thursday, October 13, 2005

اهلی شدن

اهلی کردن يعنی ايجاد علاقه کردن...اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمی نفهمی خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريه کردن بکشد(انتوان سنت اگزوپری)


کلی حرف بود برای نوشتن و گفتن که حالا تبديل شده به هيچ.صادق باشم و روراست حرف ها همچنان هست ولی تاب نوشتنش نيست.باز هم يکدل تر باشم حرفهايی هست که بايد نوشته شود،گفته شود و...اما فقط يکنفر بايد آن را بخواند،کسی که در هوايش نفس ميکشی.های بانو!تمام آن حرف ها تقديم تو باد!


پی نوشت: از ديروز شروع کردم به نوشتن قطعاتی کوتاه به اسم ليمو ترش در آن يکی وبلاگم«در پوستين خلق».هر گونه مساعدت شما موجب دلگرمی مثلاطنزنويس جوانی خواهد شد و خانواده ای را از نگرانی نجات خواهد داد.اگر خدا بخواهد و عمری باشد و اين تنبلی مفرط امان دهد هر روز به جز جمعه ها در پوستين خلق آپديت ميشود.

Wednesday, October 12, 2005

انقلاب آبی

از انجايی که من دارم کتاب خاطرات سالن شماره ۶ ابراهيم نبوی رو ميخونم و خيلی خوشم اومده و يهو باز دلم خواست که ميشد از محضر اين شيخنا و مولانا تلمذ ميکردم فلذا نظر به انکه ايشون در تبعيد به سر ميبره دو راهکار ذيل به نظرم رسيده که به استحضار خوانندگان محترم ميرسونم:


۱-روش اول :ابرام را به خانه برميگردانيم: من خودم اينجا به سبک کاوه اهنگر دست به انقلاب ميزنم...حالا اون پيشبند کهنه اهنگريش رو تبديل به پرچم کرد،بنده نظر به فقدان امکانات يکی از لباس های تحتانيم رو ميزنم سر سيخ کباب و قيام ميکنم...شعارمون هم ميشه يا مرگ يا نبوی...برای اينکه ثابت کنيم چيزی از انقلاب نارنجی اوکراين و انقلاب سبز قرقيزستان کم نداريم،با توجه به رنگ تن پوش فوق الذکر اسم انقلابمون رو ميذاريم انقلاب آبی.


۲-روش دوم:ما به خانه ابرام ميرويم:من دست به اعتصاب غذا ميزنم،من خودمو جلوی سفارت بلژيک اتيش ميزنم،من تو دهن سفير ميزنم،من دختر سفير رو گروگان ميگيرم،من...بالاخره يه ويزای کوفتی بلژيک بهم ميدن که...


پی نوشت۱: يه وقتايی يه چيزايی باعث ميشن ادم تو پوست خودش نگنجه...يه لطف هايی انقدر دل ادمو گرم ميکنند که...برای همه رنگی که به دنيای خاکستريم هديه کردی،هزار هزار بار ممنون!


پی نوشت ۲: در پوستين خلق به روز شد


 


 

Tuesday, October 11, 2005

والله که شهر بی تو مرا حبس ميشود

عزيز من!لحظه هايم سخت و سنگين ميگذرند.زيستن در هوای تو حالا ديگر ارزوی لحظه لحظه من است.اگر چه روياهايم و خواب هايم سراسر وجود توست،اما سخت است اين لحظه های فاصله...(سيد ابراهيم نبوی-دست نوشته های زندان)


۱-ديروز با آزاده بانو رفتيم سينما فلسطين تا ننه گيلانه رخشان بنی اعتماد رو ببينيم.من قبل از ديدن فيلم مازوخيسمم گل کرده بود و به تمام اتفاقات بدی که ممکنه تو زندگيم پيش بياد -اونم با نادر ترين احتمالات -داشتم فکر ميکردم.با حال سگی وارد سالن سينما گشتيم ولی خدا رو شکر فيلم انقدر تلخ بود که اصلا بد اخلاقی خودم يادم رفت.اوج فيلم بازی معتمد اريا بود که واقعا بالاتر از سطح سينمای ايران محسوب ميشد.به نظر من به يه بار ديدن ميارزه.


۲-اقای جنتی که معتقديد «...همانطور که جنگ برای ما برکات فراوانی داشت،تحريم شورای امنيت هم برای ملت ايران برکاتی دارد...». به اون شرفی که شک دارم داشته باشين قسمتون ميدم بريد ننه گيلانه رو ببينيد تا برکات جنگ يادتون بيفته!


پی نوشت:...پرتره ای از زنی در مه،در قاب هزاران سال/مسيح مادر!کوزه ای آب و بره ی باکره.به نظرم ميشه با افتخار تولد يه شاعر رو اعلام کرد.برارکم حرف نداره