Thursday, July 6, 2006

دريا يا کاسه؟مساله اينست...

«دريا رو فقط تندباد طوفانی ميکنه ولی يک کاسه اب رو حتی فوت ملايم حقير سراپاتقصير.»يون چوانگ فنگ،فيلسوف و ترانه سرای قرن پنجم پيش از ميلاد


دارم به در فشانی برادر يون فکر ميکنم.اگر وجود آدم دريا باشه کمتر اتفاقی بهمش ميريزه و اگر بشه اندازه يه ظرف کوچولو هر حادثه کوچيکی منقلبش ميکنه.باز اگر آدم خودشو به رسميت بشناسه که بله وجود من درياست يا نخير همون کاسه است و به اندازه همون که هست از خودش توقع داشته باشه مشکل خيلی حاد نيست مصيبت ازونجا شروع ميشه که من نوعی، وجودم ازين کاسه گل منگولی های ناناز باشه بعد توقع داشته باشم توفان کاترينا هم مشوش و مواجش نکنه که خوب اين نشدنيه تازه اگه نسيمی وزيد و سطح کاسه توفانی شد همون من نوعی بياد گله شکايت بکنه که ای بابا ...


خودمون رو بشناسيم و يا در به اندازه نان کنيم يا نان به اندازه در!


پی نوشت سانچويی:ارباب!تو که دريا نيستی  چون با هر فوتی ماشاءالله منقلب ميشی،کاسه هم نيستی چون اگه بخوان سر تا پاتو کاسه بچينن يه وانت کاسه لازمه به نظر من نظر به تجربياتم در اسپانيا،شما بيشتر شبيه يه وان قرمز قديمی ای به عمق يه بند انگشت.اينجوری هم با فوت بهم ميريزی هم ابعادت رعايت شده...من هميشه ميدونستم که تو منحصر به فردی ارباب!

Wednesday, July 5, 2006

بيا زندگی را باهم برقصيم بانو

ميرقصيم/زيباييت موسيقی را شعله ور ميکند/واضطرابم را گم ميکنم در حريم دستهات/-چشمانت که بر من تابيد/فراتر رفتم از خودم/شجاع شدم /آنقدر که بگويم/با من  ميرقصی بانوی بوسه و باران؟-/دل دادم به آری نگاهت/و نميدانم کجای امنيت صدات/پژواک آن همه نه دنيا گم شد/تو از آن من شدی/و جهان هم/با من برقص بانو/تا هميشه بودن...

Tuesday, July 4, 2006

گفتگو آيين درويشی نبود...

ما بعضی وقتها آدمهايی رو که دوست داريم در موقعيت های دشواری قرار ميديم.من بارها گفتم که نميشه کسی رو به مفهوم واقعی کلمه دوست داشت و افراديکه اون دوست داره يا سرگرمی هاشو دوست نداشت.اگر اين محقق نشد شک نکنيد که احساستون شايد يه حس مالکيت خيلی قوي غنی شده با علاقه باشه اما دوست داشتن واقعی نيست...وقتی به اسم دوست داشتن کسی رو مجبور ميکنيم بين ما و علايق انسانيش چيزی رو انتخاب کنه حالا حتی به طور نامحسوس، داريم فشار عصبی رو بهش وارد ميکنيم که درين زمانه مضمحل پر استرس خيلی کم لطفيه.ما اينطوری ادمها رو ميذاريم بين دو لبه يه قيچی.اما اگر کمی و فقط کمی انعطاف داشته باشيم آدمای مورد علاقمون حداکثر با يک لبه قيچی طرف ميشن.يه لبه قيچی ممکنه درد بياره اما نمی بره و اينه که مهمه!


پی نوشت:اينو نوشتم برای خودم که اين روزها عصبی و بی قرار و نازک دل با اطرافم برخورد ميکنم.نوشتم که يادم بمونه رفتارهايی و حرفهايی رسم مروت نيست.

Monday, July 3, 2006

از سر کسالت

۱-ديشب هراسان بيدار شدم.کی بود و چه ساعتی از شب رفته يادم نيست فقط تنم ميلرزيد و دندانهايم همه درد ميکرد.فکر کنم از بس که در خواب روی هم فشارشان داده بودم...


۲-صبوری صفت نکويی که من هرگز نداشتم.ای امان ازين همه ناماندگاری...


۳-اين دو تا استعلام روی ميزم دارن منو به شدت بی ناموسانه نگاه ميکنن.تو مايه های بيا ترتيب مارو بده...اما اصلا حس کار مفيد نيست.دلمان خوش است که کبوتر حرميم يا چيزی درين منوال.

Sunday, July 2, 2006

ترديد های ترسان تنهايی

حتما يه راه حل لجن در مالی جايی هست که بشه بهش متوسل شد و فکر نکرد،نه؟انقدر به اين فکر نکردن احتياج دارم که يهو ديدن همه چيو ول کردم رفتم برای خودم راهب بودايی شدم که بتونم در لحظه عزيز حال زندگی کنم.چقدر لحظه های گريز پای حال رو قربانی کرده باشم پيش پای ترس آينده يا افسوس گذشته خوبه؟ سانچو!تو ميدونی راهبای بودايی تارک دنيا هم ميشن يا نه....جای اون چند نقطه سه خط نوشته بود که شامل حال خودسانسوری شد.حوصله حساب پس دادن برای نوشته هام رو که ديگه اصلا ندارم.


هی سانچو!ميگم خدا کنه اين قضيه که متولدين سال مار حس شهودی قوی دارن يه نموره شايعه باشه.حس شهوديم داره منو از يه چيزای ميترسونه.ميترسم.خوب بابا حتی کرگدن ها هم ميترسن چه برسه به من!


يه بامرام پيدا شه اينجا بلند و محکم بگه:اين نيز بگذرد.


پی نوشت:عجب بزن بزن نانازی راه افتاده بين همجنسگرايان و دگرجنس گرايان محترم وبلاگستان!به قول شاعر:بزن بزن که داری خوب ميزنی.

Saturday, July 1, 2006

سلام شبح

صداهايی هست که شنيدنشون آدم رو پرت ميکنه به گذشته و دوران تلخ و شيرين دانشجويی.صداهايی هست که هنوز اون ته دلت نميدونی ميخوای دو باره بشنويشون يا نه...صداهاييه که آدم رو وادار ميکنه به رقصيدن با اشباح...

بيرون آمدن از بن بست

رفتم شمال و برگشتم.کمی سبکترم


ديشب آرژانتين و آلمان رو ديدين؟يکی نبود به مربی آرژانتين بگه داداش پکرمن!ترسو مرد.


اسرائيل و غزه،اسرائيل و فلسطين...اين گروگان گرفتن وزرای فلسطينی ديگه نوبره.


معلوم شد نوشتم که فقط نوشته باشم.دلم نميخواست اون پست قبلی همين جوری بمونه....