Saturday, July 15, 2006

برقصانم جهان را برايت بانو؟

دود مي شوم/دودم مي كند اين آتش/نيست مي شوم...بخند؛ كار تو در اين دنيا خنديدن/حرف بزن ؛ كار تو در اين دنيا حرف زدن/كار تو در اين دنيا بودن‌،‌ زيبا بودن است/كار من حالا دود شدن /آه كشيدن/كار من حالا : خدا خدا گفتن...دوستت دارم و جرم اين است/مي خواهم ات و جرم اين است/پسر بچه اي عاشق تو شده است و جرم اين است(اميررضا آهويی)

خنده هایت جایی گم شده و من با خودم فکر میکنم دنیا چه جای غمگینی است وقتی طنین خنده ات درش نمی پیچد.شادیت کجا گم شده بانوی من؟

بخند/و خنده ي تو در من مي نشيند/حرف بزن/و فرشته ها بال بال مي زنند/برقص/تا پروانه ها جيغ بزنند/و آتش به جان پسركي بيفتد/كه پشته پشته مي خواهد آتش زندگي ات باشد(اميررضا آهويی)

 

حقيقت تلخ است:عشق ما تنهاست!انگار فقط تو من در ميابيمش و شايد اصلا خاصيت عشق همين باشد.برای دوباره خنديدنت-جوری که بشود لبخند را در چشمانت هم ديد- جهان را آتش ميزنم تا گرم شوی،زورم به جهان هم نرسيد، نترس بانو،خودم را میسوزانم برایت

پی نوشت۱:آمده بودم از گنجی بگم و از اعتصاب غذا و از...اما ته تهش دنيا چه ارزشی داره وقتی تو غمگينی؟

پی نوشت۲:اصل شعر اميررضا رو بخونين.شاهکاره،انگار که با کلمات آتيش بازی کرده.دنيا قطعا جای بهتريه برای زندگی وقتی امير رضا عاشقه!

Wednesday, July 12, 2006

کمی بيشتر از کمی

پیش نوشت:ابله کسی است که وقتی افعی او را گزید از افعی دلگیر شود(ماهاراشی یوگاندامی،عارف و ترانه سرای قرن چهارم پیش ازمیلاد در هند)

۱- بهترم ولی چند روزی خیلی تلخ و سخت گذشت.این که شک کنی به مفهوم انسان بودن و انسان ماندن...کمی بیشتر از کمی درد دارد

۲-دیشب داشتم به این فکر میکردم که مسیح به صلیب کشیده شد وخداوند فقط تماشا کرد.توقع اینکه با هر مشکل ما از ملکوت اعلایش پایین بیاید و حل مشکل کند شاید کمی بیشتر از کمی زیاد باشد.

۳-اکبر گنجی جمعه تا یکشنبه  برای همراهی با زندانیان سیاسی در ایران اعتصاب غذا اعلام کرده،دلم میخواد باهاش همراه شم.میدانم که نتیجه فوری نداره ولی همین که فکر کنم کاری که از دستم برمیومده رو انجام دادم کمی بیشتر از کمی راضیم میکنه



Tuesday, July 11, 2006

طوق لعنت

شئامت تو چرادست از سر زندگی من بر نميدارد؟شده ای مثل طوق لعنت،هر جا که ميروم اول تو وارد ميشوی،انگار مقدر شده عليک هر سلامی را تو بدهی...ومن اين را نميخواهم حتی به قيمت نابودی.


زمانی فکر ميکردم اين علی اصغر چه آدم ضعيفی است که ميخواهد بگذارد ازين مملکت برود.فکر ميکردم آدم که نکشتيم، جدا شديم. ميمانيم و زندگی ميکنيم.حالا ميفهمم انگار  کمی تا اندکی اشتباه کردم.


تازه دارم ميفهمم چه بر سرم آمده...


کاش کسی پيدا شود بيايد من را از بين اين گرداب لعنتی کلمات متعفن بيرون بکشد،دارم غرق ميشوم.

Monday, July 10, 2006

می مانم در تاريکی ۲

نميدانی چقدر تحقيرآميزاست که باز گذرم به دباغ خانه تو بيفتد...طعم تلخ تحقير خالص ميدهد.


چقدر بعضی وقت ها نفرت نداشتن از تو سخت است

می مانم در تاريکی

متاسفم پست مضمون ندارد التفات فرموده به همان عنوان اکتفا کنيد


پی نوشت:همين طور که داريد به عنوان اکتفا ميکنيد بايد عارض شم جمله دشمن شکن فوق رو من از آزاده کش رفتم.اينو گفتم سر پل صراط منو برنگردونن که عنوانتم دزدی بوده...

Sunday, July 9, 2006

ما در دود تعميد يافتيم

به ياد عزت ابراهيم نژاد که هنوز اخرين رعشه های تن بی جانش کابوس شبهای من است


ساکت و حقير و شکست خورده به نظر ميرسيم آقايان نه؟از بيرون که نگاه ميکنم حق با شماست.به خوابگاهمان ريختيد،زديد و برديدو سوزانديد-خون به ديوار ها پاشيده بود،کف سالن مملو بود از کاغذهای پاره -عروجعلی ببرزاده ای را به اتهام سرقت يک ريش تراش به تنها مقصر فاجعه کوی دانشگاه تبديل کرديد و همه چيز تمام شد.ما مانديم ذليل و مضمحل- ۱۹ تير بود جلوی دانشگاه تهران از زور خشم و نفرت گريه ميکرديم،بغضش هنوز تازه است انگار-سرداران فاتح سپاه وگروه های ضربت انصار حزب الله اين روزها يک به يک از پرده بيرون می آيند و وزير و وکيل ميشوند،قراردادهای ميلياردی ميگيرند. اشباح اين بار در نور ميرقصند-دو مسلسل در خيابان بود و صدای مغموم تاجزاده که ميگفت:تا ساعت ۹ اگر دانشگاه را تخليه نکنيد ميريزند توی دانشگاه-فاتحان هجده تير به ما مغلوبان فخر پيروزی ميفروشند زير سايه چکمه ها زندگی ميکنيم وانگار مغلوبينی تمام عياريم.


اما چيزهايی است که شما نميبينيد آقايان!چيزهايي هستند که شما نميدانيد.هزار سال بگذرد نميفهميد که ما در آن دود غليظ اشک آور و صدای کرکننده نارنجک های صوتی تعميد يافتيم و مرد شديم،بزرگ شديم و پوست انداختيم-صدايت هنوز در گوش من است و بغض پنهانش:ديشب ريختن کوی دانشگاه،ميگن شهيد داده،بچه ها هنوز درگيرن،بيا-هيچ وقت نميفهميد که چطور خار در چشم و استخوان درگلو منتظريم تا عدالت را در مورد شما و سگان هارتان اجرا کنيم.ما هستيم:ساکت و سر به زير و پر اميد.ميدانيم آزادی حقيست که بايد گرفته شود.ميدانيم خون عزت و فرياد احمد در تمام طول تاريخ ميمانند و هميشه هميشه خوابتان را آشفته ميکنند-بازو بند مشکی دست چپم يادم ميماند،عزای غرورمردان بودو بر باد رفتن شرف انسان- ياد گرفتيم کوکتل مولوتف درست کنيم،از اشک آور نترسيم و چشم در چشمتان بدوزيم و بگوييم:ما ياران دبستانی تا هميشه هميشه هستيم.


خوش باشيد آقايان،غنايم را تقسيم کنيد و سر کمی بيشتر يا کمتر همديگر را بدريد.ما منتظريم.روزی که دور نيست برای لحظه به لحظه آن همه بغض فروخورده،تاوان خواهيد داد.ما مجبورتان ميکنيم تاوان بدهيد.


پی نوشت:آزاديخواهی به روز شد

Saturday, July 8, 2006

ژان والژانيسم

فکر کنم ديگه همه در مورد بينوايان و ژان والژان بدونن.ژان والژان بخاطر دزديدن يک قرص نان به زندان ميافته و...!به بقيش فعلا کار ندارم.مساله همين جاست.ژان والژان گرسنه بوده و پول نداشته و فقط کمی نان دزديده.برای هر عقل سليمی اين قابل درکه ولی آيا الزاما قابل تاييد هم هست؟من خودمو ميذارم جای ژال والژان و ميبينم اگه خودم انقدر گرسنه بودم شايد جای نان خود نانوای محترم رو سرقت ميفرمودم،اما اين ميتونه به معنای تاييد دزدی باشه؟مساله رو اينجوری ببينيم:طرف گرسنه بوده پس کمی نان دزديده ميشه درک کرد که چرا-و همين درک از غلظت مجازات ذهنی ما کم ميکنه-اما نميشه تاييدش کرد،چون دزدی دزديه...


خيلی از اتفاقاتی که روزمره در اطراف ما ميفته دقيقا به همين منواله:اگه خودمون رو بذاريم جای آدمايی که از دستشون بخاطر حرفی يا کاری ناراحتيم ميتونيم درکشون کنيم اما اين درک منطقا نبايد تبديل به تاييد بشه که اگر اينطور شد قطعا مدام مجبوريد ارزش های خودتون رو دگرگون کنيد تا بتونين بهای تاييد رو بپردازيد.مرز اين درک و تاييد و ميزان واکنشی که نشون ميدين چنان مبهمه که يک ذره لغزيدن عاقبتش واويلاست.


درگير يه اتفاق اينطوريم.اتفاقی که ميتونم درکش کنم و نميتونم تاييدش کنم.چاره ای هم برای قبول رخ دادنش ندارم.هميشه ازينکه تو موقعيت آچمز قرار بگيرم و مجبور شم تن بدم به شرايط، احساس ناخوشايندی داشتم اما انگار چاره ای نيست.هنوز نميدونم چی ميشه ته اين ماجرا ولی دلنگرانم.