Friday, September 5, 2008

اینجا تهران ساعت یک و نیم بامداد

من اگه یه هفت تیر داشتم...من اگه یه هفت تیر داشتم دیگه هیچ غمم نبود امشب...یه تیر خالی میکردم تو مخ این یارو که با صدای پدر پسر شجاع مدام داره توی مغزم تکرار میکنه«تو باید صبور تر باشی»...یه تیر خالی میکردم تو مخش و میگرفتم با وجدان آسوده میخوابیدم


پی نوشت فراتر از متن:دلم خواب نمیخواست.دلم فردا نمیخواهد.آمده بودم اینجا کمی وقت بکشم یا از نوشتن مثل والیوم استفاده ابزاری کنم بعد خبر تلخ درگذشت پدر این دوست جانم واقعن تلخ تر زهر مارم کرد.مهران جان!آندیا جان!از ته دل تسلیت...واقعن تسلیت جان برادر!


 


 

خاکستری

روز ها طعم دارند:بعضی هایشان تلخند،بعضی شیرین،بعضی گس و بعضی هم یک جوری بی مزه اند انگار نه انگار که باید خاصیت و طعمی داشته باشند از خودشان...یک وقتهایی هست مثل امروز اما که هر چه روزت را مزه مزه میکنی طعمش را نمیفهمی،انگار روحت چشاییش را از دست داده است.چشاییم را از دست داده ام!


پی نوشت سانچویی:ارباب دقت کردی اوضاع جسمیت یه ذره غیر عادیه.تو دلت که صدای جغد میاد،روحت چشایی اش رو از دست داده...حتمن فردا میای میگی در جهار هاضمه ام کروکودیل دارم!چه خبرته ارباب؟


 

Thursday, September 4, 2008

ما که میان این بلوا عاشق میشویم یعنی زندگی میکنیم

فارغ از بلوای بمب و بمباران صبح این پست سرکار خانم آیدا خیلی به دلم نشست.بخصوص آنجا که می نویسد:«...عشق هم از جنس درد است. بار اول‌اش تو را می‌رساند به ته دنیا. تمام شدن‌اش بیزارت می‌کند از تمام دنیا. بعدترش اما دیگر یاد می‌گیری زنده بمانی زیر آوار لذت‌هاش، خوشی‌هاش، ناخوشی‌هاش و دردهاش. دوباره و چندباره‌ات که باشد، راحت تن می‌دهی به سرخوشی عشق، بی‌که هراس داشته باشی از ویرانی‌هاش. زنده مانده‌ای، زنده می‌مانی هم...»


پی نوشت مرتبط با پست قبلی:اقای کمانگیر!یکبار همین وبلاگستان فارسی را تورق بفرماید شاید ببینید خبری نیست از مردمی که دارند دسته دسته از کراک و گرسنگی میمیرند.شاید ببینید مردمی را که دارند عاشق میشوند،فارغ میشوند،تجربه میکنند و خلاصه  دارند زندگی میکنند حالا کمی شاید سخت


پی نوشت مرتبط تر:دو پست قبل آن زنده باد حمله آمریکا را که من آوردم توی گیومه باید میامد بیرون از آن یعنی این قسمت عین نوشته کمانگیر خان نبود هر چند نوشته از نوشته ایشان برداشت دیگری هم نمیشد کرد

وقتی کسی حق من را بمب بداند توهین کمترین کاریست که انجام میدهم

عطف به پست قبل برام جالب شده که پاره ای دوستان معتقدند آقای کمانگیر نظرش رو گفته و ما نباید ایشون رو قضاوتش کنیم.جسارتن یاداوری میکنم ایشون فرمودن که حالا که شما دارین میمیرین از گرسنگی و کراک و اینها،بذارین آمریکایی های گوگولی مگولی جیگر طلا بکشنتون دیگه!این اسمش نظره؟این دقیقن تعیین تکلیفه.اگر ایشون خودش هم توی مرز پر گوهر بود میتونستم خودمو قانع کنم به پوچی رسیده بنده خدا و جرات باز کردن شیر گاز رو هم نداره پس دنبال خودکشی دسته جمعیه،اما نکته اساسی اینجاست که این حضرت خارج نشینه.ببینین چه مرام ۴ ستاره ای لازمه که آدم همچین مانیفستی صادر کنه؟


یادم باشه برم به بار دیگه اون ویدیوی کذایی جان مک کین رو ببینم که داره توش مثل یه کابوی ولگرد مست عربده میکشه ایران رو بمباران کنید و بعد بگردم ببینم اطرافش موجودی به اسم کمانگیر بالا و پایین نمیپره که بگه هورا هورا بمب بمب!


پی نوشت عذر تقصیر خواهانه:آخ آخ ببخشید به سناتور مک کین عزیز توهین کردم.یادم نبود ایشون که حرفی نزده فقط نظرش رو گفته که ایران رو بمباران کنید.حیوونکی نظرشو گفته بودا، بعد یه ابله جهان سومیه بدون تساهل و تسامح مثل من داره به این آمریکایی مهربون ناجی جهان حرفای بد میزنه  سناتور جون رو اوف میکنه آخی!


پی نوشت مثلن اعلام نظر:هر نیروی خارجی مهاجم به ایران ارتش اشغالگره،تکلیف ما هم با ارتش اشغالگر مشخصه.گور پدر هر کسی تو جمهوری اسلامی که بهانه بده به گاوچرون های آمریکایی برای حمله به ایران ولی اگه زد و حمله کردن قطعن براشون فرش قرمز پهن نمیکنیم همونطور که برای ارتش صدام نکردیم.چند بار اینجا نوشتم این جنگ جنگ ما نیست ولی اگه  فرضن فقط یه چیز تو دنیا از جمهوری اسلامی بدتر باشه همون اشغالگریه

Wednesday, September 3, 2008

حماقت تنها چیزیست که ته ندارد

بعضی از این ایرانی های فرنگ نشین در پاره ای اوقات مزخرفاتی میگن در مورد ایران که آدم میخواد ملاج خودشو یا ملاج اونا رو بکوبه به دیوار...آخرین اظهار نظر اینطوری که خوندم این درفشانی آقایی بود به اسم کمانگیر که واقعن حال منو بهم زد.طرف مربوطه رسمن استدلال کرده درسته که «حمله نظامی آمریکا به ایران باعث ویرانی و کشتار میشه اما مگه جمهوری اسلامی با گرسنگی و کراک چند نسل از مردم رو از بین نبرده »و تهش هم درفشانی کرده « حالا که ما باید بین حمله نظامی آمریکا و احمدی نژاد یکی رو انتخاب کنیم همون زنده باد حمله نظامی آمریکا»


اولن جمهوری اسلامی یک حکومت اشغالگر نیست.من بیزارم از جمهوری اسلامی ولی این سیستم حکومتی ریشه در این خاک داره و هنوز که هنوزه خیلی از مردم به مبانی اعتقادی جمهوری اسلامی باور دارن.به جان خودم مردم فقط من و شمای وبلاگ نویس نیستیم.ایران هم فقط ونک به بالا نیست.جمهوری اسلامی مساله داخلی ایرانه و خود ما ایرانی هم حلش میکنیم،حالا هر چقدر هم میخواد طول بکشه.اون بخشی از جامعه که آرمان های ادعایی حاکمیت رو باور دارن همونقدر ایرانیند که من و همونقدر حق دارند که بنده.همه حرف ما اینه که این بخش از جامعه نباید زور بگه به ماها و ارزش هاشو تحمیل کنه.داریم ذره ذره هم میجنگیم برای این ماجرا.ایران نتیجه مدرنیته زورکی پهلوی ها رو دید.انقلاب پنجاه و هفت یکی از دلایلش پاسخ مردم به این مدرنیته زورکی بود. دوباره با زور سرنیزه گاوچرون های آمریکایی معلوم نیست از کدوم ناکجا آبادی سر در بیاریم


ثانین:بخشی از بدنه جمهوری اسلامی متحجر و ناکارامدن. اما این بخش همه نظام و حاکمیت نیستند.درسته توی این حاکمیت مصباح یزدی و جنتی هم هست اما بابا جان صانعی و خاتمی هم داریم.کرباسچی هم داریم یا حتی همین قالیباف محترم که تو این چند سال تهران رو دگرگون کرده.نمیشه ادعا کرد جمهوری اسلامی کلن ناکارامد و نابود کننده مردمه.این یه ادعای مضحکی ببش نیست.همه ملت ایران تو انقلاب ۵٧ سهیم بودن و حالا همه میخوان تقصیر ماجرا رو بندازن گردن حاکمانشون و این واقع بینانه نیست.ایران امروز یه جامعه زندست.به غیر از اسراییل یکی از باز ترین فضاهای خاورمیانه رو داره و اقتصادش انقدر قویه که حتی یه دیوونه هم بعد سه سال نتونسته رشد اقتصادیش رو از بین ببره.از این جامعه زنده مثل یه واحد متلاشی حرف زدن فقط حماقت و یا خصومت راوی رو میرسونه


حضرات خارج نشین!یا واقع گرا باشین و یا آبجو تون رو کوفت کنین و زندگی بفرمایید برای خودتون.ما خودمون مشکل خودمون رو حل میکنیم


پی نوشت:هر کسی که فکر میکنه حمله نظامی آمریکا مشکلشو حل میکنه جان مادرش بره این فیلم برایان دی پالما رو ببینه بعد از خودش خجالت بکشه

Tuesday, September 2, 2008

وقتی دیگر جان جنگیدن نیست

حرفی ندارم برای گفتن یا نوشتن...اینجا در دل من فقط صدای جغد میاید

Monday, September 1, 2008

مسوولیت

من اومدم بیرون از مه.فکر کنم حالا میدونم که چه چیزایی انقدر بهمم ریختن که اجازه دادم یه اتفاق کوچیک اون طور زیر و زبرم کنه.این جور وقتا که میتونم ببینم خودمو و میتونم انگشت اشاره رو بگیرم سمت خودم و بگم هی مرد سهم تو کجاست از ماجرا؟مشکل خودت چیه؟به اندازه همه دنیا ممنون ناهید و تورج میشم که چطور به داد من رسیدن و چقدر کمکم کردن برای مسوولیت پذیر بودن.


این مسوولیت پذیر بودن به زبون، خیلی سادست.یادم میاد ناهید اولین جلسه کلاس گفت« هدف این دوره اینه که شما مسوولیت زندگیتون شادیتون غمتون رو قبول کنین».من همون لحظه فکر کردم که خوب معلومه من مسوول زندگی خودمم و شاید دو سال بعد از اون روز تازه تونستم بفهمم من هیچ وقت مسوولیت زندگیم رو نپذیرفتم.هنوزم یه جاهایی قبولش نکردم.من هنوز شادیم رو جایی بیرون از خودم جستجو میکنم.بخشی از وجود من-که بسیار قدرتمند هم هست-شادیش رو در ناجی بودن و شاد بودن آدمهای مهم زندگیش جستجو میکنه.یعنی من خیلی شادی درونی خودم را وابسته میکنم به آدمهای عزیز زندگیم بدون در نظر گرفتن اینکه این آدمها خودشون هزار و یک مساله دارن تو زندگیشون و بدون باور اینکه من سوپر من نجات دهنده نیستم.میدونین بعد چه اتفاقی میفته:وقتی به هر دلیلی اون شادی ساخته ذهن من تو زندگی این آدما نیست اول احساس بی کفایت بودن به من دست میده،بعد رسمن احساس میکنم به من خیانت شده:من ناجی کبیر اینجا هستم بعد تو به چه حقی شاد نیستی ناسپاس!خنده داره نه؟ولی واقعیت داره.مسوول بودن یعنی بدونی که شادی تو جز خود تو به هیچ کس دیگه ای ربط نداره،که گناه زخم های خودتو،کاستی های درونیتو،گردن آدمهای عزیز زندگیت نندازی


مسوول بودن یعنی اگه همچین تفکری در مورد زندگی داری به جای مواخذه دیگران که چرا به اندازه کافی شکرگزار حضور پر شوکت من نیستید و دلخوش،به خودت نگاه کن که داری شادی و امنیتت رو به طرزی غیر انسانی بیرون از دایره وجودی خودت میبینی...به همین سادگی!