Tuesday, October 6, 2009

در جستجوی زمان از دست رفته

راست می گوید دیوید لینچ.آفرینش هنری زمان می خواهد. خودش از نقاشی مثال زده من دلم می خواهد از تجربه نوشتن بگویم. یک بخش عمده ای از نوشتن، آن یلّلی تلّلی قبلش است- این اصطلاح یلّلی تلّلی هم ناز نازنینی در بطن خودش دارد نه؟- آن زمانی را می گویم که قبل از شروع، فیلمی می بینی، کتابی می خوانی، آهنگی گوش می کنی، یک بخش از نوشته می چسباندت به گذشته یا پرتت می کند به آینده، سفر می کنی در خودت و بعد می شود مانندماجرای آقای لینچ: برای نیم ساعت جدی کار کردن، چهار ساعت زمان لازم داری...


غم نان و تلاش معاش یک وقت هایی بد مخل این زمانند. وقتی می خواهی بنویسی، پر از کلمه ای، بعد به جای نشستن پشت میز، باید بلند شوی بیایی اینجا و در مورد کارت فایبر اپتیک چاره جویی کنی...یک جوری روح آدم را می آزارد، قصه ها قهر می کنند، قهرمان هایت می رنجند و خلق سخت می شود...موارد اینطوری که زمان ندارم از معدود لحظه های زندگیم هستند که آرزو می کردم در شرایط آسوده ای از لحاظ مالی بودم، که سقفی بود و آب باریکه ای که می شد به اتکایش خواند و دید و نوشت...عجالتن اما اوضاع همین است که هست؛ ما روی مان بیشتر از این حرف هاست آقای لینچ!

تابستان با مونیکا

فیلم زیر نویس فارسی که هیچ، زیر نویس انگلیسی هم نداشت. دیالوگ ها هم به زبان سوئدی بود اما زبان تصویریش چنان گویا بود که کاملن داستان را لمس می کردی...تابستان با مونیکا اولین فیلم برگمن بود که من تا به آخر دیدمش. یعنی من دارم یاد می گیرم فیلم های برگمن را دوست داشته باشم؟

Monday, October 5, 2009

شب های بنگال

جایی از کتاب«شب های بنگال»  میرچا الیاده قصه مردی اروپایی و زنی هندی را روایت می کند که دل بهم داده اند و بخاطر نظام کاستی هند امکان ازدواج با هم را نمی یابند. عشق شان سوزان است و سنت های پدر سالار متجلی در پدر دختر قوی...در نتیجه ی این چالش مرد کارش را از دست می دهد و دختر آزار می بیند و تحقیر می شود. مرد هیچ کاری از دستش بر نمی آید جز رنج کشیدن و رنج کشیدن...


یادم آمد دوبار در زندگیم من در این موقعیت قرار گرفته ام که کسی را بخواهم و مخالفت خانواده اش را لمس کنم و فشار بیاید روی آدم آن سوی رابطه و اقرار می کنم هر دو مقطع جزء سخت ترین روزهای زندگیم بودند. یعنی ته ماجرا از اینکه نمی توانی هیچ کاری انجام دهی، عاجزی، نمی توانی رنج آدمی که دوستش داری را کم کنی یا برای کسی که دارد آزارش می دهد شاخ و شانه بکشی؛ له می شوی...خیلی خیلی آزار دهنده است. شب های بنگال حسابی پرتم کرد به آن روزهای سخت خاکستری...به روزهای تجربه تازیانه پدرسالاری...آن روز ها را نمی شود برگرداند، برای آن دو رابطه فنا شده هم کاری نمی شود کرد فقط کاش رنج آن روزها را یادم بماند و خودم روزی در مقام پدر، پدرسالار رفتار نکنم...همین!

Sunday, October 4, 2009

الذی یوسوس فی صدور ناس

وسوسه گوشی تلفن را برداشتن و تماس گرفتن با زنی که فکر می کنی احتمالن به دعوتت پاسخ منفی نمی دهد...وسوسه اش هزار برابر مخوف تر از وسوسه زرشک پلو با مرغ است...یعنی تا این حد! 

عشق سنگری برابر تکنولوژی

تصور کن یک آدم عشق فیلم در چهل سال قبل، فیلمی را دیده، محوش شده و باید چه دشواری ها را پشت سر بگذارد تا بتواند در زمانه ای که نه دی وی دی که حتی ویدئو هم رایج نیست یکبار دیگر فیلم محبوبش را ببیند. امروز فاصله من با بار دیگر دیدن کازابلانکا، فقط دراز کردن دست و زدن دکمه پلی است. تکنولوژی زندگی را آسان کرده، ارتباط را آسان کرده، رسیدن را هم و این به نوعی از شکوه عشق کاسته است!


زمانی که من بیست سالم بود، وقتی دل می باختی نه موبایلی در کار بود، نه اینترنتی، نه هیچ ابزار مدرن دیگری. یادم می آید تمام ابزار ارتباطی منحصر می شد به تلفن های گاه و بیگاه و نامه های واقعی روی کاغذ های واقعی که بوی خاص آدم نویسنده اش را با خود داشتند، منحصر به فرد بودند. عاشقی انتظار داشت، صبوری می طلبید و آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را می دانست. اصلن یک مکالمه ساده از بس دور از دسترس بود بعضی وقتها، می توانست هفته ات را بسازد.


تکنولوژی همه چیز را آسان کرده و این آسانی با خودش توقع سهولت آورده، ارتباط آسان انگار ما را متوقع کرده به آسانی به دست بیاوریم، عجول باشیم و کم طاقت. تناقض همین جاست: آنچه سهل است ارتباط با آدم دیگریست نه روحش ، شناختش و داشتنش. تکنولوژی نمی تواند از روح انسان راز زدایی کند. عشق هنوز و احتمالن تا همیشه، یک راز است. راز، طاقت می خواهد؛ طاقت، صبر؛ صبر، امید؛ امید، رویاپردازی؛ رویاپردازی، فاصله و تکنولوژی دشمن فاصله است. آدم ها آسان نیستند، ما بد عادت شده ایم. عشق شاید تنها دریچه هنوز باز جهان است که حرمت راز را به ما یاداوری می کند. در دنیایی آسان، عشق عزیزترین دشوار جهان است، آخرین سنگر شاید!

Saturday, October 3, 2009

این یک شباهنگ نیست، سرود ستایش توست از پس بغضی که پنهانش کرده ام

به جایی که بدان سفر نکرده ام، به جایی دور در ورای هر تجربه


چشمان تو سکوت خود را دارند


در ظریف ترین حالت تو چیزهایی است که اسیرم می کند


چیز هایی چنان نزدیک که نمی توان بدان دست یافت


کوتاه ترین نگاهت به آسانی اسیرم می کند


و حتی اگر همچون انگشتان، خود را بسته باشم


برگ به برگ می توانی مرا بگشایی


به همان سان که بهار،نخستین گل سرخش را


به لمسی رازآلود و سبک دست می گشاید


یا اگر بخواهی مرا بربندی، من و زندگی ام هر دو


به ناگاه و به زیبایی بسته می شویم


به همان سان که وقتی دل گل به او می گوید


همه جا دارد دانه دانه برف می بارد


هیچ چیز این جهان که پیش روی ماست


به ظرافت شگفت تو نمی رسد


ظرافتی که در هر نفس وا می داردم


با رنگ مهر مرگ و جاودانگی را رنگی دیگر بزنم


نمی دانم چه در توست که می بندد و می گشاید


تنهای می دانم که چیزی در من است که می داند


چشمان تو ریشه دار تر از هر گل سرخ است


و حتی باران هم چنین دستان کوچکی ندارد


 


ای.ای کامینگز- جایی که بدان سفر نکرده ام-محمد رضا فرزاد- تو مشغول مردن ات بودی

ویرانگری

آدم یک وقت هایی در حال و روز بدش دست به خودویرانگری می زند، خیلی از ساخته هایش را خراب می کند یا حتی ساده تر از آن چیز جدیدی نمی سازد- که در نتیجه معمولن آنچه که تا بحال ساخته خود به خود ویران خواهد شد...بدترین قسمتش این است که یکهو چشم باز می کنی و می بینی انگار به ویران کردن عادت کرده ای؛ حوصله ساختن دیگر نیست...


انگار به ویران کردن عادت کرده ام!