Saturday, October 10, 2009

دیگه نه انقدر

من نمی دونم اینایی که میان هشت خط فینگیلیش کامنت میذارن بعد به آدم بد وبیراه می گن دقیقن منو چی فرض کردن؟


وجدانن فکر می کنین من می شینم با زجر هشت خط متن حاوی «توی فلان فلان شده» می خونم آن هم به خط فینگیلیش؟


یعنی من انقدر مازوخیست به نظر میام؟

Thursday, October 8, 2009

شفای هر زخم در خون همان زخم است

جوزف کمپبل در قدرت اسطوره اش یاداوری می کند تا میانه های قرون وسطی، دو نوع عشق میان مردمان در غرب شناخته می شد: عشق آسمانی- آگاپه- و میل زمینی خواستن تن- اروس- اما ناگهان مفهوم سومی به نام دلدادگی- آمور- در اشعار تغزلی تروبادور ها و شوالیه ها بروز یافت. آمور نیای عشق رومانتیک امروزی است


 چرا عشق رمانتیک تا بدین حد در عصر حاضر اهمیت میابد که به مذهب غالب بسیاری جوامع بدل شده و هر چیز دیگری را می توان در محرابش قربانی کرد؟ از قرون وسطی تا به امروز چه تغییراتی را از سر گذرانده ایم؟ عشق رمانتیک دارد چه خلایی را در روح انسان مدرن می پوشاند؟ چرا رومنس در ذات خود بذر مرگ و نافرجامی دارد؟


فکر کنم به زودی آماده باشم کم کم مکاشفه در این مورد را با شما شریک شوم!

روز بخیر اینگرید

آدما وقتی همو می بوسن تکلیف دماغاشون چی میشه؟ دماغا کجا می رن؟


زنگ ها برای که به صدا در می آیند

Wednesday, October 7, 2009

عشق بی زمان

آیا آدم در یک سنی به بعد مثل بیست و یک سالگیش عاشق نمی شود؟ آیا عشق التهاب مختص جوانی و خیلی جوانی است؟


جوزف کمپبل اسطوره شناس، می نویسد« عشق حوزه مختص خدایان است و آدمیان را به آن راهی نیست». همین جمله ساده پاسخ پرسش های بالاست اگر که به درستی رمز گشایی شود. از منظر روانشناسی کهن الگویی و بنیانگذارش کارل گوستاو یونگ، عشق حاصل تجربه فرافکنی امری درونی بر فردی بیرونی است. خیلی ساده شده ی ماجرا این است که عشق حاصل یک اتفاق کاملن ناخوداگاه است. یعنی ما هیچ وقت نمی توانیم تصمیم بگیریم که کی و کجا عاشق شویم یا عاشق چه کسی شویم. این فرافکنی آنیمای مردانه و آنیموس زنانه هستند که عشق را پدید می آورند.


آنیما و انیموس در ساده ترین تعریف تصویر جنس مخالف در روان مرد و زنند. حوزه آنیما و‌ آنیموس، ناخوداگاه جمعی انسانی است. حوزه ناخوداگاه جمعی، حوزه بی زمان است. زمان تنها برای بخش خوداگاه ما معنا می یابد. در ناخوداگاه جمعی، آنجا که کهن الگو هایی که در اساطیر به شکل ایزدان و ایزدبانوان متجلی شده اند، مستقرند، زمان وجود ندارد. کهن الگو ها ازلی و ابدیند. آنیما و آنیموس نیز به مثابه دو عنصر عمقی کهن الگویی، بی زمان و بی تغییرند. عاشقی به مثابه فرافکنی آنیما و انیموس، کاملن فارغ از حوزه زمان انجام می شود. هیچ اهمیتی ندارد که ما چند ساله ایم و چگونه ایم. آنیما و آنیموس مستقل از سن خودآگاه به کار خود مشغولند و هرگاه خرد عمیق ناخوداگاه، تجربه ای عاشقانه برای نیل به تمامیت را برای فرد لازم بداند فرافکنی آنها با همین شدت و حدت رخ می دهد حالا چه بیست ساله باشیم چه سی ساله و چه بالاتر


کمپبل وقتی عشق را منحصر به خدایان می داند از همین بی زمانی کهن الگو های ناخوداگاه سخن می راند که خرد خوداگاه انسانی را به ان راهی نیست. ما در هر سنی با همان شدت آغاز جوانی عاشق می شویم و تنها تجربیات زندگی می تواند ظرفیت های ما برای عاشقی را عمق بخشد که این خود داستان دیگری است!

از زخمی که زدم

دختری بود  توی زندگیم که من بد صدمه زدم به او...آدم با خودش تعارف ندارد رسمن ویرانش کردم.عمدی نداشتم، نمی خواستم صدمه بزنم، از بد حادثه برای او بود یا برای من، میان یک پوست اندازی تام و تمام من، با هم آشنا شدیم. خودم را نمی شناختم، نمی دانستم از زندگیم چه می خواهم، چه نمی خواهم، زخمی بودم، خلاصه اش کنم ویران بودم.


آمد، دل برد، دل داد و خیلی خیلی بیشتر از تصور ممکن برای یک انسان، پای دل دادنش ایستاد. من کم کم داشتم می فهمیدم اینکه بدانی از زندگیت چه نمی خواهی کافی نیست، باید بدانی چه می خواهی، باید بروی پی یافتنش. بعد هی شکاف بین تصویری که کم کم از خودم کشف می کردم و آنچه که معشوق آن روزهایم می شناخت بیشتر و بیشتر شد. بهانه گرفتم، ایستاد؛ دور شدم، ماند؛ رنج دادم، صبوری کرد و بالاخره من رها کردم و رفتم. آنکه این وسط مثل ترسوها رفتار کرد من بودم که حتی جسارت نداشتم یکبار رو راست توی چشم هایش نگاه کنم و بگویم ببین! من این رابطه را نمی خواهم.


آمدم بیرون ، سختی کشید و می دانم رنج برد: خیلی زیاد و من نفهمیدم هرگز چقدر...نفهمیدم تا روزگار مرا نشاند روی یک صندلی دقیقن انگار همان جایی که روزی او نشسته بود. میان رنج کشیدن ها و بغض ترکاندن ها، بار ها با خودم فکر کردم «بسوز پسر جان که یک روز همین طور کسی را سوزاندی...شاید حتی سخت تر»


من واقعن فکر نمی کنم آدم ها بخاطر اشتباهاتشان تاوان بدهند، من می دانم که آدم با اشتباهاتش آدم می شود. من می دانم واقعن قصد صدمه زدن به او را نداشتم، هر چند که بار نادانی من بر دوش او ماند...الان شاید دوسال و نیم بیشتر است که آن رابطه تمام شده...بار ها خواستم بروم بگردم پیدایش کنم بگویم ببین من معذرت می خواهم. ببین من با همه روح و جانم رنج را تجربه کردم وحالا می فهممت مرا ببخش. تنها چیزی که مانعم شد این احتمال بود که شاید پوست روی یک زخم هنوز خون چکان را با این کار بکنم و باز رنج از نو برای آن آدم ایجاد کنم. نرفتم، نگشتم، نگفتم اما  واقعن به دلم مانده، یکبار رو در رو بشوم، دستش را ببوسم بگویم می دانم خیلی آزارت دادم، می دانم زجر کشیدی، می دانم و برای همه چیز معذرت می خواهم. ما آدم هم نبودیم، نیستیم. آن تصویری که از خودم به تو دادم، من نیستم اما داغ نادانی من ماند روی تن و جان تو...بخاطرش مرا ببخش!


همین!

محض ارایه چهره ای فرهیخته از شخص شخیص خودمان

١-به لنی، جس و بقیه دوستان نواحی ماداگاسکار و مغولستان خارجی


من دیشب گری کوپر را بالاخره دیدم. یعنی فیلمی دیدم که گری کوپر توش بازی می کرد،چه سری چه دمی عجب پایی... جایتان سبز و یا حسین میرحسین!


٢- به وبلاگ نویسان نواحی گودر و مغولستان داخلی


پرتره یک مرد ناتمام امیرحسین یزدان بد را دیشب خریدم و خواندم. خوب بود. یعنی واقعیتش بیشتر از متن، ایده را دوست داشتم. به یکبار خواندن حتمن می ارزد


٣- به آزاده در مغولستان وسطی


ایده ی پرتره ...شبیه راویان متوازی حکایت های متقاطع تو بود و به روح امام به چشم برادری عرض نمی کنم آن دو داستان راویان... تو هیچ از قصه های امیرحسین فوق الذکر کم نداشتند. کار دارد هنوز خاک می خورد؟


۴- به دوستان دوره های یونگ و کمپبل


شمنیسم، فنون کهن خلسه؛ نوشته میرچا الیاده تجدید چاپ شده...کتاب مدتها نایاب بود و به تازگی با یک افزایش قیمت ناقابل چهار هزار تومانی مجددن چاپ گشته. خوب طبیعی است کتاب که شیشه و هروئین نیست تا قیمتش در دولت کریمه پایین بیاید...چه توقع ها!

Tuesday, October 6, 2009

ناگفته هایی برای آیدا-5

ندیدن، نداشتن، نماندن... گمان می کردم این سفره ی نون نجاتم می دهد؛ اشتباه بود. نوشداروی این همه نا، این همه نم، خورشید چشمان توست که کسوفش نمی دانم چرا در نواحی ما  تمام نمی شود... تو چرا تمام نمی شوی؟