با محمد فائق داریم یوسف آباد را قدم زنان می آییم پایین. شب مهمان نرگس و امیرحسین بوده ایم و حالا داریم می رویم سمت خانه. حرف می کشد به این ویدیو که چند بار هم پیش بچه ها باز دیدیمش. به فائق می گویم« خیلی قشنگ بود نه؟». جواب می دهد« آره ولی یه جورایی آدمو می ترسوند». می فهممش. توضیح لازم ندارد.
آن خواننده میان سال دوست داشتنی کلیپ را در نظر بگیرید. کوله باری از آرزو با خود داشته، که جهان را عوض کند، که با صدایش عالم گیر شود، که کنسرت بدهد،که...بعد هیچکدام نشده، ته هنرنماییش همین است که ما داریم میبینیم. جمع اندک دوستانه که احتمالن میگساری کرده اند الان با لب تر و سر گرم، دارند پنجه به دیوار تنهایی می کشند تا برای لحظاتی آن کوله بار برباد رفته، فراموششان شود.
آدم می ترسد. نه از نشدن، که از نرسیدن را تاب نیاوردن، از ویرانی...فکر می کنم با خودم اگر همین نوشته های این جا و آنجا نبود یا آن جلسات دوشنبه ها، من چطور به ویرانی خویش بر می خاستم، چه می کردم با خودم، چه بر سرم می آمد...اگر یک روزی دیگر اینها راضیم نکند چه ها می توانم بر سر خودم بیاورم؟ فکرش هم ترسناک است. هراس از در و دیوار آوارمی شود بر سر آدمی...تصویر دوست داشتنی آن خواننده همزمان محزون است و حزنش ترسناک است. ترسناک است چون نمی دانی می توانی روزی طاقت این بربادرفتگی را بیاوری یا نه...جهان وقت هایی خیلی می تواند بی رحم باشد، بی رحمیش متناسب با آرزوها و نرسیدن های ماست؛ این خیلی خیلی مرا می ترساند!