Friday, October 16, 2009

زمهریر هراس

با محمد فائق داریم یوسف آباد را قدم زنان می آییم پایین. شب مهمان نرگس و امیرحسین بوده ایم و حالا داریم می رویم سمت خانه. حرف می کشد به این ویدیو که چند بار هم پیش بچه ها باز دیدیمش. به فائق می گویم« خیلی قشنگ بود نه؟». جواب می دهد« آره ولی یه جورایی آدمو می ترسوند». می فهممش. توضیح لازم ندارد.


آن خواننده میان سال دوست داشتنی کلیپ را در نظر بگیرید. کوله باری از آرزو با خود داشته، که جهان را عوض کند، که با صدایش عالم گیر شود، که کنسرت بدهد،که...بعد هیچکدام نشده، ته هنرنماییش همین است که ما داریم میبینیم. جمع اندک دوستانه که احتمالن میگساری کرده اند الان با لب تر و سر گرم، دارند پنجه به دیوار تنهایی می کشند تا برای لحظاتی آن کوله بار برباد رفته، فراموششان شود.


آدم می ترسد. نه از نشدن، که از نرسیدن را تاب نیاوردن، از ویرانی...فکر می کنم با خودم اگر همین نوشته های این جا و آنجا نبود یا آن جلسات دوشنبه ها، من چطور به ویرانی خویش بر می خاستم، چه می کردم با خودم، چه بر سرم می آمد...اگر یک روزی دیگر اینها راضیم نکند چه ها می توانم بر سر خودم بیاورم؟ فکرش هم ترسناک است. هراس از در و دیوار آوارمی شود بر سر آدمی...تصویر دوست داشتنی آن خواننده همزمان محزون است و حزنش ترسناک است. ترسناک است چون نمی دانی می توانی روزی طاقت این بربادرفتگی را بیاوری یا نه...جهان وقت هایی خیلی می تواند بی رحم باشد، بی رحمیش متناسب با آرزوها و نرسیدن های ماست؛ این خیلی خیلی مرا می ترساند!

می فلسفیم

وبلاگ به مثابه گریزگاه، وقتی قابل درکتر از همیشه می شود که صفحه ارسال یادداشت را باز کردی و اصلن نمی دانی چه می خواهی بنویسی، فقط می خواهی چیزی بنویسی تا بدانی هستی... دکارت به زمانه ی ما اگر می زیست احتمالن جمله معروفش را به «وبلاگ می نویسم پس هستم» تغییر می داد. وبلاگ نوشتن به مثابه بودن، تلخ است؛ مثل مشروب خوردن برای فراموش کردن؛ مثل ص.ک.ث برای تنها نبودن...تلخ است اما کدام ما هنوز باور نکرده ایم که زندگی پر از این تلخی های ناگزیر است؟

Thursday, October 15, 2009

هجرانی

تا برگردی و عشق قسمت کنی


انار دوشیزه به پاییز رسیده است


طلیعه ی نور


کامل ترین تولد روز است


تا برگردی و عشق را قسمت کنی


روشنایی باکره به ظلمت رسیده است


اما زنی تو، زن


که نه پاییز و نه ظلمت


جهان در تو و از تو زاده می شود، زاده می شود


تا من از فرصت پا در گریز حیات


تقسیم عشق را بیاموزم


تقسیم کلمات را در ترانه ای که تویی


و تو باشی در باد جامه دران


که مرا می شناسد باد


او خطبه خوان رسیدن است


مهر تو آب است...آب ای تو تمام تشنگی، آب


از بادیه ها که می گذری


جهان، نظرباز وزیدن من و تن من است


که من از آخرین غسل می


از مزار خویش باز می گردم


عاشقانه های ابونواس اهوازی- بازسرایی سید علی صالحی

Wednesday, October 14, 2009

هنر برای کودکان

بچه ها همان اندازه که به دویدن در هوای آزاد احتیاج دارند،باید به تئاتر بروند.آنها همان اندازه که به خوردن و نوشیدن نیاز دارند، لازم است موسیقی واقعی را از موسیقیدانان واقعی که با آلات واقعی موسیقی می نوازند،بشنوند. آنها همان قدر به دوست داشتن و مراقبت نیاز دارند که به خواندن و گوش دادن داستان های خوب و مناسب.


قانع کردن بزرگتر ها دشوار است زیرا اگر کودکان را از داشتن سرپناه، مهربانی، غذا و ورزش محروم کنید، مرگ آنها قابل رویت خواهد بود در صورتی که اگر آنها را از هنر ، موسیقی، داستان و تئاتر محروم کنید از درون می پوسند و چیزی از بیرون دیده نمی شود... آنها نیازشان به هنر در حدی است که قوانین حقوق بشر باید نسبت به برخورداری کودکان از این حقوق اطمینان بدست آورد...


فیلیپ پولمن، اکرم حسن، ماهنامه عروسک سخنگو(سخن گوی ادبیات مدرن کودکان ایران)


پی نوشت ١: با دیدن چنین ماهنامه ای واقعن می طلبد به سردبیر و صاحب امتیازش سرکار خانم زری نعیمی دست مریزاد گفت


پی نوشت٢: فیلیپ پولمن را که احتمالن می شناسید؟ نویسنده نیروی اهریمنی اش و...


پی نوشت ٣: از وقتی خواندم دارم فکر می کنم کودکی ما با قصه های صمد بهرنگی، نوار کاست های ۴٨ داستان و...همچین هم خالی و بی رنگ نبوده

Tuesday, October 13, 2009

دگردیسی غدد عاطفی

داشتم دیشب با خودم فکر می کردم مهمترین تغییر درونی عاطفیم ظرف شش ماه گذشته این بوده که دیگر رابطه ای که در آن من قهرمان یکه سوار و مرشد معنوی و آقای همه چیز دان باشم، نمی خواهم. چیزی که الان مشتاقش هستم یک ذهن زیباست که پا به پای من بیاید، حرف بزنیم، بحث کنیم، نقد، نیش، بوس!


فکر کنم دور شدن از نقش «لطفا مرا بخاطر چهار کلمه چیزی که می دانم دوست داشته باشید»، یک قدم بزرگ برایم باشد چون شاید معنای واقعیش این است که حالا من خودم انقدر خودم را دوست دارم که بتوانم بی دریافت تحسین مطلق از شریک عاطفیم، امورات بگذرانم!


پی نوشت: بابا جان مجید! خودت را خسته نکن پای هر پست اینطوری کامنت بگذاری و یادم بیاوری آبان نزدیک است و اینها...کلن ما به پاییز پر از حادثه عادت داریم و اضافه بر آن، پول هست!

حدس بزن چه کسی برای شام می آید؟

ساعت حوالی هشت، با دوست عزیزی نشسته ایم گوشه دنج رستورانی، پشت سرمان جمعی مشغول گفتگو و غذا خوردند. کسی به آنها اضافه می شود، نمی بینمش فقط صدای سلام اقای دکتر، سلام اقای دکتر به طرز خفنی می پیچد درفضای رستوران. با دوستم شروع می کنیم پشت سر پزشکان محترم صفحه گذاشتن و کری خوانی...شام را می خوریم و همچنان بیش از هر صدایی از میز پشتی بانگ آقای دکتر، آقای دکتر به راه است.


شام تمام می شود، بلند می شویم و من کنجکاو به حاضرین میز پشتی نگاه می کنم تا ببینم این آقای دکتر، کافشان کج است یا خیر...بعد چشم در چشم می شوم با نابغه معاصر جناب آقای دکتر علی کردان، فارغ التحصیل دانشگاه آکسفورد و یار صدیق رییس دولت بعد از نهم که دکتر بودنشان در هر کوی و برزن این ملک وصف محافل و مجالس است.


خواستم از همین تریبون مقدس عرض کنم دکتر موش بخوردت!

در ستایش نفهمی

عبارتی را استفاده کرد رضا قاسمی در وردی که بره ها می خوانند. درست اگر یادم باشد لگد زدن به دیوار نامریی شیشه ای یا یک همچین چیزی بود و داشت می گفت وقتهایی است که انگار بین ما و کسی که می خواهیم یک دیوار نامریی شیشه ای است و لگد زدن به آن یعنی گذشتن از آستانه یعنی دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست، چیزی فرو ریخته، تمام شده...دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود!


حالا در یک سری دوستی ها، آدم علت خیلی چیز ها را می فهمد، درک می کند، آدم که خنگ نیست، بعد وسوسه می شود علی الله، لگد بزند به آن دیوار نازک یا نامریی و با صدای شکستن شیشه اش حال کند تا بفهماند بابا جان! من می فهمم...اما تو هم می فهمی من اگر لگد بزنم به این دیوار چیزی از دست می رود؟ که برای همیشه یک دوستی ممکن است نابود شود؟ که...


آدم برای اینکه دوستی آدم هایی که دوستی شان را ارزشمند می داند یک وقت هایی خودش را می زند به نفهمیدن. تا بتواند دیوار را بین خودش و آدم آن سو نگه دارد، حریم را نگه دارد، رفاقت را... تا زندگی را زخمی نکند بی دلیل. یک وقت هایی باید نفهمی پیشه کرد برای نگه داشتن چیزی با ارزش...خلاص!