دوستت دارم
و عشق تو از نامم میتراود
مثل شیرهی تک درختی مجروح
در حیاط زیارتگاهی
شمس لنگرودی-ملاح خیابانها
دوستت دارم
و عشق تو از نامم میتراود
مثل شیرهی تک درختی مجروح
در حیاط زیارتگاهی
شمس لنگرودی-ملاح خیابانها
گاهی وقتها فکر می کنم ابراهیمم. همیشه آینده در هیات بتی به خوابم آمده و مرا واداشته سر لحظهی حال یعنی اسماعیل کوچکم را ببرم. بعد انگار هیچ وقت معجزهی حضور گوسفند در کار نیست، من هماره ابراهیمم، در پیشگاه آینده سر لحظهی حال را بریده ام. شادیهای کوچکم را ندیدهام، لذتهای لذیذ زندگی را و بخاطر آیندهای نامعلوم با خون اسماعیل وضو گرفتهام تا سمت قبلهاش نماز بخوانم. این طور شده که من آدم «خوشی حرامکنی» از آب درآمدهام.تمام این بگیر و ببندهای دو سه سال اخیرم هم نجاتم نداده، هرچند کمکم کرده آدمهای زندگیم را مقصر ناخوشی ندانم، اما هنوز به دادم نرسیده یاد بگیرم لذت حتمی حال را فدای نامعلوم ترین بادهای سرگردان آینده نکنم.
از همان کودکی من آدم شب امتحان بودهام. آدمی که تا بایدی گردن کلفت در زندگیش سر بر نمیآورده تکان نمیخورده، به گمانم امروزم همان شب امتحان است. چارهای نداری جز درس خواندن که اگر نخوانی هزار و یک هزینهی هراسانگیز پیش رویت است. قصهی من و حرام کردن لحظهی حال هم رسیده به شب امتحان. یا باید یاد بگیرم نگذارم آینده مدام سایه بیاندازد در بودن اکنون یا انتخابی جز زیستن در رنج مدام ندارم. خدا را چه دیدید، آمدیم و شد...مجبورم میفهمید که؟
فکر کنم هزار سال هم عمر کنم باز باختن این بازی لعنتی برایم مثل غرق شدن تایتانیک باشد
ببینین بچهها، ما تقریبن فصل رو از دست دادیم. تنها کار غرورآمیز مونده برامون بردن لنگیهاست...ببرینشون لطفن.
وقتی سینما برایت چیزی بیشتر از سرگرمی باشد. وقتی جهان فیلم را به مثابه پناهگاهی ببینی که می شود سختی زمانه را با کمک گرفتن از آن تاب آورد و گذراند، تماشای فیلم هایی مثل آخرین ساخته وودی آلن- که به یک تله تئاتر تلویزیونی بیشتر شبیه بود- یا دستپخت اخر جیم جارموش- که به گمانم بیش از حد شخصی و حتی مغرور بود چنان که مدام به من بیننده یاداوری می کرد برای درک این فیلم کم دانشی؛ ناامید کننده اند و سرخوردگی در ذات خود دارند.
تصور کن عضو قبیله ای هستی که تنها تفریح اعضایش عصرها دور آتش جمع شدن و به قصهی چند داستانپرداز برگزیده قبیله گوش دادن است بعد از یک جایی ناگهان یک قصهگو شروع به تکرار خود می کند و دیگری چنان قلمبه قصه می گوید که داستان را نمیفهمی و...خب فکر کنم آدمهای دور آتش محق باشند برای غمگین شدن. در این میانه حضور داستانگو هایی تازه نفس مانند جیسون ریتمن می شود غنیمت،آدمی که جونو اش را دوست داشتی و بالا در آسمان را هم ایضن، آدمی که بلد است قصه بگوید، شوخ طبع باشد، حرف جدیش را طوری بزند که خمیازه نکشی، خسته نشوی و حس حقارت بهت دست ندهد. فکر کنم اعضای قبیله بتوانند به این قصهگوی تازه نفس امید ببندند
به نظرم ما دربی را میبریم. استقلال اگر به خودش نبازد قطعن به پرسپولیس این روزها نخواهد باخت. از خط حمله قرمزها که بگذریم، در بقیهی جبههها اوضاعشان تعریفی ندارد. حقیقی یا معمارزاده هرگز دروازبانهای مطمئنی نبودهاند؛ بدون محمد احتمالن مجبورند شیث را ببرند سمت راست و من روی زوج سپهر حیدری و مجتبی شیری، پشیزی شرط نمی بندم. در وسط زمین هم کریم را دارند و دیگر هیچ. کلاه کج، بادامکی، مجتبی زارعی یا محمد پروین همگی بازیکنانی معمولیند که تجربه چندانی هم در دربی ندارند.
جای صمد اگر بودم دست به خط دفاع بازی ابومسلم نمی زدم. برای خط هافبک هم از کاظمی و رحمتی با هم بازی می گرفتم. یعنی تیمم را ۴-٢-٣-١ میچیدم. با ۴-۴-٢ جانوآریو سمت چپ گرفتار شیث می شود و حرام، اما در شیوه ی اول از یک طرف می شود کیانوش رحمتی را چسباند به باقری، طوری که هر دو از بازی خارج شوند که برنده ی این معادله استقلال است و از طرف دیگر فابیوی آبی ها می تواند در مرکز زمین متمایل به خسرو حیدری بازی کند و در سمت چپ قرمزها آتش بازی راه بیاندازد. این طوری مجیدی را هم می شود به عنوان بال چپ ازش بازی گرفت که حفرهی حتمی سمت راست پرسپولیس را در ضد حمله هدف بگیرد. پرسپولیس اگر در حمله باشد شیث آن جلوست و اگر در دفاع به سر برد شیث مجبور است حفره های احتمالی مدافعین میانی اش را پوشش دهد. این یعنی در هر حال فضای آزاد، و فرهاد آبیها عاشق فضاست تا به حریف ضربه بزند. سخت ترین قسمت کار شاید انتخاب مهاجم نوک از بین اکبرپور و سید صالحی و برهانی باشد. من باشم سیاوش را می گذارم آن جلو، نه برای اینکه گل بزند که برای درگیر شدن با دو مدافع وسط قرمزها و ایجاد فضا برای مثلث تهاجمی پشت سر. اینجوری آس برنده ای مثل آرش برهانی را همیشه در آستین داری تا برای تغییر شرایط بازی بشود رویش حساب کرد.
نه...هر چه فکر می کنم ما پرسپولیس را می بریم.
دزدیده
دزدیده
نگاهت میکنم
از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ در میآیم
باد میشوم
گونههایت را میدزدم
موهایت را میدزدم
لبخندت را از دست نمیدهم
هر چند برای من نیست
دستانت را از دست نمیدهم
هر چند با من نیست
دزدیده دزدیده
عشقبازی می کنم از دور
تو به سلامت به خانه خواهی رسید
و من
لبهایم را در سکوت آتش خواهم زد
الیاس علوی- من گرگ خیالبافی هستم