Tuesday, February 9, 2010

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند؟

محکم توی چشم‌هایشان نگاه کن و زمانی که ازت پرسیدند اهم فعالیت های خود در دوسال گذشته را شرح بده شروع کن برایشان از پروست گفتن. اصلن سعی کن یواش یواش خلاصه ای از «در جستوی زمان از دست رفته» را برایشان تعریف کنی، شرط می‌بندم خودشان زود بی‌خیالت شوند. احیانن اگر دیدی روداری می‌کنند برو سراغ جیم جارموش و بررسی تطبیقی تحول قهرمان از گوست داگ تا محدوده کنترل. فک‌شان اگر زمین نیافتاد کافکا در هزارتو را مثل آس برایشان بزن زمین. قانع نشده بودند هالیوود را نقد کن مثلن توضیح بده که به نظرت کازابلانکا یک فیلم فیک است. فقط اگر هنوز برایت مهم است که وقت آزاد برای خودت داشته باشی زیاده روی نکن. مثلن نزن به صحرای بلاتار و برگمن و ساکوروف. شرط می بندم جلوی خودت را نگیری به زور به عنوان سفیر ج.ا در یونسکو منصوبت می‌کنند... می‌دانی که کلن سیستم‌شان زورکی است.


.

Monday, February 8, 2010

خورشید خانم آفتاب کن

حتی روزهای تا خرخره مزخرفی مثل امروز هم تمام می‌شوند، می‌گذرند و فردا حتمن روز دیگری است...نگارنده می‌خواهد برود دست در خورجینش کند، یک فیلم فیل‌کش درجه یک ترجیحن مستهجن ببیند و بگیرد بخوابد تا خورشید زمان بیابد فردا به افتخارش طلوع کند.


 

سمفونی حکمت و رحمت

و خوبی چنین روزهایی این است که می‌توانی بیایی بنویسی « اندوه آوار شده برسرم، نای نفس کشیدن نیست» و خیالت آسوده باشد که بخش اعظم مخاطبین فرض می‌کنند که نگارنده چه روح وسیعی دارد و غصه وطن ویرانش کرده...قانع شدید که آدم در هر شرایطی باید بلد باشد نیمه پر لیوان را ببیند؟

Sunday, February 7, 2010

حیران ساقی

دوست‌داشتن. آدم آن اول که هنوز نچشیده و دست مردم دیده فقط، شاید با خودش فکر کند یک جور دوست‌داشتن بیشتر توی دلش ندارد و شرط می‌بندم خودش هم حیرت کند وقتی روزگار دست می‌گذارد زیر چانه‌اش و سرش را بلند می‌کند جوری که آسمان را ببیند-تو بگو شب کویر که پر از ستاره است و ته کهکشان راه شیری پیدا- بعد واقعن حیران نمی‌مانی وقتی در‌ک می‌کنی دوست‌داشتن هم مثل همین آسمان جورواجور است؟


دوست‌داشتن زمان‌هایی خشمگین است، شرمگین است یا غمگین. دوست داشتن وقت‌هایی آفتاب صلات ظهر است و گاهی مهتاب شب تار که گرم‌ می‌کند یا رویا می‌بافد. دوست‌داشتن می‌تواند شوخ‌و‌شنگ باشد و طربناک، ترسیده باشد یا ترسناک، می‌تواند خل باشد، خمود باشد یا خطرناک...دوست‌داشتن می‌تواند خیلی جورها باشد، مثل ستاره‌ها که گوناگون‌اند-خورشیدوار که منظومه ای را روشن می‌کنند یا رو به تاریکی که مانند سیاهچاله، کهکشانی را به درون کشیده و می‌بلعند- بدین‌سان دوست‌داشتن می‌تواند امیدوار باشد یا ناامید؛ می‌تواند دل بشکند یا کمر یا هر دو.


و دوست‌داشتن می‌تواند همه‌ی اینها همزمان باشد، مثل همین حالا، اینطور که من دوستت دارم. دوست داشتنت تندباد است و گرداب، آذرخش و سیلاب؛ رنگین‌کمان و رود، نسیم و آفتاب... حیران که منم این میانه، حیران دوست داشتن.

آغوش گسسته نسیم بیداری

١-بر شما باد خواندن ماهنامه‌ی نسیم بیداری به ویژه صفحات فرهنگ و هنر به خصوص پرونده زندانی شماره ١۵۴...نگارنده تضمین می‌کند در صفحات فوق الذکر با نویسندگانی بی‌نظیر مواجه خواهید شد که نبوغ از نوک قلمشان تراوش می‌کند.


٢- بر شما باد دیدن فیلم آغوش های گسسته پدرو آلمودوار و سپس مطالعه نقد خواندنی سعید عقیقی بر آن در مجله‌ی دنیای تصویر. نگارنده مایل است یاداوری کند اگر آدم خیلی روشنفکری، خواست قانعتان کند محدوده کنترل جیم جارموش فیلم بهتری نسبت به اثر آلمودوار است توی چشم‌هایش خیره شوید و امن یجیب بخوانید. در اکثر موارد دیده شده که متد فوق جواب داده است.

Saturday, February 6, 2010

دل سوخته

«ما سینه سوخته ایم دایی جون»...با خودم فکر می کنم کلمه ها، هرچقدر هم رام و مطیع، هرگز نمی توانند راوی بوی سوختگی دل باشند. اینجوری می شود که آدم به یاد دایی فقیدش می افتد و آن لحن پر حسرتش وقتی که می گفت ما سینه سوخته ایم.  

یادگار یک شب سرد

آلفرد:« کاش محدودیت‌هاتون رو بشناسین ارباب وین»


بروس وین:« بتمن محدودیت نداره»


آلفرد:« ولی شما دارین»


کریستوفر نولان- شوالیه تاریکی


بتمن را اگر تصویر رویایی بروس وین بپنداریم، خود کاملش، چیزی که روزگار به او تحمیل کرده تا آنگونه شدن را بخواهد شاید متقاعد شویم که قصه ی خیلی از ما شبیه قصه ی بروس وین است. ما تصویری رویایی از خودمان داریم، تصویری کامل و توانا؛ بعد این تصویر مانند بتمن هیچ نقطه ضعف و محدودیتی ندارد اما همانطور که بروس وین، بتمن نیست بلکه آدمیست با محدودیت های مشخص انسانی، هیچ کدام از ما صرفنظر از حقانیت آن تصویر، مشابه تصویر آرمانی مان نیستیم. مخلوط شدن این دو، آمیختگی چیزی که باید باشد با چیزی که هست، موجب اشتباه محاسبه می شود و تاوان چنین اشتباهی همیشه رنج است...آلفرد آرزوی خوبی برای اربابش دارد: محدودیت هایت را بشناس و من حتی می خواهم فراتر از آن بروم و بگویم محدودیت هایت را دوست بدار