Tuesday, July 13, 2010

برادر جان

فردا روزی شاید برای آدم های نسل بعدی تعریف کردیم:« ما در زمانه‌ای زیستیم که دل‌خوشی کیمیا شده بود»

Sunday, July 11, 2010

هلند! اسپانیایی بازی کن و پیروز شو

روی کاغذ اسپانیا برنده‌ی بازیست. آنها به سبکی بازی می‌کنند که مجید جلالی به زیبایی آن را فوتبال فردا، نامیده است. بازیکنان اسپانیا تکنیکی‌ و سریع‌تر از حریف هلندی خود هستند، سابقه قهرمانی یورو٢٠٠٨ اعتماد به نفس خوبی به آنها بخشیده و مربی‌شان سابقه دوبار قهرمانی در فینال جام قهرمانان با رئال مادرید را دارد... با این همه، من هوادار هلندم. نارنجی‌ها بیست و دو سال است هیچ قهرمانی در سطح بین المللی به دست نیاورده‌اند و گمانم حالا وقت خوبی است که هم‌تیمی های روبن و اشنایدر به افتخاری دست پیدا کنند که نه نسل کرایوف و نیسکنز به آن رسیدند و نه همدوره های فان باستن و گولیت... تجربه بازی نیمه نهایی مقابل آلمان نشان داده برای شکست دادن این اسپانیا نباید به دفاع پناه برد. هلند اگر قهرمانی می خواهد باید اسپانیایی‌تر از اسپانیا بازی کند تا همگان به یاد بیاورند «فوتبال فردا» که اسپانیا مدعی آن است تا چه حد تحت تاثیر مکتب هلندی «فوتبال کامل» است

Friday, July 9, 2010

فهمیده‌ام دل تنگی با فاصله نسبت مستقیم دارد

بی‌تویی، دل‌تنگی، بی‌تابی...چطور می‌شود با کلمات دل‌تنگی برای تو را تسکین داد وقتی حرف حرف هر کلمه خود بی‌تاب وصف توست؟

Monday, July 5, 2010

عفریته

زنی درون من زندگی می‌کند که نقاب‌های گوناگونی دارد. این زن بنا به میلش هر از چندگاهی یکی از این نقاب را بر چهره می‌گذارد و تبدیل می‌شود به مادر، معشوق، خواهر، دختر، ملکه، روسپی، شفادهنده، جادوگر، عفریته و.... تا اینجایش شاید چندان مهم نباشد که ماسک زن درون روح من چیست اما وقتی آدم بداند تمام مودهای درونیش از ماسک این زن نشات می‌گیرند حتمن قصه فرق می‌کند. یاد گرفته‌ام مهم نیست که آن بیرون چه اتفاقی می‌افتد، من چقدر در شرایط خوبیم یا بد. حس درونی من را نه آن اتفاقات که نقاب زن درونیم تعیین می کند. مقاومت برابر این زن و خواسته‌هایش دشوار است. شادی و اندوهی که برمی انگیزد فرا انسانی و منقلب‌کننده‌اند. او مجهز به سلاح مایاست یعنی چنان با من رفتار می کند که نقاب او را واقعیت تصور کنم و بر مبنای این ماسک درونی برای وقایع بیرونی زندگیم تصمیم بگیرم. او قادر است نقش نقابش را روی زندگی بیرونی من فرافکن کند و چنان سرابی بسازد که همه چیز دیگرگونه جلوه کند و توهم عین حقیقت شود.


وقت‌هایی که برابرش مقاومت می‌کنی، وقت‌هایی که سعی می کنی تن ندهی به نقاب زدن؛ خشمگین شده ماسک عفریته را به صورت می‌زند و بعد...و بعد دنیا تیره‌ و تار است برایت. ناگهان حس می‌کنی جای خون در رگهایت زهر جریان دارد، بی‌ارزشی، مغلوبی، هیچی... از درون ذره ذره تو را می خورد و جای هر احساسی را نفرت از خود می‌گیرد، جای هر رنگی را سیاهی... مثل همین حالای من که نقاب عفریته را به صورت زده و مرا میان تاریک ترین سیاهچاله جهان رها کرده...مثل همین حالای من

Sunday, July 4, 2010

نگارش نام تو

عادت دارم موقع حرف زدن با تلفن، می‌نویسم. ممکن است اسم آدمی باشد که دارم با او حرف می‌زنم یا کلمه ای از متن گفتگو یا هر چیزی که ذهنم مشغول آن باشد یا احساسم در آن لحظه...امروز داشتم سررسید کوچک روی میزم را نگاه می‌کردم دنبال یک شماره تلفن و دیدم اسمت را جایی نوشته ام؛ چند صفحه بعد تر و چند صفحه قبل تر هم. کنجکاو شدم، جستجو کردم و دیدم نامت در صفحات دفتری که اعلام قیمت ها را در آن ثبت می‌کنم، روی گزارش فروش سال ٨٨، روی فهرست مشتریان، روی تقریبن هر جای قابل نوشتنی، نامت را نوشته ام


دلم ناگهان خیلی برایت تنگ شد

زنده باد انتقام

آدم‌هایی هستند که در بازی زندگی، بزرگ بازی می‌کنند. جوری که بردشان می‌شود حماسه و باختشان تراژدی لقب می‌گیرد...می‌خواهم بگویم تیم‌های فوتبال هم جدا از این قصه نیستند. آرژانتین آنقدر بزرگ بود که شکستش یک تراژدی کامل باشد و سال‌ها در خاطره بماند...جام هنوز تمام نشده، تا قبل از باخت دیروز در انتظار قهرمانی بودم حالا چشم انتظار انتقام. آلمان باید بابت تحقیر آبی سفید ها تقاص بدهد. زنده باد هلند، زنده باد اسپانیا

Friday, July 2, 2010

دیپلماسی زرشک

حذف برزیل نازپرورده و صعود هلند محبوب به کنار، مانده‌ام حیران که درفشانی منوچهر متکی را کجای دلمان بگذاریم که فرموده بودند انگلیس و آمریکا به دلیل توطئه علیه ملت ایران حذف شدند و برزیل با بصیرت، در عوض پیش می‌تازد...فکر می‌کنید در وزارت امور خارجه زرشک پیدا شود؟