Wednesday, September 2, 2015

دهم شهریور

صبح زود رفتم استخر. هنوز نمی‌توانم طول استخر را شنا کنم. نفس کم میاورم، بعد می‌ترسم، نمی‌جنگم، سعی نمی‌کنم. گاهی فکر می‌کنم من همۀ زندگیم همین کرده‌ام. نجنگیده‌ام فقط ادای جنگیدن را درآورده‌ام، مبارزه‌های الکی. آدم گاهی این شانس را دارد که از خودش کمی فاصله بگیرد، از بیرون به راه رفته‌اش بنگرد و بعد الگوی تکرار شونده‌ای را ببیند که همه جا هست. ببین فرض کن قهرمان یکی از قصه‌های پریانی و آن قصه مدام برای تو تکرار می‌شود. مثلا هر روز صبح که بیدار می‌شوی هانسل و گرتلی، در جنگل راهت را گم می‌کنی گرفتار جادوگر بدنهاد می‌شوی، خودت را به مصیبت نجات می‌دهی و دقیقا همان وقت که فکر می‌کنی خلاص شده‌ای باز از نو صبح روز بعد همان جا  میان جنگل چشم باز می‌کنی... یک چیزی شبیه دور باطل، تکرار فرساینده. 
به پدرم نگاه می‌کنم، پدربزرگم؛ ما نسل در نسل انگار گریخته‌ایم عزیز دل. ما هیچ وقت نایستادیم به تمام توان جنگیدن، ما فقط رها کرده‌ایم، ما فقط رها شده‌ایم. آدم است دیگر بالاخره یک وقتی از فرار خسته می‌شود. از خودش خسته می‌شود. آن وقت یا باید وا بدهد تا دریده شود یا برای یک‌بار هم که شده تمام قد بایستد و برای آن‌چه که می‌خواهد مبارزه کند. با تمام جانش، به بهای دلش. از گریز خسته‌ام، از آن آدمی که می‌گریزد هم. درکش می‌کنم. نسل در نسل دردش را می‌فهمم، کمان به ملامت نکشیده‌ام فقط می‌خواهم که بایستد، بجنگد، ببرد یا بمیرد؛ همین.


Tuesday, September 1, 2015

نهم شهریور

از کلاس آمدم بیرون.  به مدرس نرسیده، آسمان، توری از مه و خاک  بر سرمان پهن کرد. عجیب بود همه چیز: دید کم، هوا سرخ، آدم‌ها گیج... می‌دانی از آن فضاها بود که می‌شد رفت و درش گم شد. این وسوسۀ رفتن و گم شدن هم گریبان مرا رها نمی‌کند. انگار مدام سنگ می‌بندم به پای خودم تا برابر این تمایل به فرار لنگری شود. چرا نمی‌گریزم هیچ‌وقت؟ چون می‌دانم که آخرش می‌خواهم از خودم فرار کنم و این ممکن نیست. هرجا که بروم خودم همراهم هست.
مه مثل فرصت است مجالت می‌دهد که موقتا نباشی، دیده نشوی، توقعی روی شانه‌ات نباشد، جانت سبک باشد طوری که جرات کنی خودت باشی و من گاهی از خودم می‌ترسم. مه هم‌زمان مرا جذب می‌کند و می‌ترساند. دی‌شب حیران آمدم خانه، گذاشتم هی بازپخش شود که دزدیده چون جان می‌روی... و سر به می گرم کردم تا مه بگذرد، تا بگذری.

Monday, August 31, 2015

هشتم شهریور

فکر کن روزی هم بوده که قابل عرضش می‌شود هیچ... منصفانه است گمانم که آن روز را در شمار عمر محسوب نکرد عزیز دل

Sunday, August 30, 2015

هفتم شهریور

1-  اوضاع کار یک‌جور مهیبی راکد است. از مهر پارسال شرایط شروع کرد به سخت شدن و حالا واقعا دیگر طاقت سوز شده، تا قبلش کار بود حالا پولت را دیر می‌دادند یا حاشیۀ سودش چنگی به دل نمی‌زد، این‌روزها اما کار نیست، اگر هم پروژه کوچکی جایی تعریف شود، چنان صدنفر سرش می‌ریزند که آخرش نگاه می‌کنی و می‌بینی سربه‌سر هم نشده... ذهنم مشغول است. ساده‌ترین کار تعدیل نیروست، کاهش هزینه‌ها، برگرداندن یکی از این واحد‌های استیجاری و انتظار گشایش را کشیدن. بدیش این است که من دلم نمی‌خواهد به هیچ‌کدام از این بچه‌ها بگویم برود، لااقل به این دلیل برود. دیشب با خودم فکر کردم تا هر کجا که شد می‌کشیم بعد اگر مجبور شدیم از ساختمان و سرمایه شروع می‌کنم تا برسم به بچه‌ها، امیدوارم که نرسم. بحران از شرکت‌های بزرگ شروع شد بعد رسید به ما، خبرهایی که می‌رسد نشان می‌دهد آنها این ایام کار دارند، گمانم یک‌ذره طاقت بیاوریم رونق به سمت ما هم برسد که اگر نرسد دسته‌جمعی بر باد فنا رفته‌ایم.
2- برای مامان وقت گرفتم که هفتۀ بعد بیاید تهران برویم دکتر. هربار حرفی از ناخوشی اومی‌‌شود من به پسربچه‌ای ترس‌خورده بدل می‌شوم  که نمی‌داند هراسش را کجا ببرد. بعد بامزه این‌که از من توقع می‌رود آدم محکمی باشم که بشود به او تکیه کرد، زرشک واقعا. ادایش را درمیاورم اما هربار تا بفهمیم چیزی نیست و خیر است، جانم می‌فرساید.
3- شب با مسعود قرار داشتم. مسعود را از فیس‌بوک پیدا کردم، کرمانشاهی است، جوان، خوب خوانده و خوب شنیده. آمده بود تهران کلاس، شب آمد پیش من. آن دو ساعت مجال قبل از خواب را ساز زد و موسیقی شنیدیم. با خودش مهربانی سرکش یا سرکشی مهربانانه‌ای دارد که گمانم در زمانۀ ما کمیاب باشد. شب قبلش به تاواریش می‌گفتم مرا یادِ او می‌اندازد منتها ده سال پیش‌تر. امان از این یاران کرد، بی سرکشی گویا امورات‌شان نمی‌گذرد. چند صفحه روزها در راه خواندم و خوابم برد، فردا دیگر تمام است. بعدش می‌روم سراغ رولان بارت و آن کتاب عکاسیش.

Saturday, August 29, 2015

پنجم و ششم شهریور

1- دلم نمی‌خواست از خواب بیدار شوم. از آن مواقعی بود که به خواب پناه می‌بری تا بگذرد. اسمش را گذاشته‌ام خواب‌خاموشی. تا ظهر در تخت ماندم. چند صفحه روزها در راه خواندم، دوباره خوابیدم تا دیگر نای خوابیدن نبود. وادار شدم به بیداری.
2- ببین اندوهگین نبودم، بیشتر به کسی شباهت داشتم که تهی است. رخوت‌زده فکر کردم اگر بمانم خانه، دخلم آمده است. رفتم تا شهر کتاب آرین. از موراکامی کتاب جدیدی آمده بود، خریدم. گفتگو در باغ مسکوب را هم دیدم که گذاشته‌اند در میان کتاب‌های تازه منتشر، انگار که اشنایی را ببینی دستی روی جلدش کشیدم و گذشتم. برگشتن ماه کامل بود، دلم هوس تماشای این ماه را بیرون از قیل و قال شهر کرد. فکر کردم شب بروم کوه، تا بحال شب نرفته‌ام.
3- حوالی ساعت سه درکه بودم. تاریک بود. بله وقتش هست اعتراف کنم من هنوز هم وقت‌هایی از تاریکی می‌ترسم. دخیل بستم به نور موبایل و رفتم بالا. بعد از ازغال چال، آن چشمۀ دوم را که رد می‌کنی و شیب کمی کم می‌شود چشمم افتاد به آسمان. در سینه‌اش جان جان جان، یک جنگل ستاره داشت. حالش چنان غریب بود که نمی‌شد چشم برداری از آن همه ستارۀ دورِ نزدیک. مدام نگران بودم شارژ گوشی تمام شود، همت کرد تا پناه‌گاه رساندم. کوه را در شب دوست داشتم، گمانم باز هم بروم. تجربه‌اش شبیه در مه خویش را یافتن بود. در تاریکی و تنهایی، رستگار شدن.
4- دیگر نخوابیدم. کتاب خواندم، فیلمی به اسم هاراکیری دیدم که در بارۀ سنت سامورایی‌های ژاپنی در خودکشی است، سپوکه به قول کتاب هاگاگوره. بدک نبود هرچند از جایی به بعد به شدت قابل پیش‌بینی می‌شد. سامورایی‌ها، سنت و آیین‌شان برایم جالبند. آن صلابت و مبارزه‌طلبی‌شان، شیوۀ نگاه‌شان به زندگی و اصول و باورهایشان. یک‌زمانی در زندگی گذشته شاید سامورایی بوده‌ام، کسی چه می‌داند؟
5- عصر رفتم اطهر را دیدم. کافه کنج داستان‌خوانی داشت. قبل او رسیدم سر قرار، خبر دادم که من حاضر، گفت پنج دقیقۀ دیگر می‌رسد. ده دقیقه بعد گفت من هستم تو کجایی؟ کاشف به عمل آمد کافه را اشتباه رفته‌ام. کسی هم باید باشد گاهی به آدم یاداوری کند هرکس که سبیل دارد الزاما بابای آدم نیست. گپ زدیم و از آنجا رفتم کنسرت قمصری
6- چطور بود؟ موسیقی خوب بود فقط گاهی صدابرداری چنان مغشوش می‌شد که تقریبا کلمات آواز را از دست می‌دادی. بهترین قسمتش؟ دیدن تاواریش و یارش . دلم برای هردوشان تنگ شده بود. نمی‌داند خودش اما قرارگرفتنش از آن کمیاب خوشی‌های این ایام من است. تماشای‌شان دل را روشن می‌دارد. دلم روشن شد، برگشتم. 
7- صندلی کناریم خالی بود. دیده‌ای گاهی غیبت، حاضرتر از هر حضوری می‌شود؟ آن چه که نیست هرچه که هست را احاطه می‌کند، بعد خودش هست می‌شود، هستی می‌شود. دیده‌ای گاهی آدم چه از نبودن به بودن می‌رسد؟ رسیدم خانه، آلبوم عبور معتمدی را گذاشتم پخش شود. چه نزدیک است جان تو به جانم را که خواند، دیگر خوابم برده بود.

Tuesday, August 25, 2015

خرد وفاداری

یک جایی از زندگی هست که آدم می‌فهمد یا در واقع یقین پیدا می‌کند که محرومیت بخش غیر قابل حذف زندگی است. به این دریافت درونی اشاره می‌کنم که دریابی قرار نیست همۀ زیبایی‌های جهان از آن تو باشد. از اول هم قرار نبوده، اصلا ظرفیتش نیست. از زیبایی که حرف می‌زنم شما بشنویدش لذت، خوشی، هیجان. ما از جایی به بعد از سراب تملک هر زیبایی مقدور دست بر می‌داریم و یاد می‌گیریم تحسین را جایگزین تصاحب کنیم. حالا زیبایی در هر زن یا مردی ، لذت در هر موقعیت و مناسبتی؛ هم‌چنان خواستنی است اما کسی هست درون تو که می‌داند صاحب آن زیبایی شدن گاهی نه مقدور است و نه مفید.
من اسمش را می‌گذارم بالغ شدن. قبلش شبیه این بچه‌های تخسیم انگار که می‌خواهند هم‌زمان دست‌شان را در شیشۀ عسل کنند، ظرف مربا، جعبۀ بیسکوئیت، بستۀ خرما... از یک جایی به بعد یاد می‌گیری همه‌اش نمی‌شود. می‌پذیری که بگذاری بعضی خواسته‌ها بمیرند، بعضی را فقط در ذهنت زندگی کنی، بعضی‌ها را بسپاری به دست باد خیال، و برابر برخی فقط به تحسین اکتفا کنی. می‌دانی این روزها به این نتیجه رسیده‌ام که وفاداری، نه فقط در رابطه که در هر تعهد دیگری، بیش از آنکه محصول اخلاق باشد، برخاسته از خرد است. خردی که از گریزناپذیری مرگ برکت‌یافته است.

برای ن

درد‌آجین. این کلمه را از شاهرخ مسکوب به یادگار دارم. جایی نوشته بود گاهی در زندگی کلمۀ دردناک پاسخ‌گوی موقعیتی که آدمی در آن گرفتار شده، نیست. به جایش از اصطلاح درد‌آجین استفاده کرده که لابد گوشه چشمی هم داشته به عین‌القضات و شمع‌آجین شدنش. تصور موقعیتی که کسی را به ورطۀ درد‌آجین شدن بکشاند دشوار است نه؟
زمانی در زندگی به جایی می‌رسی که میان دو خواهش متضاد جانت گرفتار می‌شوی. یک‌سو شاید تمنای لذت است برابر خواهش امنیت، اشتیاق فضایی نو برابر وفاداری به آن‌چه که هست، رستگاریِ رفتن برابر میلِ ماندن... هر کدام از این بزنگاه‌های لعنتی می‌توانند جان آدمی را چنان بفرسایند که تو بپنداری با شعله‌های درد احاطه شده‌ای. نمی‌توانی تصمیم بگیری، وزن هر دو کفۀ رفتن و ماندن یکسان است. اصلا دارم از موقعیت دشواری حرف می‌زنم که در آن رفتن خودش ماندن است و ماندن خودش، ترک کردن.
این وقت‌ها هراس از رنج‌کشیدن خویش و رنجور ساختن آدم‌های عزیز اطراف، وا می‌داردت پناه ببری به دروغ، پرده‌پوشی، انفعال. نمی‌توانی راه چاره بیابی پس سعی می‌کنی حقیقت را انکار کنی و بگذاری زمان مساله را حل کند. درد در خویش تعمیدت می‌دهد و هیچ نجات‌دهنده‌ای نیز در کار نیست، این را هر آدم بالغی می‌داند، تو هم می‌دانی فقط قدرت برداشتن آن گام آخر نیست. به تجربۀ زندگی خودم که نگاه می‌کنم مصداق درد‌آجین شدن برایم وقت‌هایی بوده که می‌دانستم باید چه کنم اما نمی‌توانستم. تلفیق دانستن و نتوانستن، کشنده است. 
آدم می‌شود شبیه هملت. چنان از بی‌تصمیمی رنج می‌برد، از خویش به تنگ آمده و جانش فرسوده شده، که از تردید در آنچه که باید انجام دهد، به شک در بودن یا نبودنش می‌رسد. آدم‌ها را دیده‌ام درین وقت که چارۀ رهایی از آن هاویۀ تردید را در حذف صورت مساله و حتا حذف خویش یافته‌اند. داغی درد را در دراز مدت تاب آوردن، ناممکن است. کاش کسی باشد این وقت‌ها که برای‌مان بگوید هرچه می‌کنی در بی‌عملی نمان، تصمیم بگیر، هزینه بده، یکی از راه‌ها را قربانی کن و با تمام دلت به آن دیگری بیاویز، در آن دیگری سفر کن. کاش کسی باشد برایت بگوید آنکه می‌خواهد همه را نگهدارد، همه را از دست خواهد داد. کاش کسی باشد که بگوید درد‌آجین نشو، درد‌آجین نمان.