Sunday, July 30, 2006

دلتنگی هايی که حتی باد هم درنمی يابدشان

وقتهايي هست که احساس بيچارگي ميکنم،نايي حتي نميماند براي عصباني بودن.وقتهايي هست که احساس ميکني چه بودن حقيري داري و چقدر در مورد خودت به گزافه، بالا و بلند فکر ميکردي.وقتهايي هست...


پي نوشت از سردلتنگي:غصه نخور سلما! ما همه خيلي وقت است که اصلا انسان بودن يکديگر را نميبينيم.ما هيچ کدام نميبينيم!


پي نوشت توضيحي:تا متهم نشدم به رابطه افلاطوني و نا افلاطوني با سلماي  پي نوشت بالا،عارض شوم که سلما کاراکتر اول فيلم رقصنده در تاريکي،به کارگرداني لارس فون تريه است...فيلم را نبينيد مگر اينکه مثل من پيه اشک ريختن فراوان و تلخ شدن بي پايان را به تنتان بماليد...غريب فيلم نفس گيري بود!

Thursday, July 27, 2006

از کاراييب با عشق

فعلا فقط ميدانم که ميخواهم بنويسم هنوز مطمئن نيستم که ميخواهم چه بنويسم.اين روز ها زمان کند ميگذرد و حتی بنا به برخی گزارش ها در مواقعی اصلا نميگذرد.دارم خستگی نمايشگاه و نقاهت بيماری را با بطالت مضاعف درمان ميکنم.تنها کار مفيد اين روزها همان فيلم ديدن پی در پی است .مثلا ديشب فريدا را ديدم و عجب فيلمی بود.زندگی يک نقاش زن مکزيکی ...باز يادم انداخت که من عاشق زندگی کاراييبی هستم.شيفته موسيقی شان،شعر ها و رمان هايشان،آن سورئاليسم جادويی که در همه ارکان زندگيشان جاريست،غذا های تندشان و...!به روح زاپاتا قسم،به سبيل پانچو ويلا سوگند من بايد جايی همان حوالی به دنيا می آمدم.آرزو که بر جوانان عيب نيست هست؟


پی نوشت سانچويی:ارباب!هر روز ميای خونه خسته و کوفته ميگی هلاک شدم از بس کار کردم،بعد اينجا ميگی کار مفيد نميکنی.يعنی امورات شرکت انقدر به نظرت شبيه آب بينی بز و جل پاره شتره؟بعدشم عجب فيلمی بود فريدا فقط کاش سلما هايکشو بيشتر ميکردن،البته خوب به اندازه کافی کردن اما هنوز بيشتر جا داشت به نظرم.آخرشم درسته آرزو بر جوانان عيب نيست اما به شما چه ربطی داره ارباب.هم داره سی سالت ميشه هم نسلت رو به انقراضه.آرزو را بذار برای جوانان بچسب به زندگی

Wednesday, July 26, 2006

کاش کسی کودکان جنگ را در ميافت

سلام عاليجناب آفريدگار معظم!نمی دانستم بايد الله صدايتان کنم يا يهوه برای همين بگذاريد عجالتا  مثل هميشه بهتان بگويم خدا.

خدای عزيز!لبنان سبز در آتش کينه و حماقت ميسوزد،من جای تو بودم در کارنامه خودم برای ارسال انبيا کمی شک ميکردم.تقريبا تمام پيامبران شناخته شده ات در همين منطقه خاورميانه ظهور کرده اندو همچنان اينجا نابسامان ترين جای جهان است نه فقط برای زندگی که برای زنده ماندن.

خدای خيلی عزيز!بيروت  آزادی و تکثر و زندگی ويران گشته،مردم کشته و بی خانمان ميشوندو...اما بهانه نوشتن اين نامه به درگاه کبرياييت اينها نيست.بيروت قبلا هم سوخته و باز هم ققنوس وار سربلند کرده اين بار هم ميتواند...مساله عکس چند کودک است که ديروز ديدم.اشتباه نفرماييد منظورم تصوير کودکان له شده و تکه تکه فلسطينی و لبنانی نيست.صدقه سری برگزيدگان بنی اسراييلت چشممان پر است از تصاوير اين چنين.تصويری هست که کودکان اسراييلی را نشان ميدهد که دارند روی خمپاره ها و راکت های نظامی يادگاری مينويسند و نقاشی ميکشند.از ديشب تا حالا منقلبم.ما داريم با معصوميت کودکانمان چه ميکنيم؟حالا بيا فرض کنيم ما انسان های بی عرضه ای باشيم- که هستيم-شما مشغول چه هستيد وقتی بارز ترين نمود تان روی زمين يعنی روح کودکانه اين چنين مسخ ميشود؟من بودم در فهرست اولويت هايم تجديد نظر ميکردم خدای بزرگ!کودکان اسراييلی بمب نقاشی ميکنند و کودکان فلسطينی مساله رياضيشان اينچنين است:پنج اسراييلی داريم اگر ۲ تايشان را بکشيم چند تای ديگر باقی ميمانند که بايد کشته شوند؟طبيعيست هر کس باد بکارد توفان درو خواهد کرد.کاش ميشد خداجان برای کودکانمان، برای کودکانت کاری ميکردی.

Monday, July 24, 2006

حکايت مردی که نمايشگاه رفت و سرما خورد و آملی ديد

۱-چهار روزی رو تمام وقت نمايشگاه کامپيوتر تهران بودم.از خستگی مفرط کار که بعضی وقتا بوی بلاهت ميگرفت بگذريم تجربه جالبی از برخورد مدام با آدما بود.از برخورد با کسايی که برای اشانتيون گرفتن التماس ميکردن تا جوانکی که دوست دخترش رو آورده بود و داشت دانش مضمحلش در مورد هارد های اسکازی رو به رخ دخترک حيران ميکشيد...اينهم برای خودش تجربه ای بود تجربه کردنی!


۲-جمعه شب شديدا گرفتار تب و لرز شدم.هميشه از اتفاقاتی که عجز آدم رو به رخش ميکشن بدم ميومده،اين مريض شدن در تنهايی هم ازين حکايت هاست به خصوص وقتی شرايط حاد باشه...صبح که بيدار شدم لااقل فکر کنم چهل درجه تب داشتم ولی مجبور شدم برم سر کار .فحش های رکيک نصيب من اگه کارمندباقی بمونم.آدمی که يه روز کوفتی مثل اون روز رو نتونه تو خونش بمونه صرفا بدرد لای جرز ميخوره!


۳-به اين سناريو توجه کنين:دختری عاشق پسری ميشه و آخر فيلم بهم ميرسن.تکراری ترين فيلم نامه دنياست نه؟پس اگه فيلمی با اين تم داستانی ساخته بشه و شما از ديدنش لذت ببرين حتما تيم کارگردانی و بازيگری قوی داشته.آملی ساخته ژان پير ژنو و با بازی معرکه آدری تاتوی فرانسوی رو ببينين.پر از فانتزی های زيباست و فضا های سورئال.

Sunday, July 23, 2006

برای تو که مهربانيت به گرمی مرداد است

اين روزها لغت ها فرار ميکنند از ذهنم وقتی ميخواهم از تو بنويسم!حس هايی هستند که به حرف نمی آيند.ميتوان سعی کرد که اسير کلماتشان کنی اما در بهترين حالت هم ناکامی، چون داری چيزی را با کلمات اين جهانی توصيف ميکنی که متعلق دنيای ديگريست:دنيای دل،مهر،عشق...دنيای تو بانوی من!

به خودم ميبالم که درين دنيا راهی دارم و جايی!اينکه اين شانس را داشته ام که در حريم سبز حضورت ببالم و کوله بار زخم هايم را در پناه شوخ چشمی های نگاهت با خيالی اسوده زمين بگذارم و فراموشش کنم...از ته دل بگويمت بانو:جهان من قطعا بی حضور تو ناقص می ماند و ابتر.پس حق دارم تولدت را جشن بگيرم. حالا چه باک که تنهايم و چه جای ترس که حتی خودت نيستی.خيالت که مهمان اشنای هميشگی شبها و روزهای من است و هميشه حاضر،پس زادروزت مبارک بانوی مهرو ماه!

Monday, July 17, 2006

ماندن زير سايه اکنون

اتفاق هايی هستند که بايد به وقتش بيفتن.مدتها بود دلم ميخواست در حال زندگی کنم و نميشد. تا رها ميکردی افسار ذهن رو، يورتمه ميرفت به سمت آينده حالا يا اسب فکر در چمن زار خوشی غلت ميزد يا تو بيابون ناخوشی خار ميخورد اما در هر حال اينجا و در اکنون نبود.تلاش هم فايده نداشت هرچه ميکردی حريف چموش بودن ذهن نميشدی،می رفت و تو رو هم با خودش ميبرد،اما حالا چند وقتيه که جبر شرايط و بيشتر از همه تلخی های مدام اين چند وقته کمکم کردن بمونم تو همين زمان اکنون.خراب يا آباد اينجام و راضی.اينجوری ديگه مدام نگران بر باد رفتن آرزوهات نيستی که آرزو متعلق به آسمان آينده است نه زمين حالا...فقط هنوز در ابهامم ايا اين حس شوق رويای آينده رو هم از آدم ميگيره ؟انسان بی آرزو انسان بيچاره ايه نه؟

Saturday, July 15, 2006

برقصانم جهان را برايت بانو؟

دود مي شوم/دودم مي كند اين آتش/نيست مي شوم...بخند؛ كار تو در اين دنيا خنديدن/حرف بزن ؛ كار تو در اين دنيا حرف زدن/كار تو در اين دنيا بودن‌،‌ زيبا بودن است/كار من حالا دود شدن /آه كشيدن/كار من حالا : خدا خدا گفتن...دوستت دارم و جرم اين است/مي خواهم ات و جرم اين است/پسر بچه اي عاشق تو شده است و جرم اين است(اميررضا آهويی)

خنده هایت جایی گم شده و من با خودم فکر میکنم دنیا چه جای غمگینی است وقتی طنین خنده ات درش نمی پیچد.شادیت کجا گم شده بانوی من؟

بخند/و خنده ي تو در من مي نشيند/حرف بزن/و فرشته ها بال بال مي زنند/برقص/تا پروانه ها جيغ بزنند/و آتش به جان پسركي بيفتد/كه پشته پشته مي خواهد آتش زندگي ات باشد(اميررضا آهويی)

 

حقيقت تلخ است:عشق ما تنهاست!انگار فقط تو من در ميابيمش و شايد اصلا خاصيت عشق همين باشد.برای دوباره خنديدنت-جوری که بشود لبخند را در چشمانت هم ديد- جهان را آتش ميزنم تا گرم شوی،زورم به جهان هم نرسيد، نترس بانو،خودم را میسوزانم برایت

پی نوشت۱:آمده بودم از گنجی بگم و از اعتصاب غذا و از...اما ته تهش دنيا چه ارزشی داره وقتی تو غمگينی؟

پی نوشت۲:اصل شعر اميررضا رو بخونين.شاهکاره،انگار که با کلمات آتيش بازی کرده.دنيا قطعا جای بهتريه برای زندگی وقتی امير رضا عاشقه!