Monday, August 31, 2009

الو الو آزاده

آزاده! آزاده! من هی این سیناپس ها را می خوانم  و سکانس ابتدایی را و شناسنامه شخصیت را و این زیادی غمگین است و من حال و روز روحم به رغم تمام تف توی گوری هایی که ظرف دو ماه گذشته برایم در همه جبهه ها پیش آمده، به شدت «جینگ جینگ جان» مال است و من دلم فضای شادالو تری می خواهد...ضمن احترام به بازیافت رنج و شهرزاد و آمبولی چربی و دکتر آرش که امشب چند روش مطمئن کشتن مریض در بیمارستان را یادم داد، سوال می کنم نظرت چست کلیوم آن سیناپس ها را فعلن بایگانی کنیم و یک داستان عاشقانه جینگ جینگ جان دار بنویسیم؟

عالی جناب فرهاد

می دانی اگر عمرت بیشتر به دنیا بود شاید یک روز می گشتم پیدایت می کردم و ازت می پرسیدم چرا دقیقن همان وقتی که آدم «تو فکر یک سقف است» ناگهان می فهمد  ساده دل بوده که می پنداشته...می فهمد «تو هم با من نبودی»...باید یک حکمتی می داشتند این دو آهنگ از پی هم نه؟


 

ناگفته هایی برای آیدا-1

آن روز که تو را دید، میان جمعیت و ازدحام، زمان برای یک لحظه ایستاد و گمان کرد خورشید فقط بر تو می تابد...کسری از ثانیه بیشتر اشتباهش طول نکشید و دریافت نورچشمان توست که جهان را روشن کرده...خورشید بهانه است!

چرا فلسطین ستیزی؟

تمام آنچه ظرف دو ماه گذشته در خیابان های تهران دیده ایم و این چنین خونمان را به جوش آورده و روحمان را رنجور کرده، یک ملت در همین نزدیکی شصت سال است دارد تجربه می کند. فلسطینی ها شصت سال است که در خیابان کتک می خورند، مورد تجاوز قرار می گیرند، خانه هایشان ویران می شود، با انواع و اقسام سلاح ها قتل عام می شوند، روحشان تحقیر می شود و ...بعد برای من یکی جالب است، واقعن جالب است بفهمم این موج فلسطین ستیزی چرا دارد در وبلاگستان همه گیر می شود؟...دو ماه تجربه بخش کوچکی از فلسطینی زیستن، به جای همدردی چرا خشم و نفرت با خودش آورده؟


فلسطین جایی در جغرافیا نیست، آرمانیست در دل انسان ها، آرمان رهایی و ظلم ستیزی، آرمانی برای آزادی...با فلسطین مهربان باشیم!

Sunday, August 30, 2009

شباهنگ-11

دلم


مرد می خواهد


نابینا


خط بریل بداند


فصل به فصل


تنم را بخواند


بازی های ادبی ام را کشف کند


دستش را بگیرم


بازو به بازو


دنیا را برایش تعریف کنم


چشمش شوم


عصایش


و تمام زشتی های جهان را


برای او از قلم بیاندازم


روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود-سارا محمدی اردهالی-آهنگ دیگر


پی نوشت واجب: نه اشتباه نکنید، من دچار اور دز روشنفکری از لحاظ خواستن مرد نشده ام. چنان زنانگی سرشاری داشت این شعر که حیفم آمد پیشکش مهمانان مونث تلخ، مثل عسل نشود!

یک عاشقانه نا آرام

یک غروب جمعه زمستانی در اواخر دی ماه شروعش کردم. چند بار این میانه چکش خورد، اصلاح شد، برگشت به اصلش و ناتمام ماند. دست و دلم به نوشتنش نرفت. می دانی ورای تمام این حرف های رایج تنبلی و اینها شاید ماجرای دیگری هم در کار بود. قصه انقدر قصه خودم است که باید تکلیف یک چیزهایی معلوم می شد تا بتوانم بنویسمش. الان هنوز تکلیف خیلی چیزها معلوم نیست و فقط می دانم چیزی تمام شده، صفحه ای ورق خورده و خیلی از آن صحنه ها و سکانس ها دیگر موضوعیت ندارند. حالا میان هزاران نمی دانم نیستم یا اگر هم باشم دیگر اهمیت ندارند، بازی از اول، فیلم نامه من هم از اول!


تهیه کننده ای که فیلم نامه اولم را خرید چند وقت پیش از من پرسید کار جدید چه داری؟ توضیح دادم برایش که دارم یک عاشقانه آرام می نویسم در مورد زنی که هست. گفت سینما یا تلویزیون؟ می دانستم بگویم سینما تهیه کننده ندارم، پیش پرداخت هم ایضن اما گفتم سینما. عجولم شاید برای دیدن آدم هایم روی پرده عریض...حالا این روزها با این تلویزیون ستیزی فکر می کنم چه کار عاقلانه ای کردم زیر بار تله فیلم شدن قصه ام نرفتم. حالا این روزها اصلن برایم مهم نیست که شخصیت های قصه ام را حتی روی پرده عریض ببینم، الان فقط می خواهم بنویسم. دیوانه وار و توفنده بنویسم و تمامش کنم. بعدن می شود راجع به تهیه کننده و مجوز و هزار بالا و پایین ریز و درشت فکر کرد. وقتی که انقدر زندگی روی لبه تیغ نباشد که شب ها دست به گریبان سیاهچاله ها نباشم که...الان تنها چیزی که برایم مهم است پناه بردن به نوشتن است.می خواهم یک عاشقانه نا آرام بنویسم در وصف زنی که باید باشد!

کازابلانکا

منو ببوس، منو جوری ببوس که انگار آخرین باریه که می بوسیم


 


اینگرید برگمن، چشم در چشم همفری بوگارت- کازابلانکا