Thursday, January 21, 2010

یسر لی امری

دهه جهنمی شصت...چرا فکر می کردم دیگر گذشته‌ایم از سال شصت؟...چرا فکر می کردی دیگر محال است  یک روز بنشینی روی صندلی و به دوستت توصیه کنی «اصلن یه مدت از تهران بزن بیرون» و دوستت شماره آدم های نزدیکش را بدهد برای وقت مبادا...مبادا شده هر روز و هر ساعتمان.

8 comments:

  1. ظاعون زدگیJanuary 21, 2010 at 3:14 AM

    آخ
    من هم دلم می خواهد برگردم عقب . دور از تمام این غم های ِ بزرگ و عجیب . بعد یکی که نمی دانم کیست . دستش را بگذارد روی شانه ام و بگوید : " هی غصه نخور من هستم . "

    هه !

    ReplyDelete
  2. وحشت. وحشت سرد و گس سمی.

    ReplyDelete
  3. دوران بیم و امید است...

    ReplyDelete
  4. از نگاه یاران به یاران ندا میرسد
    دوره رهایی رهایی فرا می رسد
    این شب پریشان پریشان سحر می شوی
    روز نوگل افشان گل افشان به ما میرسد

    ReplyDelete
  5. خبر داری دزد دوچرخه بالاخره پیدا شد و مرد دلقک....

    به فردا فکر می کنم و به گرم پوش برای علیمحمد و بچه هایش و به زن فاحشه که.....
    با مهر

    ReplyDelete
  6. این لینک را حتما" ببین. در ارتباط با همین پستت است.
    http://www.bidaran.net/spip.php?article158

    ReplyDelete