Friday, January 29, 2010

دفاع برابر دیوانه‌ساز‌ها

١-دیوانه‌ساز‌ها. آنها که هری پاتر خوانده‌اند می‌دانند از چه حرف می زنم. برای آنها که نخوانده‌اند هم توضیح می‌دهم که در جهان جادو، موجوداتی هستند به نام دیوانه‌ساز. وقتی آنها به کسی نزدیک می‌شوند فرد غمگین و افسرده می‌شود، احساس بی‌ارزشی می کند، رویاها و امیدهایش را از دست می‌دهد، هیچ چیز شادش نمی‌کند و اگر نتواند به موقع برابر نزدیک شدن دیوانه‌ساز از خودش دفاع کند موجود اهریمنی او را گرفته و لبانش را می‌بوسد، بوسه‌ای مرگ‌آور که هر چند فرد را به صورت فیزیکی نمی‌کشد اما باعث می‌شود او روحش را برای همیشه از دست بدهد و مابقی عمرش را با حیاتی گیاهی به سر برد. دیوانه‌ساز ها با آن بوسه انگار ار-گا-سم را تجربه می‌کنند برای همین همیشه شهوت بوسیدن آدمیان را دارند.


٢- سپر مدافع. جی کی رولینگ یادمان داده که چطور برابر دیوانه‌ساز‌ها از خودمان دفاع کنیم. بر طبق آموزه ‌های او، آدمی باید بر درخشان‌ترین و بهترین خاطراتش متمرکز شود. ذهن را از هر ایده‌ی منفی خالی کرده سپری جادویی به سمت دیوانه‌ساز بفرستد. سپری از جنس یادگارهای خوشایند روح که اهرمن را دور نگاه دارد. یادتان هست که هری پاتر به مادرش فکر می‌کرد، به پدرش، سیریوس بلک و آن گوزن بزرگ طلایی را به جنگ دیوانه‌ساز ها می فرستاد؟


٣- آزکابان. خوشمان بیاید یا نه درهای آزکابان باز شده است. مرگ‌خوارها بیرون آمده‌اند و مشغول هدایت دیوانه‌سازها به سمت تک‌تک ما هستند. دشمنی آنها با شعر، شور، شراب، ترانه، زن، ساز، رنگ و خلاصه هر چیزی که بوی زندگی بدهد آشکار است. انتظار شفقت از آنان نباید داشت بلکه باید برای دفاع برابر هجوم دیوانه‌سازها آماده بود. تنها چیزی که در دستان ماست رویاها و امیدواری‌هایمان است. تنها چیزی که می‌تواند برابر این سیلاب ویرانگر نجاتمان دهد از غرق شدن، خاطرات خوش و لحظه‌های لذت‌بخش زندگی‌اند. پناه ببریم به خوشی‌هایمان، به دوستت دارم‌های بی‌گاه، به رفاقت‌های راستین، به هر چه که در این جهان جنون‌زده بوی زندگی بدهد. وقتی برای تلف کردن نداریم. مه دیوانه‌سازها دارد همه جا را فرا می‌گیرد. باید به لحظه‌های خوشایند زندگی‌مان مانند حبل المتینی متوسل شویم. از خوشی، شادی، عشق؛ نترسیم،شرمنده نباشیم، پرهیز نکنیم و یادمان باشد مردگان این سال‌ها، عاشق‌ترین زندگان بوده‌اند. به یاد عشقشان به زندگی، به مدد هر چیز کوچک، هر چیز پاک، سپرهای مدافع‌تان را بسازید، آینده همیشه از آن عاشقان است.

25 comments:

  1. واقعا همينه اميرحسين.ادبياتت روشت براي گفتنش خيلي عالي بود.فوق العاده

    ReplyDelete
  2. امیر جان "تو طبیبی. نمی دانم که این را میدانی یا نه .ولی تو طبیبی به خدا . من از دیروز  از همه کار های روزمره معمولی شر منده بودم .دیشب موقع خوابیدن . وامروز وقت نهار خوردن .. ..ای خدااااااااا

    ReplyDelete
  3. 100تا لایک رفیق

    ReplyDelete
  4. این جور یادداشت‌هایت را دوست دارم، معرکه‌اند. از فیلم‌ها و کتاب‌های پل می‌زنی به دنیای خودمان.روزمان را می‌سازی...

    ReplyDelete
  5. نی نی ساکتهJanuary 29, 2010 at 2:58 PM

    خیلی عالی نوشتی
    چند بار خوندم پستتو اما هنوز هم احساس می کنم حرفای بیشتری توی ابن جمله ها نهفته است
    باز باید بخونمش......

    ReplyDelete
  6. یکی مثل خیلیاJanuary 29, 2010 at 3:36 PM

    ای وای و فغان
    الان است که محکوم شوی به خز بودن و جواد بودن برای مطالعه‌ی هری پاتر عزیز.

    ReplyDelete
  7. واقعا فوق العاده بود منم از دیروز شرمنده زنده بودنم بودم و الان نوشته ات کلی امید داد. عالی بود عالی

    ReplyDelete
  8. <" مردی سالخورده را دیدم. گفت" چراغ های این جشن یک به یک خاموش می شوند, باید به عقب بازگردیم". چیزی نگفتم. اغلب اوقات چیزی برای گفتن نداریم. اما من به عقب بازنخواهم گشت. جشن تازه شروع شده است. مقابل من, تلاش من, آرزوهای من و تمام امیدهایم قرار گرفته اند ... باید پروانه شد."> کریستیان بوبن

    خیلی دلنشین و زیبا می نویسین.

    ReplyDelete
  9. آخ که چقدر راست میگی... اونقدر که منو از گودر کشوند اینجا تا بگم قلمت گرم و دمت سبز، و بگم این پستت رو به همه ی دوستای غیر گودریم میل کردم تا اونهام مث من یهو کلی انرژی بگیرن و له نشن زیر بار اینهمه فشار.

    ReplyDelete
  10. یه دختر از همین حوالیJanuary 29, 2010 at 11:50 PM

    میدونی من فکر میکنم این قصه حالا حالاها ادامه داره،،، اگر قرار بود ذره ای فقط ذره ای نزدیک بشه به اون چیزی که همه ی ما آرزو داریم تو این 6 یا 7 ماه باید کورسویی دیده میشد.... کاش میتونستم خیلی خیلی واضحتر دلایلم رو برات بنویسم... نمیدونم

    ReplyDelete
  11. جالب،مهیج و امیدوار کننده بود.

    ReplyDelete
  12. سلام
    فقط می تونم بگم این خلاقیتت معرکه هست .

    ReplyDelete
  13. منم منم.  یعنی منم همه اینایی که همه گفتند

    ReplyDelete
  14. امیدوارم آخر داستان ما هم مثل آخر هری‌پاتر باشه. بالاخره هری موفق بشه لرد سیاه رو از بین ببره. فعلا قسمت‌های تاریک ماجرا مثل ماجراهای هری شده. دامبلدورمان هم که رفت.

    ReplyDelete
  15. امیر جان من همیشه خواننده خاموش وبلاگت بودم اما این پست این قدر عالی بود که خواستم بهت بگم خیلی خیلی خوشحالم وبلاگستان آدم هایی مثل شماها رو داره. کاش همه مان سپرهای مدافعمان را بسازیم. الان امید بهترین سلاحه.

    ReplyDelete
  16. سلام از خوانندگان خواموش وبلاگتان هستم اما این ژست آنقدر به جا و دقیق و به روز بودن که یک دست مریزاد دارد.
    دست مریزاد
    هری پاترو دیدن دیوانه سازها مثل ما و بیست وسی و ....

    ReplyDelete
  17. چقدر بعد از دیدن نود سیاسی-دو که باعث شده امروز از صبح اشکهام بی اختیار سرازیر بشن این نوشته پر امید به دل نشست....  نوشته هایی از این دست تو این روزهای بد چقدر مرهمند...مرسی طبیب حاذق

    ReplyDelete
  18. چقدر قشنگ از همه چیز درس می گیری امیر حسین ... عالی بود ...

    ReplyDelete
  19. باز هم لطیف و امیدوار ممنون از این عاشقانه ها

    ReplyDelete
  20. بعضی چیزا رو آدم می دونه. بعضی چیزا مثل همین داستان دیوانه سازا تومون ریشه کرده بوده و ما ازش غافل بودیم. نوشته تون خیلی عالی بود. برای ماها که با هری پاتر زندگی کردیم.

    ReplyDelete
  21. آقا با اجازه و البته با ذکر منبع در فیس بوک share کردیم. این روزا همه به چنین نوشته هایی احتیاج داریم

    ReplyDelete
  22. leave fantasies, do something

    ReplyDelete
  23. هورمزد بهرنگيJanuary 31, 2010 at 4:32 AM

    آقا خيلي خوب اومدي، يه چند روزي بود كه داشتم به اين موضوع فكر مي‌كردم.

    ReplyDelete
  24. همشهري پونهJanuary 31, 2010 at 4:47 PM

    آنها با شعر، شور، شراب، ترانه، زن، ساز، رنگ و خلاصه هر چیزی که بوی زندگی بدهد دشمند...خب چرا مرد را جا انداختيد؟ مرد هم از نمادهاي زيباي زندگي است به خدا

    ReplyDelete