Saturday, January 2, 2010

داش آکل که قامت بست، دلم نماز خواست

ما از کدام نسل آدمیم؟


و این کابوس وحشت زده


                               از خواب های ما چه می خواهد؟


 


به هیچ توبه ای از ایمان خود بر نمی گردم


جایی میان همین خاک هم می توان خود را به آب زد...


با این همه


گریه را نمی شود از آستین پیراهنت پنهان کنی


 


عاشقانه های مصدق- مرتضی بخشایش

13 comments:

  1. جایی میان همین خاک...

    ReplyDelete
  2. ((به هیچ توبه ای از ایمان خود بر نمی گردم

    جایی میان همین خاک هم می توان خود را به آب زد...)) حالی به حالی می کند آدم را.

    ReplyDelete
  3. خانم ثابتیJanuary 3, 2010 at 2:36 AM

    چه شعر محشری. بیخود نیست بعضی ها می مانند. تو چی؟ حالت خوب شده؟

    ReplyDelete
  4. یه دختر از همین حوالیJanuary 3, 2010 at 2:37 AM

    تازه با وب لاگ نازنینت آشنا شدم... خوب مینویسی ، به قول یکی از دوستام این طرز نوشتن را دوست میدارم....

    ReplyDelete
  5. هر شب به رویاهایم و ایمانم فکر میکنم...میدانم که بر نمیگردم..و گریه هایم را از استین پیراهنم پاک میکنم...خدا کنارم مینشیند...نگاهم میکند و لبخند میزند...والله مع الصابرین.

    ReplyDelete
  6. امیرجان ، برادر عزیزم فکر میکنی برای رسیدن به آنچه در کامنت قبلم نوشته بودم ایران ما و ما ایرانیها باید چندسال دیگر صبرکنیم ؟ باید چندماه و سال دیگر از عمرمان را در خزان نبود آزادی سپری کنیم و لحظه های ارزشمند زندگیمان را در قفسی بنام ایران اسلامی
    راه به راه ازدست بدهیم ؟؟؟ فکر میکنی چقدر دیگر باید اثار باستانی و تاریخ این مرزو بوم ازبین برود تا بالاخره نسیم فرح بخش ازادی
    برفضای یخ زده ی این سرزمین بوزد؟؟؟
    اصلا فکر میکنی کسی چون مهندس موسوی که مدام تکه کلامش یادآوری اقای خمینی و حرفهای ایشانست میتواند در رسیدن این وطن مظلوم به ازادی واقعی موثرباشد؟؟ مگر نبود همان اقای خمینی که در پاریس حرفهای قشنگ قشنگ میزد اما به محض
    ربودن قدرت و نشستن برتخت سلطنت تمام حرفهایش را زیرپا گذاشت و از اجباری بودن حجاب بگیرتا اجباری بودن بهشت همه را او تصویب کرد و عملی نمود؟؟؟ مگر نبود همان اقای خمینی که انچنان اتش جنگ افروزی بین ایران و عراق را تقویت میکرد و هیزم می ریخت و بعد مگر نبود همان اقای خمینی که دستور اعدامهای فله ای را صادر کرد ؟؟؟؟ .. چطور باید دلمان راخوش کنیم که این مرد نقاش که هنوزهم معیارش راه امام است و کلا

    ReplyDelete
  7. کامنت 2
    چطور باید دلمان راخوش کنیم که این مرد نقاش که هنوزهم معیارش راه امام است و کلامش کلام امام بتواند حتی ذره ای در رسیدن به ازادی واقعی کمکمان کند؟؟؟ یعنی بنظرتو میشود از موسوی وکروبی انتظار احترام به عقاید و شخصیت افراد فارغ از باورهای مذهبی هرکس راداشت؟؟؟!!!
    اینها که گفتم مدتهاست برایم سئوالست .. اگر میتوانی جوابی بدهی که کمی این دل نگران و متلاطم ارام شود ممنونت خواهم بود

    ReplyDelete
  8. گریه را نمی شود از آستین پیراهنت پنهان کنی...
    خواندمو گریه در گرفت مرا...

    ReplyDelete
  9. سلام
    فکر نمی کنی گوسفند قربانی امپریالیزم احمدی نژاد است و برنده باز خودش است؟

    ReplyDelete
  10. وقتی که جدی می شی تو ترک این خاک,با تمام کابوس های وحشت زده ی نسلت,وقتی که هی و هی به بهشت غریب پشت مرز نزدیک می شی ,می بینی نمی شه "جایی میان همین خاک هم می توان خود را به آب زد" رو خوند و گریه رو از آستین پیراهن پنهان کرد.,

    ReplyDelete
  11. یه بنده خداJanuary 3, 2010 at 8:14 AM

    روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
    امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!
      وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.

    ReplyDelete
  12. خیلی خوب است قامت نمازت را پشت مردانی ببندی که چون کوه استوارند و تو می توانی بر آنها تکیه کنی. و ملکوتی نمازم را آن روزی  قامت بستم که به سید نازنین و فرهیخته مان محمد خاتمی در مسجد دانشگاه شهید بهشتی  در سال 76 اقتدا کردم. مقبول ترین نمازم بود.می دانم.
    با مهر

    ReplyDelete
  13. سمیرا خانم  ، میگن  کاچی به از هیچی . یعنی کاچی از هیچی بهتره !گیرم همه ی حرفای شما درست . کاملا درست . چه باید کرد ؟توپ و تانک دارید ؟قشون دارید؟  لشگر دارید ؟ با چه امکاناتی باید آن شود که شما میگویید و میخواهید ؟فکر میکنید بقیه این چیزها را نمیدانند ؟ فکر میکنید بقیه از موسوی بت ساخته اند ؟ یا معجزه گر ؟
    اگر دل به او نبندید میخواهید به چه کسی دل ببندید ؟ چه کسانی؟
    به سران باصطلاح اپوزوسیون خارج نشین ؟اصلا  چرا به کسی  دل خوش کنید ؟  دل خوشی تان بخودتان باشد .مثلا اگر مردم از موسوی بخاطر همین چیزهایی که شما گفتید روی گردان شوند بهتر است ؟ جنبش تمام شود بهتر است ؟ گیرم موسوی آنی نباشد که شما و امثال شما انتظار دارید اما کاچی به از هیچی است . نیست؟
    اگر معتقدید نیست ، راه حل بهتر و  شخص  بهتری  سراغ دارید؟
    بسم الله

    ReplyDelete