Saturday, October 29, 2005

ما مردمان تنهايی هستيم!

...نميدونم اول زنم منو ترک کرد بعد من شروع کردم به مشروب خوردن،يا اول شروع کردم به مشروب خوردن بعد زنم منو ول کرد/...اومدم لاس وگاس تا ظرف ۴ هفته با مشروب خودکشی کنم...!


۱- اين جمله های بالا ديالوگای فيلم Leaving Lasvegas با بازيه معرکه نيکولاس کيج که بخاطرش اسکار گرفت و اليزابت شاو.فيلم داستان مرد دايم الخمريه که لس انجلس رو به مقصد لاس وگاس ترک ميکنه تا اونجا با مشروب خودکشی کنه...اما اشنا شدنش با يه دختر تن فروش رنگ فيلم رو عوض ميکنه...نفس ادم ازين همه سياهی و تلخی بند مياد...ميدونين ازون فيلمايی بود که زير و زبرت ميکنه ولی دلت نميخواد دو بار ببينيش.يه صحنه ای تو فيلمه که مرد به دخترک پول ميده فقط برای اينکه بياد باهاش حرف بزنه...ما مردمان تنهايی هستيم.تف تو گورمدرنيته!


۲-خدا اخر و عاقبت ايران و ايرانی رو بخير کنه بااين در فشانی های برادر احمدی نژاد.من که هر چی ميخوام خودم رو قانع کنم اين بابا واقعا همين قدر ابلهه نميتونم.مملکت از همه طرف تو فشاره يکی نيست به اين دانشمند بگه زرزر «اسراييل بايد محو شود» رو از کجات در بکردی...اين حيوونی انگار هنوز باورش نشده خير سرش رييس جمهوره يه مملکته!

Thursday, October 27, 2005

بخوان اواز تلخت را،ولکن دل به غم مسپار...

شگفت انگيزی زندگی،با اگاهی به ناپايداريش،در جرات توشدن،در شجاعت من شدن،در شهامت شاد بودن،در روح شوخی،در شادی بی پايان خنده و در قدرت تحمل درد نهفته است(مارگوت بيکل)


۱-استار عزيز!تولدت مبارک...اميدوارم شادی هر طور که ممکنه خودش رو در روز تولدت به تو برسونه!


۲-فيدل کاسترو برام هنوز نوستالژی روزهايی رو زنده ميکنه که ايده های چپ همه زندگيم بودن...سينما ۴ قراره جمعه مستند فرمانده رو به کارگردانی اليور استون در مورد اسطوره چريک پير پخش کنه...ذوق زدم!


۳-اين نوشته نبوی رو که خوندم ياد تو افتادم«...فرمان ماشين را مثل هميشه در دستهايت گرفته بودی و به شتاب ميرفتی...چنان ميراندی که انگار خداوند تو را برای راندن و رفتن خلق کرده...»بعد بگو چرا من اين همه سنگ نبوی رو به سينه ميزنم...هر چند رو راست باشم و يکرنگ...اين روزها همه چيز مرا به ياد تو مياندازد...های بانو! انگار در خيالت محو شده ام.

Wednesday, October 26, 2005

دوستی

زنده دارد زنده دل دم را/هر کجا،هر گاه/اوج بخشد کيفيت کم را/گفتگو بس ماجرا کوتاه/ما اگر مستيم،بی گمان هستيم!


۱-ده سال هست که ميشناسمت،باهم خنديده ايم،با هم گريسته ايم،فرياد زده ايم،بغض کرده ايم،رويا هايمان راتقسيم کرده ايم و...حالا به جایی رسيده ام که وقتی کسی ازدوستی حرف ميزند، چهره تودر ذهن من نقش ميبندد.تولدت مبارک محمد فائق!


۲-برای من وبلاگ نوشتن مثل عکاسيه...شما تو عکاسی يه لحظه رو تصوير ميکنيد، يک آن رو...به طوری که ممکنه سوژه عکس شما دقيقا بعداز فشار دادن شاتر ،ديگه تو اون شرايطی نباشه که ازش عکس گرفتيد.نوشته های من هم صرفا امير رو تو همون لحظه تصوير ميکنه...اصلا من وبلاگ نويسی رو به همين دليل انقدر دوست دارم که بهم فرصت ميده نوشتاری از روح خودم عکس بگيرم.اينو برای اين گفتم که دوستان نگران يه سری نوشته های اينجا نشن!


۳-يه توضيح کوچولو هم در مورد ابراهيم نبوی برای سعيد و خرپره عزيز:


من به سه دليل به اين شازده بسيار احترام ميذارم.اول اينکه خودم رو خيلی  ميراث خوار طنز نويسی اون ميدونم و حق بديد که سفره خوار بايد حرمت سفره دار رو نگه داره.دوم اينکه سبک نوشتارش رو وابداعات ذهنيش رو تحسين ميکنم بايد سعی کنيد طنز بنويسيد تا بفميد  بعضا چه شاهکارهايی ميکنه.اخر از همه هم من ب گوشه هايی از خودم رو درش ميبينم و اين خود پسنديم رو ارضا ميکنه...نبوتی برای نبوی قايل نيستم هر چه هست احترامه!


 

Monday, October 24, 2005

به بی سامانی باد،به سرگردانی ابر

ميدونی سانچو وقتی باور کردی که نجات دهنده ای در کار نيست...وقتی برای نجات از نکبت منتظر هيچ معجزه ای نشدی...حتما امادگيش رو داری وقتی عزراييل رو ديدی بهش لبخند بزنی.


پی نوشت۱: انقدر بی حالم که فکر پا شدنو تا خونه رفتن و فکر تعطيلی کثافت فردا ،خشتکمو بادبون ميکنه...کاش ميشد يا همين جا موند يا همين جا مرد!


پی نوشت۲:در پوستين خلق به روز شد...

Sunday, October 23, 2005

دهانت مرهم اندوهانم باد

دلم به بوی تو آغشته است/سپيده دمان /کلمات سرگردان بر ميخيزند/ و خواب آلوده دهان مرا ميجويند/تا از تو سخن بگويم!(شمس لنگرودی)


دلم برای گم شدن در مه مبهم چشمانت،بی تابی ميکند


 


همين!

يک روز عالی عالی عالی!

تصور بفرماييد که يه دوره اموزشی3Com تو دوبی برگزار ميشه کهشما ۳ ساله دلتون ميخواست توش شرکت کنيد.بعد باز هم به تخيلتون زحمت بديد و فرض کنيد يهو از شرکت محترمتون بهتون زنگ ميزنند و ميگن گذرنامت رو فردا بيار،سه شنبه به خرج ما برو دوبی تو دوره يک هفته ای فوق الذکر شرکت کن...شما قادعتا بايد ذوق مرگ شيد اما اه جانسوزی ميکشيدو به رييستون ميگيد من نميتونم برم يکی ديگه رو فرستيد!!!!!!!!!حالا بفرماييد چرا؟چون شما به پيشرفت همکارتون علاقه منديد؟نه.چون شما ورژن سال ۲۰۰۵ ريز علی خواجوی هستيد و دارين از خودگذشتگی میکنيد؟نه.چون...؟نه....دليلش مضحک،ساده و شرم آوره:چون شما -يعنی بنده-گذرنامه نداريد.به همين فضاحت!


اين رو اضافه بفرماييد به اينکه ۱۵ دقيقه به کلاس ايين نامه دير رسيدم و استاد معزز که فکر ميکرد داره راز گور به گور شدن ابوی محترمش رو توضيح ميده سر کلاس راهم ندادو من يکهفته باز عقب افتادم...به اين ميگن شنبه رويايی،نه؟


پی نوشت:در پوستين خلق به روز شد


 

Wednesday, October 19, 2005

من کلمه به کلمه،حرف به حرف تورا محتاجم

ميدونی سانچو...زندگی مثه قهوه تلخ ميمونه...ادما با اين که ميدونن قهوه،تلخه ميخورنش و حتی برای خوردنش اشتياقم دارن!


پی نوشت: بچه ها دارند با کله پاچه افطار ميکنند.در واقع دارند با کله پاچه خودشان را خفه ميکنند.اقای رييس چنان با ذوق و شوق امد به من گفت «افطاری بمونيا براتون کله پاچه گرفتم »که رويم نشد در مورد نفرت تاريخيم از اين غذا برايش منبر بروم.توکل به روح خواجه نظام الملک کردمو دو قاشق کله پاچه خوردمو زدم به چاک.حالا پشت ميزم نشسته ام...شرکت خلوت است و صدای اسپيکر تقريبا تا به انتها باز است سارا کانر دارد ميخواند...just one last dance ...چشمانم را بسته ام و تو همه جهانم شده ای...چشمانم را که ميبندم، تصوير تو جانم را پر ميکند چنان که ديگر چشم گشودن را دوست ندارم...


سانچو:ارباب! ته درد بلاره.