Tuesday, June 13, 2006

شرکت نازی داشتيم/خوب نگهش نداشتيم

وضعيت پرسنلی شرکت معزز ما در فروردين ۸۵:سه مهندس فنی/دو مهندس فروش/انبار دار/سه نفر پرسنل مالی/دو منشی وشش نفر مدير


وضعيت پرسنلی شرکت معتبر ما در خرداد ۸۵:يک نفر مهندس فنی/يک نفر مهندس فروش/هيچ منشی/هيچ انبار دار/يک نفر مالی و شش نفر مدير


آقای رييس يکروز بنده را موقتا ميفرستد کثافت کاری واحد انبار را جمع کنم،يکروز بروم دستگاه نصب کنم جای واحد فنی،الان فرمودند فردا زنگ بزن جای منشی به ايران پيام...با اين وضعيت احتمالا پس فردا يک فقره تی ميدهد دستم ميفرمايد مستراح رو بشور که آبدارچی رو هم اخراج کرديم!


کثافت کاری فوق الذکر حاصل حرکت مشترک المنافع مديريت محترم و ريبس جمهور مهرورز ميباشد.اجرکم عندالله!

Monday, June 12, 2006

کاش خواب لبخند تو را ميديدم

دلم ميخواهد از تو برای تو بنويسم بانو! اما تا کلام ميجوشد ميخواهد دل بسپرد به سفيدای صفحه، انگار سايه ای از ناامنی محدودش ميکند.کلماتی که تورا ميتوان با آنها توصيف کرد هم مانند خودت دل نازکند.قهر ميکنند و ميروند.اينطور ميشود که من ميمانم و خيال ناگفته تو که روز به روز بيشتر شبيه بغض ميشود...دلم برای سير تماشا کردن لبخندت تنگ شده بانوجان!

همين جوری برای اينکه چيزی نوشته باشم

من ميگم باخت مال مرده و غيره و ذلک،شما هم به روی مبارکتون نياريد...ان شاءالله گربست!

Sunday, June 11, 2006

گريزی به مستطيل سبز

دارم با خودم فکر ميکنم هيچ پديده ای مثل فوتبال ميتونه اين همه مسالمت آميز تمام اقشار يک ملت رو کنار هم متحد و يکدل نگه داره؟امشب همه ايران از چپ و راست و ملی و مذهبی وسلطنت طلب و جمهوريخواه دور هم جمعند و برای يک هدف هورا ميکشن و اين جادوی فوتباله.بی خود نيست که مارکز گفته:«اگر فوتبال نبود تا حالا کلمبيا تجزيه شده بود»


اميدوارم شب خوش باشيم و تلافی سگ اخلاقی امروز و تلخ کامی اين چندوقت در بياد.به اميد برد!

بيخبری

بيقرارم.ميدونم که کم طاقت شدم و کم صبر ولی...

Saturday, June 10, 2006

زندگی بايد کرد

برای نوشتن دارم دل دل ميکنم.وقتهايی هست که ميدانی بايد بنويسی و نگذاری سکوت خفقان آور شود،ميدانی ننوشتن يعنی تن دادن به رخوت يعنی...


ميخواهم بنويسم زندگی بايد کرد و آنکه رفت عاشق زندگی بود و حالا هم به تارک دنياشدن ما راضی نيست.ميخواهم بنويسم زندگی بال و پری دارد باوسعت مرگ،خواستم ياد آوری کنم برای زندگی کردن صاحب همه وقت جهان نيستيم.برای گفتن يک دوستت دارم،يک بوسه روز تولد،يک همنفسی رفيقانه...هيچ معلوم نيست که چقدر ممکن است وقت داشته باشيم.ميخواهم مدام به خودم يادآوری کنم نقد امروز به از نسيه خوش آب و رنگ فردا.دارم باور ميکنم که فرشته مرگ مدام در اطرافمان ندا ميدهد:«های مردمان!زندگی کنيد پيش از آنکه به سراغتان بيايم»و ما بعضی وقتها چقدر راحت فراموش ميکنیم مرگ در يک قدميست!


پی نوشت :از همه تان ممنونم که اين همه کنارم بوديد و تسکينم داديد

Monday, June 5, 2006

چقدر زود دير ميشود گاهی

گوشی تلفن که از دست مادر ميافتد و ضجه ميزند،ميفهمم که مصيبت در خانه مان را زده.باور نميکنم حتی وقتی که دستانش را گرفته ام تا صورتش را نخراشد،حتی وقتی آزاده را ميبينم که پاهايش طاقت حجم آوار مصيبت را نداشته و زانو زده ريز ميگريدواميراحمد که با صدای بلند اشک ميريزد...باور نميکنم وقتی پدر به خانه می آيد وشما دو نفر در آغوش هم گريه ميکنيد و هر دو ميگوييد بی کس شديم!


ذهنم بر ميگردد به يک بهمن سرد در سال ۷۴،تازه آمده بودم تهران و اين شد کشف دوباره يک رابطه.فهميدن اينکه تو نه تنها دايی من که صميمی ترين دوستی خواهی بود که من در همه عمرم داشته ام.بعد همه اش شد رفاقت.شدی رفيق سرگردانيهاوتنهايی هايم،شادی ها و غمهايم،عاشق شدن و فارغ شدنم.همه جا بودی...همه جا بودی و حالا من چطور باورکنم ديگر نيستی...


هيچ وقت در همه عمرم اين همه نفهميده بودم که تنهايی يعنی چه!رفتی مرد و من ماندم با اين همه حسرت که هيچ کاری برايت نکردم.باورم نميشود،هيچ وقت باورم نميشود!


پی نوشت:حالم بهم ميخورد ازين همه مسووليت های طاق و جفت.دلم ميخواهد بروم يک گوشه فقط کمی برای خودم بميرم!