صبح سرحال و سبکبار بیدار شدم.خلقم خوش بود و حتی اقرار میکنم خیلی خوش بود.حوالی ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم ودیدم دلم نمیخواهد از سر جایم بیرون بیایم.از دیشب یک فیلم کمدی-رمانتیک نیمه تمام داشتم،پس نشستم و فیلم را تا آخر دیدم-فیلم موضوع فیلم هفته گردون فرداست-ساعت شد ۷:۲۰.باز هم میل دفتر آمدن نبود.مثل اقاها بلند شدم،سی دی موسیقی ام را گذاشتم توی پخش و اول با چند تا ریتم آمریکای لاتین ترقص فرمودم و بعد باصدای بوچلی یکنفره برای خودم تانگو رقصیدم.بعد انگار نه انگار که ساعت هشت است و من باید این ساعت شرکت باشم اما هنوز در خانه ام،با کمال آرامش عزم شرکت نمودم...فکر کنم خلق خوش صبحگاهی مدیون رضایت روحم بود از تصمیمی که برای خودم گرفته ام،انگار مدتهاست که میخواست بداند من چه تصمیمی میگیرم و حالا راضی شده است
پی نوشت۱:دراوج خوشی هم زیر لب انگار کسی با من میگفت «من چه سبزم امروز...نکند اندوهی سررسد از پس کوه».و انگار درست میگفت.اندوه سر رسید!
پی نوشت ۲:مهم این است که انگار یاد گرفته ام این اندوه را هم به اندازه آن شادی دوست داشته باشم!