Saturday, August 9, 2008

سانچو مدال میدهد

و مدال بز طلایی درجه سه تعلق میگیرد به:...سرکار خانم شهره شعشعانی مترجم کتاب وودی آلن به روایت وودی آلن به پاس ترجمه جمله ذیل:«وجه مشترک فیلم های وودی آلن،رویا کردن است»


پی نوشت سیاسی: خدا رو شکر که برادران همیشه در صحنه بسیج دانشجویی دانشگاه دارقوزآباد سفلی هنوز مطلع نشدن از شاهکار مشترک شهره جون و وودی جون و احتمالن رویا جون و الا همگی مجهز به کفن سفید جلوی دفتر سازمان ملل صف میکشیدن و فریاد میزدن:«وودی الن حیا کن/رویا جونو رها کن»/«وودی آلن ننگت باد/از رویا جون شرمت باد» و هکذا


و مدال بز طلایی درجه دو تعلق میگیرد به دادستان زنجان جناب اقای جعفر گل محمدی-دانمارکی سابق-به پاس فرمایش خفنشان در باب اینکه اقای دکتر مددی معروف، قبل از کشف لباس خانم دانشجو ،جایی توی دلش صیغه نامه مربوطه را قرائت فرموده و فلذا حلال حلال است.کلن بر کارگزاران جمهوری اسلامی انگار همه چیز حلال است


پی نوشت استفهامی:کسی متن صیغه نامه مزبور رو نداره؟به جان خودم یه وقت دیدین اون دنیا برای ارایه به نکیر و منکر لازم شد ها...از من گفتن


و مدال بز طلایی درجه یک تعلق میگیرد به امام جمعه محترم مشهد که فرمودند«متاسفم که یک زن جلودارمان در المپیک است»


پی نوشت آخرت اندیشانه:میگویند توی جهنم مار هایی هست که آدم از شرشان پناه میبرد به آتش فلذا زنده باد همان مهرورز خان خودمان!

Thursday, August 7, 2008

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

هر چه بیشتر جلو میرویم مطمئن تر میشوم که یک کسی جایی این مملکت را و این مردم را نفرین کرده و نفرینش هم چنان گیرا بوده که نه پارسه ویران ناشی از حمله اسکندر دلش را خنک کرده نه آسیاب هایی که در گرگان با خون ایرانی میچرخیدند به زمان حمله عرب و یا حتی از دم تیغ گذشتن تا سگ و گربه این ملک به هنگام ایلغار مغول،طرف هر که بوده نفرینش خیلی بگیر بوده و دلش خیلی پر...از زمان حافظ تا همین حالا «اسب تازی شده زخمی به زیر پالان/طوق زرین همه بر گردن خر میبینم»شده وصف الحال ایران و ایرانی.چرا دور برویم نمونه اش همین سونامی ١٣٨۴:یک عده قهر کردند،تعدادی به این نتیجه رسیدند که سپور خیابانشان را مثلن بکنند عالی مقام تا حال یکی دیگر را بگیرند و...نتیجه این شد که داریم دوران معجزه هزاره سوم را با گوشت و پوستمان تجربه میکنیم و باز هم عبرت نمیگیریم.تازه بعد از بیست سال بگیر و ببند و شاخ و شانه کشیدن برای جهان داشتیم کمی امنیت و کمی آزادی و اندکی رفاه را تجربه میکردیم که خودمان آمدیم یک لگد زدیم به هر چه که با خون دل ساخته بودیم هشت سال و حالا خاکستر نشینیم و با انگشت اشاره میگردیم دنبال متهم.خنده دار ماجرا شاید همین باشد که این حکایت،حکایت تکراری تاریخ ماست.همیشه فرصت سوزی کرده ایم و همیشه ترجیح داده ایم قهرمان باشیم تا سازنده.نگاه کنید به مصدق در ١٣٣٢:آنقدر فرصت از دست داد برای مصالحه با غرب که به رژه نیمه کاره مشتی جاهل و فاحشه از حکومت ساقط شد یا محمد رضا پهلوی که انقدر دیر فهمید وضعیتش را که حتی شنیدن صدای انقلاب مردم هم چاره کارش نشد.این را بگیر و بیا تا به جنگ و نوشیدن جام زهر یا قبل ترش بحران خود ساخته گروگان گیری و آن همه آبرو ریزی...حالا هم بساط اتمی داریم و چه و چه و چه...میان این سرزمین نفرینی،میان این بگیر و ببند رفقای بالا،وسط این ارکستر فناتیزم و حماقت ما هر کاری که میکنیم یک گناه را نباید در حق خودمان مرتکب شویم:نباید به هیچ قیمتی قربانی این نفرین باشیم.به آن همه زندگی نگاه کنید در بین سال های پنجاه تا پنجاه و هفت که قربانی شدند تا انقلابی بشود و پس از سی سال هیچ چیز تغییر نکند،به آن همه جوان فکر کنید بین سال های ۵٧ تا ۶١ که به اسم مجاهد و فدایی و حزب اللهی یکدیگر را تکه پاره کردند برای هیچ،به هزاران هزار شهید بین سالهای ۶١ تا ۶٧ که برای فتح کربلا رفتند روی مین و شدند کانال پر کن باز هم برای هیچ...اصلن فکر کنید به عزت ابراهیم نژاد به همین یعقوب مهرنهاد که دارش زدند برای هیچ...زمانه زمانه خونریزیست یا درواقع هزاران سال است که در این ملک طاعون نخبه کشی رواج دارد.این را باید همان وقتی که سهراب را رستم به حیله کشت و سیاوش شاهنامه را برای هیچ سر بریدند میفهمیدیم و هنوز که هنوز است نفهمیدیم.در این زمانه هر که پای رفتن دارد باید برود،هر که پای رفتن ندارد یا دلش را و یا مثل من هر دو، اگر ماند باید یادش بماند که عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد که هیچ آرمانی در زمانه ما به اندازه جان یک انسان ارزش ندارد،که اگر انفعال بد است دون کیشوت بودن از آن همه بد تر است.ما ایرانی جماعت قوم راه میانه ایم:راه میانه ای باید جست!


پی نوشت:میدانم نوشته ام طولانی شد و خلاف عرف وبلاگ نویسی اما اگر حوصله کردید و تا اینجا را خواندید حتمن حتمن درخواست میکنم این نوشته بینظیر محمد قائد را هم بخوانید و این نوشته نیمای عزیز در رادیو زمانه که یادمان میاندازد مرداد ٨٧ چقدر شبیه مرداد خونین ۶٧ است

Wednesday, August 6, 2008

سلام آقای برشت

میدانم که یعقوب مهر نهاد را اعدام کرده اند و میدانم که این مردک مزخرف حال بهم زن حسین درخشان چرت و پرت هایی نوشته در مورد این ماجرا که آدم دلش میخواهد یکراست برود بهش فحش خواهر و مادر بدهد و میدانم امشب دوباره ساعت ٨ تا ده به حق پنج تن برق نداریم و میدانم ...اما من رسمن حوصله غم و غصه و اضطراب و اینها ندارم امروز...میدانید هم خبر خوشی داشته ام بعد از مدتها مصیبت و هم به خدا نه تنم و نه روحم دیگر طاقت فشار و استرس ندارند...رسمن دیگر نمیکشم که نمیکشم فلذا ضمن اعلام اینکه حسین درخشان خر است میروم خانه و دوساعت بی برقی را با خبر خوشم قابل تحمل میکنم و البته به روان امام راحل هم درود میفرستم


پی نوشت:حدس شخصیم این است که این ماجرای جندالله و اینها شوخی برادران قوه قضاییه است.احتمالن یعقوب مهرنهاد به پرو پای کسی پیچیده در استان که نباید و عاقبتش این شده که واقعن درد آور است...یاد آن عبارت برتولت برشت افتادم که میگفت:«اول کمونیست ها را گرفتند ولی من اعتراض نکردم چون من کمونیست نبودم،بعد کارگر ها را...و سرانجام سراغ من آمدند چون دیگر کسی نمانده بود»

Tuesday, August 5, 2008

زما تو را درود/ز ما تو را سلام

من هر دفعه که برق میرود به روح پر فتوح امام راحل و بنیانگذار جمهوری اسلامی درود میفرستم.شما چطور؟

مثل یک سوسک خیس در حلب خیار شور

مسالتن:آیا من دارم چرت و پرت مینویسم؟


حس میکنم روحم پریود شده و خوب هم نمیشود انگار


سانچو ایستاده این گوشه سمت چپ،آن لبخند کذایی آدم همه چیز دان هم گوشه لبش است و با تمسخر زیر لب-چون مردک هنوز از خشم ملوکانه مان میترسد-میگوید:ارباب!این روح تو که تو ماه سه هفته پریوده یه هفته سالم


سانچو است دیگر، هزار سال هم بگذرد نمیتوانم به این مردک کون نشور خرچران اجنبی بفهمانم در این مملکت زخم هایی هست که مثل خوره با روح آدم آن کار دیگر میکنند...


پاسخ به مسالتن:بله تو داری چرت و پرت مینویسی


پی نوشت:فکر میکنید بزرگترین مصیبت دنیا این است که اتفاقی به هیجانتان نیاورد؟چاییدید!بد تر از آن شاید این باشد که مساله ای به هیجانتان بیاورد اما همه آدم های عزیز اطرافتان چنان پنچر باشند که نتوانی برای هیچ کدامشان بگویی چه شده


مسالتن ٢:ویروس پنچری افتاده در هوا آیا؟

گردنه

آدم یک وقتهایی میایستد جایی که حس میکند وسط  بزنگاهیست که سرنوشتش ممکن است عوض شود،که ممکن است بشود یک آدم دیگر-شاید یک آدم خوشحال تر-خیلی از این گردنه های زندگی را وقتی میپیچی پشتشان هیچی نیست،سراب است.بعضی وقتها هم وقتی رد میکنی پیچ جاده را حس میکنی انگار یک پله آمده ای بالا.حس میکنم رسیدم به یک گردنه اینطوری که باید همت خرج راهم کنم و بگذرم بی توجه به آب و سراب بعدش

Monday, August 4, 2008

چگونه در یک سوآپ فرهنگی شرکت کنیم؟

١-برای شرکت در یک سوآپ فرهنگی باید اول بتوانید برگزار کنندگان سوآپ را قانع کنید که یک جلسه را فقط به کالای فرهنگی اختصاص دهند.یعنی هر کس با کتاب و فیلم و سی دی در آنجا حاضر شده و بخرد و بفروشد-کالای فرهنگی را البته!


٢-در فاز ٢ باید مکان مناسبی برای این کار بیابید.عموم امت همیشه در صحنه در جریانند که بطور کلی مکان معمولن مشکل لاینحلیست اما به فضل خداوند نباید ناامید بود و همیشه نیکوکاری پیدا میشود که این مشکل خطیر را هم حل و فصل نماید فلذا من الله توفیق


٣-برای مرحله سوم باید بتوانید کالای مناسبی برای فروش یا معاوضه بیابید.مثلن من خودم فکر میکردم لااقل بیست درصد کتابخانه ام را بخواهم رد کنم ولی وقتی رفتم کتاب ها را جدا کنم فقط رسیدم به ۵ عدد کتاب،همچنین دقت فرمایید که اگر دو ردیف فیلم جدا کرده اید یکی برای سوآپ و یکی برای خودتان مثل بنده اشتباهی فیلم هایی را که میخواستید نبرید سوآپ تا هم از در آمدی کلان محروم شوید و هم با آبرو ریزی مجبور به جمع و جور کردن فیلم ها شوید و از دست مردم پسشان بگیرید


۴-در گام بعدی چانه بزنید:نترسید بابا جان دویست تومان زیر قیمت درخواستی تان پیشنهاد بدهید شاید گرفت.مثلن من خودم یک فقره ایلیاد و اودیسه دیدم دست شرکت کنندگان محترم که دو جلدش را میفروختند فقط پنج هزار تومان و من در حالی که با ملاج حاضر بودم پول را بدهم و کتاب ها را بگیرم صرفن با کمی قالتاقیت و قرار دادن فروشنده معزز در رو در بایستی موفق به اخذ پانصد تومان تخفیف هم گشتم


۵-در خاتمه به این سوآپ های فرهنگی به شکل فرصتی برای دور هم جمع شدن و شناختن دیگران هم میشود نگاه کرد.مثلن طرز معامله کردن هر کدام از ما آدمها بخشی از روحمان را نشان میدهد: کسی که اول همه کتاب هایش سال خرید و قیمت درخواستیش را مرتب نوشته معلوم است که چقدر در زندگی آدم با برنامه ایست یا آدمی که انگار خجالت میکشد چانه بزند نشانمان میدهد چقدر خجالتیست و...امیدوارم سوآپ فرهنگی بعدی را بتوانیم با حضور خیل ملت شهید پرور برگزار نماییم


پی نوشت امنیتی:ببینید اگر رفتید سوآپ و برق رفت موقع بازگشت حواستان باشد که به مانعی برخورد نکنید اگر کردید سعی نکنید از رویش بگذرید اگر سعی نمودید ممکن است مثل من نا گهان خود را در شرایطی بیابید که توی تاریکی دارم از یک کپه شن و مصالح ساختمانی به ارتفاع قد خودم بالا میروم و در نتیجه تا هم اکنون از همه جایم دارد شن و خرده سنگ بیرون میریزد