Saturday, August 8, 2009

چشم نواز-1

عشق بازی غمگین میانشان تمام شده،مرد سرش را کنار تن زن پنهان کرده ،دستانش و اندامش قابی اندوهگین برای صورت زن ساخته اند.نور صورت زن را روشن می کند.چیزی غیر انسانی،غمی آسمانی در چهره زن نفسگیر می نماید،چیزی از جنس بیهودگی...


سکانسی از فیلم فلاندرز

خودبسندگی

آدم از یک جا شروع می کند تابو های تنهاییش را در ذهن یکی یکی شکستن. حالا یا به میل خودش یا به جبر زمانه؛ مثلن نمایشگاه کتابش را تنها می رود، موزه سینما هم ایضن، پیاده روی پارک وی تا تجریش را هم و...بعد شاید برسد به جایی که بفهمد برای زندگی محتاج همراهی کسی نیست. ماجرا بعد از طی این مرحله می شود فقط غلظت لذت و نه فقدان آن. یعنی وقتی تنهایی، لذت هست اما با حضور یک همقدم می شد بیشتر باشد. برای آدمی که منم این یک قدم بزرگ در زندگی محسوب می شود. تمام تجربه های عزیز این سه ماه گذشته، قدم به قدم رسانده مرا به اینجا که زندگی را نباید منوط به بودن کسی کرد که شاید هیچ وقت نباشد. یکبار یادم می آید مقاله ای جایی از من منتشر شده بود و برایم خیلی مهم بود و کسی که آن وقت در زندگیم بود را مواخذه کردم که چرا به اندازه کافی در موردش توجه نشان ندادی، این روزها راحت می گذرم از کنار این چیز ها چون بخش عمده ای از آن خلاء درونی که باید با توجه شریک بیرونی پر می شد با رضایت خودم ترمیم می شود. بیایید اسم این حس را بگذاریم خود بسندگی. در این خودبسندگی به قول موراکامی آدم می فهمد خیلی از کارهایی که فکر می کرد حتمن باید با همراهی کسی انجام دهد به تنهایی هم میسر و ممکن است. زندگی معطل بودن کسی یا متوقف برای نبودن کسی نمی شود.


خودبسندگی به نظرم دو آفت جدی دارد. اول اینکه ممکن است به راحتی آدم را بکشد به انزوا، بخصوص وقتی کسی مثل من ذاتن درونگرا باشد، و دیگر اینکه ممکن است متوسط بودن آدم های مهم زندگی را برای فرد خودبسنده، توجیه کند. یعنی برسی به جایی که وقتی من با خودم خوشم چه اهمیتی دارد آدم مهم زندگیم چطور باشد؟ وقتی من مسوولیت خوشی و ناخوشی خودم را پذیرفته ام چه اهمیتی دارد آدم آن طرف رابطه-معشوق،دوست یا...-میان مایه ای امن باشد یا بلند پروازی ماجراجو؟  چند نفری را می شناسم میان دوستانم که در این دام دوم افتادند و از عمق محروم شدند. از رشدی که فقط کسی هم قد روح آدم می تواند به انسان ارزانی دارد و تعداد بیشتری را که به دام انزوا افتادند و هزینه های تاق و جفت دادند. بشود مرز میان خودبسندگی و عوارضش را رعایت کرد، لا مذهب خوب چیزی است به خدا!

Friday, August 7, 2009

پس از تاریکی

دیشب فقط چند دقیقه با هم بودیم.از دستم که افتاد فهمیدم خوابالوده تر از آنم که به خواندن ادامه دهم.خوابیدم اما در همان فضای میان هوشیاری و ناهوشیاری،می دانستم خوب شکاری کرده ام...صبح بیدار که شدم حس خوشایندی داشتم،انگار چیزی درونم به من می گفت لذتی معوق در انتظارم است.تا دست و صورت شستم حواسم نبود که چرا مشتاقم به بیداری،ناگهان یادم آمد دیشب چند صفحه ی«پس از تاریکی»موراکامی را خوانده ام و خوشم آمده...کتری را گذاشتم جوش بیاید،چای که آماده شد،موسیقی آرامی دست و پا کردم،ولو شدم و خواندن را ادامه دادم.میان کلمات که می لغزیدم،دلم شیرینی خواست.چای را خیلی شیرین کردم،بعدی را نیمه شیرین و آخری را تلخ خوردم،با مزه ها بازی کردم همانطور که واژه های دست پخت موراکامی و غبرایی با روحم بازی می کردند.خوب بود،خوش گذشت،پس از مدت ها حس آرامش داشتم،حس آرامش دارم و این خیلی خیلی خوب است!


پی نوشت ١:چه فیلم نامه ای از این کتاب در می آید.کار چندانی هم لازم نیست از بس که خود موراکامی همه چیز را تصویری و به زبان حال نوشته


پی نوشت٢:لیگ شروع شده،استقلال بازی دارد و من عین خیالم نیست...روزهایی که می شد برای یک بازی فوتبال ساعت ها نقشه کشید انگار متعلق به سالیان خیلی دوری هستند که در آن پدر قوی ترین موجود جهان بود

Wednesday, August 5, 2009

غریب آشنا

تابستان پارسال،استادی داشت برای جمعی که من هم میانشان بودم از روزهای انقلاب ۵٧ می گفت.میان شرحش اشاره کرد به تقدیس مرگ توسط گروه های سیاسی،به اینکه زندگی و مظاهرش در آستانه انقلاب ۵٧ تا چه حد رنگ باخته بودند و مرگ در لباس شهادت چگونه ارزش مسلط یک جامعه بود.استاد از نمایشگاهی در دانشکده هنر های زیبا برایمان گفت که از عکس های اجساد شهدا و صحنه های مرگ تشکیل شده بود و مردم دسته دسته برای بازدیدش می آمدند؛مرگ چنان زیبا شده بود که برای نکوداشتش نمایشگاه برگزار می کردند؛میان حرفهایش به یادم مانده که گفت«ما به مرگ خو کرده بودیم».


دوشنبه که داشتم حاضر می شدم بروم ونک،به عادت همه ی این اوقات،کیف پولم را گذاشتم شرکت،کارت شناسایی هر چه داشتم هم،بعد دم رفتن برگشتم کارت ساعت زنی شرکت را که فقط نام و نام خانوادگیم رویش ثبت شده توی جیبم گذاشتم و با خودم فکر کردم اگر مردم لااقل مجهول الهویه نباشم تا کار خانواده ام به عکس ورق زدن در کهریزک بکشد.آمدم بیرون و با خودم فکر کردم ببین چه راحت داری به خودت می گویی اگر کشتنم،چه راحت فکر می کنی به مرگ...بعد باورم شد انگار ما هم داریم به مرگ خو می کنیم!

Monday, August 3, 2009

شرح حال خدمت آقای دکتر

روحم مسدود شده...دو ماه است که وبلاگ به کنار،یک خط ننوشته ام.حال و حوصله کار نیست اصلن،جایش به بطالت زمان می گذرانم.فقط دارم رمان می خوانم و فیلم می بینم و می خورم.بعله می خورم.غمگینم.به اشاره ای می روم ثریا و به کلمه ای کوبیده می شوم بر ثری،تمام مطالعات روانشناسی و نماد شناسی و تهیه متن دوره و اینها تعطیل شده رفته پی کارش...همین حس مفید نبودن بیشتر غمگینم می کند


فقط می دانم این وضع دیگر قابل ادامه دادن نیست...مهمترین کارم الان،شاید این باشد که بگردم در همین وضعیت هم راه های خلاقانه ای برای بیان خودم بیابم...در زمانه عسرت باید پناه برد به خلاقیت


 

Sunday, August 2, 2009

خسته ام ری را

انگار در تونل وحشت پارک ارم گیر افتاده ایم؛قطار از کار افتاده،فضا تاریک و مجسمه های ترسناک ناگهان جان گرفته اند و به جان آدمیان افتاده اند...می دانی مومن ماندن به نور سخت می شود گاهی

ایلوئی ایلوئی لما سبقتنی؟

بر فراز جلجتا،مسیح میان دو دزد به صلیب کشیده شد و هنگامی که در نیم روز آسمان تاریک گشت،نالید:پدر پدر چرا مرا رها کرده ای؟


این روزها انگار یک ملتیم که به صلیب کشیده شده ایم...ملتی که هر شب رو به آسمان می نالد و از خدایش می پرسد ایلوئی ایلوئی لما سبقتنی؟