Monday, October 12, 2009

شبی از شب های پاییز

پافیلی...یکبار نمی دانم که لیوان های محبوبش را دید و گفت «ازین لیوان پافیلی ها دوست دارم». اسم ماند رویشان. پافیلی را پر از یخ می کند و می گذارد ویسکی شره کند روی یخ ها و آن صدای دلپذیر انبساط و انقباض بیاید، یاد داییش میافتد که این جور ویسکی خوردن را یادش داد،یک لحظه دلش می گیرد بعد سودا را می ریزد توی لیوان و سرش را گرم تماشای حباب های گاز می کند که یکی یکی خودشان را می رسانند به سطح تا هیچ شوند. «چقدر عجله دارند برای نیستی». می نشیند روی مبل سه نفره نرمالویش. پاهایش را جمع می کند توی سینه و قبل از تر کردن لب، بو می کشد. چشمانش را می بندد و جرعه لاجرم تلخ اول را سر می کشد. می داند تا یخ ها در حرارت الکل ذوب شوند و طعم، نرم شود یک دودانگی مانده هنوز. سلکشن محبوبش می خواند. خوبی شافل این است که می توانی در ذهنت بازی کنی. « الان کدام را پخش می کند؟» یا « ببین اگر دوستم داری بگذار الان این نامجوی جدید بخواند» یا...


جرعه سوم، لیوان به نیمه رسیده...لب تر شده را باید خرج کرد، نگه داشتنش بی مصرف کفاره دارد. لبی نباشد برای بوسیدن در آن توفان هوس، ناگزیر کام باید از سیگار گرفت. پک می زنی و فکر می کنی، فکر می کنی و پک می زنی« تو چی می تونی بهش بدی که آدمای قبلیش بهش نداده باشن؟».  من چه می توانم بدهم به آدمی که خشمش تیغ است و لبخندش ابریشم؟ داغی. پافیلی را نرم می گذاری روی پیشانی، «راحتی؟ راحتی؟» برای خودت به خلاقیت نامجو می خندی...جرعه آخر را نگه می داری. صدای موسیقی دیگر نمی آید. وقتش است شاملو بزرگتری کند. « لبانت به ظرافت شعر...آیدا فسخ عزیمت جاودانه ...ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری... گل کو می آید خنده به لب...». جرعه آخر دیگر رقیق شده و وقت لاجرعه نوشیست، یکنفس « به سلامتیه هر کی هر کیو می خواد»!


خوشی یا ناخوش؟ خرابی یا آباد؟ خوش و خراب، همه ی مزه اش به همین مهمانی مه است، که ندانی وقت خندیدن است یا گریستن، که...می کشانی خودت را تا بستر، دراز به دراز، دل به دل شب، تا وقتی پلک چشم ها، از ذوق موسیقی، کمر خم نکرده اند مقابل آوار خواب...بعد خواب...خواب؟ خواب مگر می گذارد خیال تو؟ بیدار، خواب، گم، پیدا، سحر، نور، صبح، روز، روزی از نو!

از چشم ها

سکانس افتتاحیه نفس گیرCloser ...ناتالی پورتمن و جود لاو از دو سمت خیابان می ایند طرف هم...جوان و زیبایند، با نگاه هم را می کاوند، حالت چهره ها، لبخند، سر کج کردن معرکه ناتالی پورتمن، رعد و برقی میان یک روز آفتابی...و بعد ترانه نفس گیر دامیان رایس...نفس گیر به معنای واقعی کلمه I cant take my eyes off you


نفس گیر می شود یک لحظه هایی وسط زندگی آدم...لحظه هایی که فکر می کنی باید بروی خودت را جایی، جوری گم و گور کنی

Sunday, October 11, 2009

بی خیال ترومن

هیچ وقت عاشق چیز های وحشی نشوید، اصلن نباید دل به چیز های رام نشدنی داد.هر چه بیشتر دلداده شان شوید، آنها قویتر می شوند.آنقدر قوی که روزی سر به بیشه می گذارند یا بالای درختی می خزند. بعد هم لابد از یک درخت بلند تر بالا می روند. آخرش هم پر می کشند به آسمان و این آخر و عاقبت شمایی خواهد بود که دل به یک چیز وحشی دادید، اینکه مدام چشمتان به آسمان باشد. ترومن کاپوتی- وبلاگ آقای الدفشن- ترجمه از عرفان


 بعد یکی باید بردارد بنویسد که ای ترومن! ای کاپوتی! آخر مگر می شود عاشق آدم اهلی، آدم خوب، آدم در دسترس شد؟ خداییش مگر می شود؟ خیلی که هنر کنی دل ببندی به آدمی وحشی و امیدوار باشی چنان زندگی کنی که گاهی تو در آسمان باشی و او در جستجوی تو ، گاهی او در آسمان و تو چشم به راهش...فقط می شود امیدوار بود که مهر هر دویتان را برای هم اهلی کند...قول شرف می دهم، آدم عاشق اهلی بودن کسی نمی شود!

نوازش

شهیار قنبری باید صدای تو را لااقل یکبار شنیده باشد که توانسته بسراید« روی ابریشم چین، نبض صداتو می شه دوخت»

باریک و تاریک

نقل یه بار دو بار نیست خان دایی...همه یه دفه از رو پل صراط می گذرن و خلاص؛ ما زندگی مون طی شد رو صراط...همه ی عمرمون شده لبه تیغ خان دایی، همه ی عمرمون!


 

Saturday, October 10, 2009

من و یونگ و فروید رو کجا می برین؟

معروفه که فروید و یونگ خواب هاشون رو برای هم تعریف می کردن تا کس دیگه ای جز خودشون برای تعبیر خواب کمکشون کنه...واقعن وقتی می تونم مساله کسی رو ببینم یا حلاجی کنم یا راه حل بدم بعد مثل خر در کار خودم می مونم؛ نه می تونم خواب هام رو خودم تعبیر کنم، نه مشکلاتم را آنالیز کنم نه هیچی؛ می خوام خرخره ی خودم رو بجوم...یه دفعه استادم سر کلاس بهم گفت مشاهده در تو به سمت بیرون جریان داره، خودتو نمی تونی ببینی...راست می گفت انگار...خودم رو سخت می تونم ببینم.


پی نوشت سانچویی: ارباب! ارباب! جدن خوشبحالت که خودتو نمی تونی ببینی...نمی دونی چه پدری از آدم در میاد وقتی مجبور باشه هی تو رو ببینه

بمالامالم کن

آدم باید در زندگانی انگیزه ای داشته باشد که به شوقش برگردد خانه...حتی اگر این انگیزه شنیدن صدای محسن نامجو باشد و دل دادن به آن بفشراندیم گفتن هایش!


پی نوشت: هر چه بیشتر گوش می کنم به این آهنگ بی نظیر بیشتر دلم را می برد...اولش به نظرم آهنگ ارو-تیک طنازانه ای بود، حالا کم کم بعد از مکرر گوش دادن، تم عاشقانه پس آن شوخ طبعی ها دارد خودش را نشان می دهد و دل به روضه اش قیامت است