دست من نیست که دستت را بگیرم
یا نه
سر به هر بالشی که می گذارم
خواب تو را بیدار می شوم
عاشقانه های مصدق- مرتضی بخشایش
دست من نیست که دستت را بگیرم
یا نه
سر به هر بالشی که می گذارم
خواب تو را بیدار می شوم
عاشقانه های مصدق- مرتضی بخشایش
می دانی آدم ها با خودشان انگار جوری موسیقی می آورند میان زندگی هم؛ یکی ریتم آهنگش تند است، یکی کند است، یکی غمگین است، یکی شاد، سنتی، مدرن، کلاسیک، پاپ...بعد می دانی همش حس می کنم ریتم آهنگ های تو، آهنگ هایی که با یاد تو مترنم می شوند برایم، چیزی شبیه آثار بنان، دلکش، مرضیه است، شبیه الهه ی ناز، عاشقم من،ای وای اگر صیاد من...بعد نمی دانی میان این بلوای گرفتند، نگرفتند، تایید شد، تکذیب شد، محارب، منافق؛ میان این فرسایش مدام روان و جان، چقدر آرامش و لذت توامان نصیب آدم می شوند با چنین چتری از موسیقی...نمی دانی!
پیشنهاد می کنم «هفده دی کجا بودی؟» امیر کوهستانی را نروید نبینید. اصلن به کسی چه شما هفده دی کجا بوده اید؟ عوضش برای رونق فرهنگ مملکت من پیشنهاد می کنم هشت هزار تومان پول بلیت تئاتر فوق الذکر را بگذارید جلوی چشمتان. گذاشتید؟ آ باریکلا! بعد پول مورد نظر را به دو قسمت هفت هزار تومانی و هزار و پانصد تومانی تقسیم کنید. جان؟ بیشتر از هشت هزار تومان شد؟ قرض بگیرید بابا جان ها قرض بگیرید. بعد که پانصد تومان از دوستی اشنایی کسی قرض گرفتید و وجه مورد نظر را فراهم کردید بروید اولین کتابفروشی معتبر دم دستتان. هفت هزار تومانش را بدهید «دختری از پرو» ماریو بارگاس یوسا را با ترجمه ی خجسته کیهان بخرید. بعدش دعا کنید انقدر خوش شانس باشید که کتاب فروشی مورد نظر «عاشقانه های مصدق» مرتضی بخشایش را داشته باشد تا هم هزار و پانصد تومان بی خودی ته جیبتان نماند و هم حظ آن اشعار را از دست ندهید. تازه اینطوری تازه مجبور نیستید به همه توضیح دهید هفده دی کجا بوده اید.
پی نوشت: برای آن پانصد تومان هم نروید به غریبه ها رو بیاندازید. من دیشب شخصن افتخار آشنایی با جوانمرد سخاوتمندی را داشتم که بخشی از پول تئاتر ما را به عهده گرفت و بعیدمی دانم روی شما را برای پانصد تومان زمین بیاندازد. گیر کردید به اینجانب جهت نوشتن توصیه نامه مراجعه فرمایید
آدم است دیگر...وقت هایی باید به تندی آدم های عزیز زندگیش فقط لبخند بزند و هی زیر لب تکرار کند گفتگو آیین درویشی نبود...همین!
عاشورای ٨٨ فقط اشک آور و باتوم و فرار و شعار و اندوه نبود. عاشورای ٨٨ آن باشکوهی داشت در بطن خودش، همان دم که برای نخستین بار صدایم کردی «تو» . میان آن همه هراس و عصبیت، «تو» ی تو رسنی شد که خودم را با آن از چاه بالا کشیدم و اندیشیدم چه مبارک است اتفاقی که مرا از شما برایت تبدیل کند به تو، به دوم شخص مفرد!
حس غریبی است. ناگهان می بینی آدم های جلو تر از تو دارند به سمت عقب می دوند. نه می دانی چه خبر شده نه تخمینی از میران جدی بودن خطر داری فقط ناگهان انگار غریزه ای باستانی، به قدمت نوع آدم، در تمام جانت فریاد می کشد بدو فرار کن بدو! و می دوی. دویدم به سمت عقب. تاواریش گفت کوچه، پیچیدیم به سمت بالا، کوچه ی کم عرضی بود که ناگهان انبوه جمعیت واردش شدند و به رغم اینکه همه می خواستند بدوند به کندی داشتیم از نامعلوم ترین خطر حتمی دنیا می گریختیم. بعد اتفاق افتاد.
اول صدایش را شنیدم. کنار پای چپم چیزی زمین خورد. دود سفید محوطه را برداشت. تاواریش چند قدم از من جلو تر بود برگشت عقب سمت من، دیگر هیچ چیز یادم نمی آید جز آن تلاش مذبوحانه برای نفس کشیدن که نمی شد. نمی توانسم نفس بکشم.. همه چیز در دود سفیدی انگار داشت محو می شد. حواسم به هیچ چیز نبود، به هیچ چیز. فقط می خواستم نفس بکشم و نمی شد. جمعیت داشت مرا با خود می برد، حتی نای دویدن هم نداشتم. بخش منطقی مغزم مدام تکرار می کرد« هی پسر الان درست میشه» اما می ترسیدم. ترس از نمی دانم کجای روحم عربده می کشید« اگه نتونی نفس بکشی چی؟»...رسیدیم آخر کوچه. تراکم جمعیت کمتر شد. توانستم دستانم را بگذارم روی زانو هایم خم شوم و سعی کنم نفس بکشم. چشم ها و گونه هایم می سوخت، خیلی زیاد...نفس کشیدم و احساس کردم ریه هایم باز هوا را به خود راه داده اند. فکر کنم تا آخر عمر یادم بماند چه لذت عزیزی است استنشاق هوا بی بوی دود، بی بوی اشک آور!
آهنگت را گذاشته ام تا پخش شود. دارم آماده می شوم بزنم بیرون. بعد این آهنگ آرامش دارد مثل حس حضور تو...چند روزی هست که دیگر از خودم نمی پرسم من میان قصه ی تو یا تو میان قصه ی من چه می کنی، حالا مطمئنم که برایم قصه ای در کار است. قصه ای که حتی اگر شد غصه، میارزد، میدانم...عجالتن تا بعد؛ با خیالت، برویم دو تایی کمی اغتشاش کنیم...تا بعد!