تماشای آخرین فیلم آقای گایریچی می توانست تجربهی لذت بخشی باشد به شرطی که اسم فیلم شرلوکهلمز نبود. اگر آن چهرهی جنتلمن مآب سریال شرلوک هلمز را در ذهن دارید و کارآگاه آفریده شده توسط کونان دویل برایتان یعنی همان؛ جدن پیشنهاد میکنم فیلم آقای ریچی را نبینید چون به سهولت ممکن است مانند من در لحظاتی نتوانید تشخیص دهید این دو نفر بزن بهادر شرلوکهلمز و دکتر واتسون اند یا باد اسپنسر و ترنس هیل...موقع دیدن فیلم مدام از خاطرم میگذشت اگر شرلوکهلمز را هم میدادند کریستوفر نولان بسازد ما چه برلیان تراش خورده ای در خاطرهی سینماییمان داشتیم. تا اینجای کار در ازای به دست آوردن یک بتمن معرکه، شرلوکهلمز را از دست داده ایم و این یعنی ما و هالیود یک یک.
Saturday, January 30, 2010
Friday, January 29, 2010
دفاع برابر دیوانهسازها
١-دیوانهسازها. آنها که هری پاتر خواندهاند میدانند از چه حرف می زنم. برای آنها که نخواندهاند هم توضیح میدهم که در جهان جادو، موجوداتی هستند به نام دیوانهساز. وقتی آنها به کسی نزدیک میشوند فرد غمگین و افسرده میشود، احساس بیارزشی می کند، رویاها و امیدهایش را از دست میدهد، هیچ چیز شادش نمیکند و اگر نتواند به موقع برابر نزدیک شدن دیوانهساز از خودش دفاع کند موجود اهریمنی او را گرفته و لبانش را میبوسد، بوسهای مرگآور که هر چند فرد را به صورت فیزیکی نمیکشد اما باعث میشود او روحش را برای همیشه از دست بدهد و مابقی عمرش را با حیاتی گیاهی به سر برد. دیوانهساز ها با آن بوسه انگار ار-گا-سم را تجربه میکنند برای همین همیشه شهوت بوسیدن آدمیان را دارند.
٢- سپر مدافع. جی کی رولینگ یادمان داده که چطور برابر دیوانهسازها از خودمان دفاع کنیم. بر طبق آموزه های او، آدمی باید بر درخشانترین و بهترین خاطراتش متمرکز شود. ذهن را از هر ایدهی منفی خالی کرده سپری جادویی به سمت دیوانهساز بفرستد. سپری از جنس یادگارهای خوشایند روح که اهرمن را دور نگاه دارد. یادتان هست که هری پاتر به مادرش فکر میکرد، به پدرش، سیریوس بلک و آن گوزن بزرگ طلایی را به جنگ دیوانهساز ها می فرستاد؟
٣- آزکابان. خوشمان بیاید یا نه درهای آزکابان باز شده است. مرگخوارها بیرون آمدهاند و مشغول هدایت دیوانهسازها به سمت تکتک ما هستند. دشمنی آنها با شعر، شور، شراب، ترانه، زن، ساز، رنگ و خلاصه هر چیزی که بوی زندگی بدهد آشکار است. انتظار شفقت از آنان نباید داشت بلکه باید برای دفاع برابر هجوم دیوانهسازها آماده بود. تنها چیزی که در دستان ماست رویاها و امیدواریهایمان است. تنها چیزی که میتواند برابر این سیلاب ویرانگر نجاتمان دهد از غرق شدن، خاطرات خوش و لحظههای لذتبخش زندگیاند. پناه ببریم به خوشیهایمان، به دوستت دارمهای بیگاه، به رفاقتهای راستین، به هر چه که در این جهان جنونزده بوی زندگی بدهد. وقتی برای تلف کردن نداریم. مه دیوانهسازها دارد همه جا را فرا میگیرد. باید به لحظههای خوشایند زندگیمان مانند حبل المتینی متوسل شویم. از خوشی، شادی، عشق؛ نترسیم،شرمنده نباشیم، پرهیز نکنیم و یادمان باشد مردگان این سالها، عاشقترین زندگان بودهاند. به یاد عشقشان به زندگی، به مدد هر چیز کوچک، هر چیز پاک، سپرهای مدافعتان را بسازید، آینده همیشه از آن عاشقان است.
سلینجر
سلینجر برای من هم نویسندهی مهمی بوده، ناتور دشتش جزیی از خاطراتم است. از معدود نویسندههایی است که شخصیت امروزم وامدار نوشتههای اوست. برای همین درک می کنم تاسف بابت درگذشتش را اما رو راست نمی توانم کسی را بفهمم که صبح خبر به دار کشیده شدن جوان هموطن ١٩ سالهاش را بشنود و بخواند، به چندین و چند رسانهی بینالمللی هم دسترس داشته باشد و دریغ از یک کلمه، اما درگذشت نویسندهی ٩١ سالهی آمریکایی چنان منقلبش کند که شور برش دارد و بنویسد باید کاری کرد...روشنفکری و جز خواص شدن و با یوسا عکس گرفتن، اگر آخر عاقبتش این است من همان عوام بودن خودم را ترجیح می دهم بهخدا.
Wednesday, January 27, 2010
تلخ مثل عسل
دارم با خودم فکر می کنم اگر وبلاگ ها هم مثل آدم ها برای خودشان تولد می گرفتند، دلشان چه جور هدیه ای می خواست؟ یا شاید بشود گفت دلشان چه جور نوشته یا توجهی می خواست؟
تا من بروم فکر کنم به هدیه ای که باید تقدیم تلخ مثل عسل کنم شما برایش دست بزنید شمع فوت کنید که امروز رفت توی شش سال
سوته دلان
آدمی احتیاج دارد به تسکین، به تسلا، به کسی که بشود با او دو نفری غصه خورد، قصه گفت، شعر خواند، گریه کرد...آن ماجرای خودبسندگی عاطفی و فلان، احتمالن مربوط به شهروندان بیپناه کشورهایی نیست که روزشان را با خبر اعدام آدمهای بی گناه، ربوده شدن اطفال و کودکان، بحران شدید اقتصادی و هزار درد بی درمان دیگر شروع می کنند...اینجا باید کسی را داشت که بشود به او گفت ببین بیا بغلم کن، خسته ام.
Tuesday, January 26, 2010
امیرحسین
اسمم بر زبانت، زمانی که صدایم میکنی؛ نامم در نوشتههایت، وقتی که مخاطب توام...اسمم، نامم، هنگامی که نگاهت حروف را رام می کند...اسمم، نامم درکلام تو، الماسی میشود که قلبم را میبرِّد
جانهای بیقرار
شاخه ی نیلوفری، همچو برگ گل تری/ می روی و می بری، سال و ماه و هر شبی
فصل ها آواره اند، دل به حسنت داده اند/ در نهان دلت، عشق را می بری
هر کجا می روی بانگ مهر منی...
ذات آدم هایی به زلالی آب است و بودنشان چو باران، برکت...نیما جان محمدی نازنین، بی اغراق از زمره ی معدود اعضای این عشیره ی عاصی است. به سوز سازش دل بدهید و به کرامت کلماتش.. تا نثاری گردد به سیالیت جان های بی قرار