Saturday, December 30, 2006

روزگار غريب

آدمها یک وقتهایی میترسانندم.نمیتوانی بفهمی کجای کارشان ریا است و کدام قسمت حرفهایشان فریب،کی دارند راست میگویند و کدام وقت دروغ،کجا دوستند و کجا دشمن...من غریزه قوی برای تشخیص خنجرهای پنهان شده میان دسته گلها ندارم.دلم هم از نارفیقی بد جور میگیرد...روزگار غریبیست!

صدام حسين به درک واصل شد

«سه موجودی که بهتر بود خدایشان نمی آفرید:یهود،ایرانیان و مگسها»صدام حسین

شهسوار امت عرب،بخت النصر ثانی،صدام حسین تکریتی ،سردار قادسیه بر سر دار مکافات رفت...هزاران روح آزرده از کوچه های سوسنگرد تا ارتفاعات حلبچه،از خیابانهای کویت تا تپه های سر دشت،شاید امروز کمی آسوده باشند.به رغم ان همه جنایت ترجیح میدهم زنده نگاهش میداشتند و با اعدامش در اذهان توده های جاهل منطقه یک بت قهرمان خلق نمیکردند.روحش در قعر دوزخ قرین عذاب ابدی باد!

Saturday, September 16, 2006

باغ فردوس،ساعت ۹ شب

من تا بحال موزه سینما نرفته بودم و دلم میخواست برم.شکر خدای بهانه های کوچک،نمایش فیلم «باغ فردوس ساعت ۵ عصر»شد بهانه رفتن.فیلم رو فراموش کنید که مدام بین تظاهر به روشن فکری و سانتی مانتالیسم سطحی تاب میخورد،قهرمان دیشب خود باغ فردوس بود.عجب فضای جادویی داره این محوطه موزه سینما:آب نمایی که با جوی متصل بهش،منو یاد باغ فین کاشان انداخت، درخت های سر به فلک کشیده ای که هر چه گردنت رو بلند میکنی نوکشون سرفراز تر از سیطره نگاهته،بوی خاک خیس و اون عمارت قجری با زیبایی موقرش و گچ بری های معرکه ستون هاش...بعد حسرت و حسرت و حسرت که این همه زیبایی از گلوت بی حسرت پایین نمیره و چقدر هم این روزها زندگی پر شده از حسرت!

موزه سینما رو با کسایی که دوسشون دارین امتحان کنین،دست خالی بر نمیگردین!

پی نوشت۱:من به انرژی فضا ها معتقدم و این سیلان حس مثبت در یک فضا یا مکان خاص.حس دیشب باغ فردوس روفقط تا بحال تو تکاب و در مجموعه باستانی تخت سلیمان تجربه کرده بودم...

پی نوشت ۲:اگر اونجا رفتید،دم در ورودی سالن نمایش فیلم،یه غرفه فروش محصولات صوتی و تصویری هست،چند تا مجموعه آهنگ موسیقی ملل داره که به شش هزار تومن ناقابل میفروشه،از خریدش ضرر نمیکنید

خدا حافظ اوريانا

خبر مثل همه خبر های بد صریح بود و سریع رسید:اوریانا فالاچی درگذشت.آدمهایی هستند که هیچ وقت ندیدیشان.همسن و همعصرت هم نیستند اما نزدیکی روحی فراوانی بهشان احساس میکنی و فالاچی هم کسی ازین دست بود.از کتاب« مصاحبه با تاریخ سازان »اش که شگفت زده ات میکرد آن همه جسارت در مواجهه با تصمیم سازان جهان در دهه هفتاد میلادی یا داستان مادرانه اش:«نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد»بگیرید تا روایت اسطوره ای «یک مرد» که حکایت پاناگولیس چریک نامور یونانی و عشق دو نفره اوریانا و اوست...همه شاهکارهایی ژورنالیستی محسوب میشوند،کتابهایی که بیش از هر چیز مرعوب جسارت نویسنده اش در ساختار شکنی میشدی...جدا از همه اینها کتابی دارد به اسم«زندگی،جنگ و دیگر هیچ»روایت اودیسه گونه ای از سفر فالاچی به ویتنام جنگ زده و مکزیک اسیر دیکتاتوری،سفری در پی یافتن معنای زندگی و معنای مرگ.خواندن این آخری را جدا میشود با خیال راحت توصیه کرد...خلاصه با همه این حرفها،اوریانا فالاچی هم مرد و خوش بحالش که بعد از یک عمر زندگی پر ماجرا تا دنیا دنیاست با کتابهایش جاودانه میماند.فقط آنچه که هست حسرتی است که دیگر نمیتوانی به مجموعه داشته هایت از قلم فالاچی چیزی اضافه کنی و باید بپذیری که او هم رفت.این بازمانده های عصر غولها که یک به یک میروند حسرت دیر به دنیا آمدن را در آدم بدجور تشدید میکنند....خداحافظ اوریانا!

Thursday, September 14, 2006

چهار روزی که مسلمان نشنود، کافر نبيند

مروری بر آنچه که از دوشنبه تا کنون بر من گذشت:دندان عصب کشی شده ام شکست،دهانم مبتلا به افت شد به طوری که آب هم نمیشد خورد،دندان عقلم را کشیدم و الان هیچ جای هیچ کسی را نمیتوانم گاز بگیرم و جایش درد میکند،هم اکنون دچار تب و لرز شدم و دارم مثل ناقوس کلیسای سنت پیتر میلرزم،نماد سهام نازنینم توسط سازمان بورس متوقف شده و بنده را دچار افسردگی نموده،حجم فروش این سه ماهه به دلیل درخشش تیم مدیریتی شرکت حدود چهل درصد افت کرده و در آمد من هم به تبع آن،آب گرم خانه قطع شده،فهمیدم بابت یک وام باید یک میلیون تومان کارمزد بپردازم که موقع دریافت کسی هیچی در موردش به من نگفته بود،از یک مناقصه هشتاد میلیونی را که تقریبا یکسال بود رویش کار میکردم و برد ما درش قطعی بود بدلیل حرکت ژانگولر مدیریت محترم مالی در دیر تحویل دادن ضمانت نامه با افتخار حذف شدیم و حالا همه اینها بخورد وسط فرق سرم از اندرونی حرمخانه اخبار به شدت اسف باری مخابره میشود که یاد آوریش دل سنگ را هم آب میکند و دل ما را جرواجر...

پی نوشت استرحام آمیز:خدا جان!تا آنجا که یادم می آید تو حدود هفت میلیارد بنده دیگر هم داری که میشود این خوان گسترده را با آنها تقسیم کرد.انگار جدیدا میزان بلایای ارسالی برای انسان ها را متناسب با سطح مقطع آن انسان فلک زده تنظیم میکنی...

پی نوشت سانچویی:ارباب!همین الان سنت ایزیدور مقدس به خوابم اومد و گفت:«به اون ارباب بی جنبت بگو خدا تصمیم داره تا آخر سال فقط خوشی براش بفرسته فلذا تمام ذخیره مصیبت رو یه جا با دی اچ ال فرستاده بود در خونتون»

Wednesday, September 13, 2006

حالم بده ،حالم بده...(با لحن بنيامين خوانده شود لطفا)

باید بنویسم،وقتی مینویسم فکر نمیکنم و اگر بتونم فکر نکنم شانس اینکه سالم و زنده برسم خونه شدیدا و قویا افزایش پیدا میکنه...به سبیل شاه عباس قسم یه وقتایی مرد بودن سخت ترین کار دنیاست.

فکر میکنم یکی از نعمات قلمبه ای که خدا به من داده همین دیر انتقالیه.من عموما ۲۴ ساعت بعد میفهمم چه مصیبتی سرم اومده برای همین در لحظه وقوع معمولا میتونم روحیم رو حفظ کنم و بهم نریزم...

دلم انگار داره خودشو آماده دلتنگی میکنه،صدای طبل و سنج دسته های عزاداری رو میشنوم که دارن تو قلبم یواش یواش دور هم جمع میشن...

انقدر پکر بودم که حتی خداوند خدا هم یادش رفت مثل همیشه شونه بالا بندازه و بهم یاداوری کنه:من که بهت گفته بودم...

احساس میکنم تو قلبم ،همونجا که گروه های عزاداری مستقرن،کولاک اومده،یخه،هیچی نیست و من ازین خلا سرد میترسم.از چیزی که قراره این خلا رو پر کنه...

یه جورایی فکر میکنم همه مردای ایرانی یه فردینی تو ته ذهنشون هست که سر بزنگا با لگد درو باز کنه و بگه:دست از سر عشق من بردارید...قلمبگی فردینیسم هم به شدت داره تهدیدم میکنه

خسته نشدین؟بازم هستا...

Tuesday, September 12, 2006

تلخ بی عسل

تلخم،نه تصحیح میکنم خیلی تلخم و متاسفانه عسلی هم در کار نیست.

پی نوشت:با همه انتقاد هایی که میشد به شرق داشت باید بگم حرفه ای ترین روزنامه روزگار ما بود و توقیف شدنش تو زندگی من یکی که لااقل یه خلا ایجاد کرده.

پی نوشت سانچویی:ارباب!هیچ دقت کردی یه زمانی زندگی داشتی که بعضی وقتها توش خلا بود  و حالا پراز خلایی هستی که بعضی وقتها زندگی توش سوسو میزنه...