جالب ترین نکته شاید این باشد که به محض هرگونه ناکامی،به طرزی کنترل نشده،دلم می خواهد بروم بخورم.یعنی یک بخورم می گویم یک بخورم می شنوید ها...مثل صدای یک نوار ضبط شده می ماند:«به درک!شب می رویم مثل خرس می خوریم».بعد نگاه می کنی به خودت و به آن کودک هراسان که معتاد شده به پوشاندن ناکامی هایش با غذا...مثل همین حالا که عصبانیت ناشی از بر باد رفتن این مناقصه مهم آذربایجان غربی اعصابم را ریخته بهم و کم مانده مثل همان مار اسطوره ای که دم خودش را می خورد شروع به خوردن خودم کنم...چرا باختن یک مناقصه انقدر مهم شده؟چرا عصبیم؟یکبار باید بنشینم با خودم شفاف شوم چرا ٣ ماهی است که مثل آدم های تازه کار، حساس و آسیب پذیر شده ام برابر شکست های مقطعی کاری...اینطوری نبودم
کلن انگار دل نازک شده ام این چند وقته
پی نوشت غیر مرتبط:هر کامنت حاوی بد و بیراه به شخص شخیص خودمان عمومن تحمل شده و حذف نمی شود.خط قرمز کامنت دانی اینجا توهین به سایر دوستان و خوانندگان است فلذا به صلح سبز، شمبلیله و غیره پیشنهاد می کنم شخص بنده با سطح مقطعی حدود سه متر مربع را رها نکرده و سراغ سایر دوستان نروند تا مجبور به پاک کردن کامنت هایشان نشوم